در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اکبرآقا صاحب سوپرمارکت تعداد دیگری از مواد غذایی را آرام و با طمانینه روی قفسهها میچید. همه زندگی اکبرآقا در همین سوپرمارکت خلاصه میشد. او شغلش را دوست داشت. از بچگی وردست پدرش بود و به مشتریها جنسهای مختلفی فروخته بود. بعد از این همه سال نه تنها از سوپرمارکتداری خسته نشده بود، بلکه هر روز بیشتر به آن علاقهمند میشد. همیشه به همسرش که از این همه کار کردن او گله میکرد، یادآور میشد اگر سوپرمارکت را ساعتی تعطیل کند، کار مردم لنگ میماند. درست به همین دلیل بود که اکبرآقا از ساعتهای اولیه صبح تا پاسی از شب در سوپرمارکت میماند. اکبرآقا همیشه مشتری داشت، اما گاهی هم پیش میآمد در ساعتهایی از روز تعداد مشتریها کم میشد. در آن زمانها، اکبرآقا بیکار میماند و از بیکاری بیزار بود. به همین دلیل یک تلویزیون کوچک برای سوپرمارکت خرید.
این تلویزیون کوچک با وجود کوچکی، تنهایی اکبرآقا را پر میکرد. مشتریها هم که وارد سوپرمارکت میشدند، هنگام انتخاب لوازم مورد نیازشان یا وقتی منتظر بودند تا اکبرآقا قیمت اجناس را محاسبه کند، نیمنگاهی به برنامه تلویزیون میانداختند. اکبرآقا تلویزیون را اغلب روی کانالهایی که سریالهای تلویزیونی نمایش میداد، تنظیم میکرد. نمایش سریالها نهتنها حال و هوای اکبرآقا، بلکه حال و هوای مشتریها را هم عوض میکرد، حتی اگر
در حد چند دقیقه کوتاه بود.
اکبرآقا در زمان پخش اخبار، تلویزیون را روی کانال مورد نظر تنظیم میکرد، صدای تلویزیون را کمی بیشتر میکرد و سراپا گوش میشد تا از اتفاقات ایران و جهان آگاه شود. تلویزیