مشق دمشق (11)

جوجه‌ام را دیروز آمدی و بردی

هوا دارد کم‌کم گرم می‌شود و گرما و بیکاری مخ را از کار می‌اندازد. ناجورترین صحنه‌ای که اینجا دیدیم امروز بود؛ صبح ناشتا یک بمب دیگر منفجر کردند و ما رفتیم و از بین خون و آتش گزارش گرفتیم.
کد خبر: ۵۶۰۲۵۰

سر صحنه، یک آقایی آمد و اشاره‌ای کرد و مرا کمی برد دورتر از صحنه انفجار و گفت: بیا یک چیزی نشانت دهم.

اینقدر مهربان صدا کرد که یاد فرشته‌کوچولوهای چاق والت‌دیسنی افتادم با آن چوب جادویی. او یک انگشت قطع‌شده را از روی زمین برداشت و روبه‌رویم گرفت. تا آمد نشانم دهد رویم را برگرداندم و رفتم سمت بچه‌ها.

می‌گویند درد را از هر طرف بخوانی درد است. قطر و عربستان که خودشان آوازه دیکتاتوری‌شان به آسمان هفتم رسیده، با یک مشت تندروی افراطی برای اینها می‌خواهند نسخه دموکراسی بپیچند. این بدبخت‌ها هم از چاله به چاه افتاده‌اند.

آمبولانس آمد و جنازه‌ها را جمع کرد. نمی‌دانم چرا یاد بچگی‌هایم افتادم که گربه‌ای آمده بود و جوجه‌ام را برده بود و من تا شش ماه گریه می‌کردم و شعر می‌خواندم که یک مصرعش این بود: جوجه‌ام را دیروز، آمدی و بردی.

برمی‌گردم دفتر، خدایا چرا اینجوری شدم، بی‌حس. شاید از گرماست، شاید هم تاثیر دیدن این صحنه‌های دردآلود. عصر هرکاری می‌کنم اسم معلم کلاس چهارمم یادم نمی‌آید.

تسبیح شمشادی را یواشکی از روی میز برمی‌دارم.

- بر می‌گردم ...

- بر نمی‌گردم ...

- بر می‌گردم ...

- بر نمی‌گردم ...

کامران نجف‌زاده / خبرنگار واحد مرکزی خبر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها