در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
2-نمیدانم چرا این لحظات بسختی میگذرند. درست همان لحظه که قرار است به دیدنم بیایی تمامی راهها به انتهای بودن میرسند.
3-چرا محبت فدای درد میشه و صداش درنمیآد؟ درستی فدای خیانت میشه و جیک نمیزنه؟ چرا همه اینا رو میبینن و به خودشون نمی یان؟ کافیه یه نفر شروع کنه به عوض کردن خودش، اونوقته که دنیا عوض میشه.
جوجه تیغی
نه باباااا...؟! آففریییین! پ از خودت شروع کن که یکی از خندقهای اصلی مشکلات آدما رو خوب پیدا کردی، خووووب! آمممما...! یادت باشه: خیلی از ما مردم شعار دادن رو خوب بلدیم، عمل نداریم فقط. پا به دنیای عملم که میذاریم، راه و روش و علم و آگاهیش رو نمیدونیم و نداریم! اینارم بدونیم و داشته باشیم، پشتکار و استواری توی ادامة راه رو نداریم. پ چیییی شد؟ (زیرش خط بکش که کنکور امسال جزو سوالات اساسیه!) تو از اینا نباش که حوصلهشون نمیآد به خودشون زحمت بدن برن سراغ اطلاعات درست و درمون و یادگیری راه و روش رسیدن و عملی شدن گفتههاشون؛ حتی اگه هزار تا مانع و سیم خاردار جلو پات بود که قد و قوارهت در برابرشون، یه چی تو مایههای بال کفشدوزک بود! بازم از قدم بردار (اولی از نظر ادبی خیلی خوب بود، یه صدآفرین، هزاروسیصد آفرینم واسه اون! ضمنا، ساعتا یه ساعت رفته جلوهاااا... دیگه الان یه مااااهه... نکنه ساعتت رو نکشیدی جلو که هی لحظاتت سخت میگذره؟! هوم؟!)
استثنا
نمیدونم منُ هنوز به یاد دارید یا نه؟ اگه به یاد دارید که عیدتون مبارک؛ اما اگه احیاناً به یاد نداشته باشید، مبارک نباشه. حالا اومدیم و با این همه مشغلة کاری و سختیِ زندگی، دیدیم که سهواً یادتون رفته بوده ما رو؛ خب مبارک باشه! اما اگه تعمداً یادتون رفته باشه، هیچم مبارک نباشه. اما چنانچه آلزایمر و فراموشی بلندمدت گرفته باشید، قضیهش فرق میکنه! پس مبارک باشه. حالا اومدیم و از روی فراست، خودمون دریافتیم که از نسیان و فراموشی و این حرفا خبری نیست؛ پس مبارک نباشه! ولی یه جورایی دلم نمیآد بهت تبریک نگم. آخه بابت کلیدای طلایی و برنزی و مفرغی که قبلاً بهم دادی، بهت بدهکار و مدیونم. پس بهت تبریک میگم. ولی از جهتی، هر چی دودوتا چارتا میکنم، به خودم میگم واسه چی بهش تبریک بگم؟ نه که خیلی به یاد ما بوده؟ ولی باز میگم اشکالی نداره، بذار این بارم تبریک بگم تا ببینم چی میشه[...].
سید رحیم طاهری از شهر ری
آقا درسته که الان تو ماه دوم بهاریم و یه عاااالمه زمان از عید و مناسبتش گذشته، ولی عیدی یه عاااالم پیامای تبریک باحال اومد که هر چی فک کردم، دیدم حیفه بیخیال این طنزنوشتة رحیم شم و با تکخوری، یه لحظه نشستن گل لبخند و شادی روی صورتتون رو ازتون دریغ کنم. پ این بار رو چیییی؟ با چشپوشی، با اغماض، اجازه بدین استثنا قائل شم و فقط به خاطر یه لحظه شادی خودتون... هان؟ شاد نشدین؟ پ جداً عوض تبریک، تسلیت میگم! (اما حالا اومدیم و از روی فراست خودمون...! هههههه! هااااه...هاااههاه!)
دفاعیة دیواریه
دیروز شنیدم یکی میگفت: فلانی مث دیواره، سرد و بیعاطفه. اومدم بگم نهههه... دیوارا گرمترین و مهربونترین موجودات این کره خاکیاند! دیوارا همدم نوجوونی و جوونی منن. اگه این دیوارا نبودن تا حالا از سنگینی درد این سفر، جا زده بودم. اگه این دیوارا نبودن، حتماً سیل اشکم دامن دنیا رو میگرفت، ولی موندن و نذاشتن آدمای سرد و بیعاطفه بغضمُ کالبدشکافی کنن.
دیوارای این خونه هم پر از یادگاریهای نوجوونیمه، و همون دیواران که هنوزم صدام میکنن.
عاطفه شکرگزار
بابام جان اون استعاره و کنایه و اینا به کار میبرده لابد... چیچی همه چی رو قاطیپاطی کردی؟ هااااح؟!
شطرنج
به سربازهایت بگو از من دور شوند ؛ خودم تسلیم خواهم شد! اما یادت نرود، من از اول هم میلی به بازی نداشتم. این تو بودی که شوق دوباره بردن داشتی. بیا آخرین مهرة وجودم را هم بگیر! من خیلی وقت است که مات انصافت شدهام!
ای روزگار بیرحم! فکر نکن اندوهگینم که در این شطرنج، بازی را به حریفی قدر باختم. مشکل آنجا بود که تو با سلاح بازی میکردی و من بیسلاح.
ف. متولد ماه مهر
نشانة شناسایی
برایت کمی خاطره از جوانیام، سوی چشمانم و تمامی عشقم را کنار گذاشتهام. قبل از رفتن، بگذارشان در صندوقچة سنگی قلبت! فراموش نکن که هر روز ساعت تولد عشقمان شعمی از خاطراتم روشن کنی. نمیگویم فداکارترین عاشق بودم اما جوانیام را پیشکشت کردم . سوی چشمانم را چراغ راهت کن. دیگر مرا به آن نیازی نیست. داغی را که بر دلم نشاندی خوب به یاد بسپار. شاید اگر روزی بازآمدی، نشانة خوبی باشد برای شناختِ منِ سوختهدل.
پائیز
شماره 125 رو بگیر خب! اینقدم بِش التمااااس نکن! (وگرنه مث الان، باز گوشات میبرّه میذاره کف دستت!)
یادگاری
دیشب در خواب، مهمانم بودی. درست همانند بیداری، زیبا بودی و دستنیافتنی. از آنهایی که تا دست به سمتشان دراز میکنی ناگهان ناپدید میشوند. از این دیدار چیز زیادی در خاطرم نیست ولی خوب میدانم از آن ملاقات کوتاه، اشکهایم را با خود به یادگار آوردم.
برتینا
پ کنارشون بنویس این یادگار من است هر که... صب کن بااااباااا... دهع... همچی زووود پیشدااااوری میکنه! خواستم بگم هر که دست بزند با من طرف است! عجب آدمیایهاااا!
تا توانی دستگیر
1-در کنارش که هستی، دستش را گرفتن هنر نیست. وقتی از روی تخت به اعماق دره سقوط میکند دستش را بگیر (در ضمن، دستش را بگیر، نه مچش را). 2-وقتی از او پرسیدم با من چه میکنی؟ گفت: همان کاری که با دِه قبلی کردم. فکر کردم شوخی میکند. بعدها فهمیدم اسید نگاهش دهکدة قبلی را در خود حل کرده است. کسی آنتیاسید دارد؟ 3-همه رنگینکمان را هفترنگ میبینند، من هشترنگ... رنگ هشتم تویی، آبی آسمانی!
(ممنون بابت تعریفات. شرمندهم کردی. واقعاً ممنون)
احسان 87
یور ولکام! قابلی نداشت. قلم خوب، شایستة تعریفه؛ حالا حساب کن اگه با فکر خلاق و نگاه عمیق هم گره بخوره دیگه چه باس کرد (اولی خوب بود. امضا یادت نرهها! البته اومدیم و از رو فراست، خودمون فهمیدیم که...! هههه! عِی که بگم چی بشیییی آسدرحییییم! با این فهم و فراستت!!)
نغمة نیاز
با رؤیاهایت شهری ساختهام به رنگ تو، به رنگ بیکران آسمان چشمانت، به رنگ امواج مهرِ دریای وجودت، [...]به تجلی بارش قطرات مهر ابرهای آرزویم بر خیال گلِ رویت. افسوس که نمیدانم کجای شهر رؤیاهایم دست ستمکار روزگار دستم را از دستان مهربانت جدا کرد که این گونه خود را گمشدة شهر چشمانت میبینم. کجای این شهر بیابمت اینجا که همه چیز نشان از تو دارد، اینجا که تمام عاشقانههایم فریاد با تو بودن سر میدهد، اینجا که پرندگان نغمة نیاز به تو را میسرایند[...].
جلال صیدی از سنندج
آرزو
میدانم میدانی سنگ صبور تمام لحظههایی هستی که سراپا به تهی مینشینم. میدانم که میدانی دنیا دیگر برایم قفسیست به اندازة قفس آن پرندة کوچکی که پرواز را در ازای دانهای فروخت و حالا دانهای دلخوشکنک هم ندارد که تحمل قفس آسانتر شود. میدانم میدانی که تمام من میخواهد آینة پاک وجودت را به جای آینة زنگارگرفتهاش مقابل چشمان بینصیب از آرامشش قرار دهد، تا یادش بماند هنو شاید بتوان بدون آن دانة بیارزشِ قفس کوچکِ مملو از تنهاییاش، رنگی از نور، از صبر و از تو به خود بگیرد و بداند که اگرچه چنان گذشت که نباید، میتوان با تو بودن را آنقدر تکرار کرد که هم قفس به اندازة همة آزادیهای دنیا بزرگ شود و هم خودِ این منِ تنهای شرمنده از تو آرام.
یه حوا
وسوسه
وقتی میخندی نمیدونم باید به کجا نگاه کنم. خندههای تو انقدر معصومانهست که ناخواسته من را هم محجوب میکنه. وقتی جملاتت طولانی تر میشن، دوباره وسوسه میشم به چشمات نگاه کنم، اما نمیتونم آنقدر بیانصاف باشم. برای محافظت از تو اول از همه به خودم شک میکنم با اینکه میدونم تو عمداً این کارُ میکنی.
پیمان مجیدی معین
درجاماندگان
گفتی: بدو! هر کی زودتر رسید اوله. یک، دو، سه... و دویدی. آنقدر دور شدی که حتی قدمهای بلند نگاهم نتوانستند به گرد پایت برسند. من با تمام قدرت میدویدم اما درجا میزدم روی تردمیلی که دور میزد گذشته و خاطراتش را.
هنوز آخرین حرفت در گوشم تکرار میشود: هر کی رسید... تو رسیدی و جام آینده را بردی. من ماندم و حسرت گذشته را خوردم.
نشمیل نوازی از بوکان
به لهجة گنجشکی
نفس عمیقی بکش؛ میخواهم این کاغذ سپید خسته و بیجان را جلوی بازدمت بگیرم تا جان بگیرد؛ تا جای من و کاغذ عوض شود؛ با من حرف بزند؛ برایم شعر بخواند و با همة کلمات ریز و درشتش در آغوشم بیگیرد. نفسی تازه کن، تا تمام این روزنامهها و مجلات و کتابها که از ریختوپاششان در هر گوشهوکنار شاکی هستی، دورهام کنند، پیچکی شوند دور دستانم، پر پروازم شوند و من در یک چشم به هم زدن، از همة آرزوهایم سبقت بگیرم و زیر درختچة ارغوان باغچه، با گنجشکها درد دل کنم.
حدیث مطالبی
هعی! آخرشم نیومد که نیومد
با گلهای فرش همصحبت میشوم. با آنها از تو میگویم و پژمرده میشوند. دل به دریا میزنم و سکوت میکنم[...] چقدر فکر میکنم به تو. یا من دلتنگم یا تو دلسنگ.
تمام دنیا را گشتم. زیر قولهایت زدی. حتی زیر صدفها هم نبودی که دلگرم باشم... وعدة دیدار میدهی؟
عاطفه از رودسر
حساب و کتاب
اگر دو ضربدر دو، چهار نمیشد و تخیلات مساوی با توهمان نبود و افسانهها تنها در دل کتابها رنگ واقعیت به خود نمیگرفت، پاککنی میساختم جادویی و ماشین زمانی برای سفر به گذشته. اول تمام لحظات تلخ و ناخوشی و نامهربانی را با پاککنم پاک میکردم و بعد سفر میکردم به تمام لحظات ناب مهربانی. همچون روزی که دستان خسته و پینهبستهات را با مهربانی بر سرم کشیدی و مرا بوسیدی. آن روز، روز تولدم بود اما تو آن روز، تنها داراییات مهربانی تمامنشدنیات بود که با سخاوت آن را نثارم کردی. این بهترین هدیة تولدیست که تا به امروز گرفتهام.
دوست دارم آن لحظه را هزار بار تکرار کنم اما افسوس که هنوز دو ضربدر دو میشود چهار و تخیلات مساوی توهمات است و هنوز نه ماشین زمانی ساخته شده، نه پاککنی جادویی[...].
میرهادی تمدنی، 24 ساله از رشت
روش جدید آبیاری
سپیدی حضورت در کجای آسمان زندگیام گم شد که بارش باران چشمهایم لحظهای متوقف نمیشود؟ چه ناجوانمردانه زمین خشک زندگیات را سبز کردی با اشکهایم.
مینای مهتاب
اعجاز
1-خوشبختی یک حس است. فقط باید احساس خوشبختی کرد هر کجا که باشی. در سکونِ آبی آسمان، یا در هیاهوی زمین.
2-منتظر هیچ معجزهای نیستم. من خود، همان معجزهام در نقطة اوج.
شادی اکبری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: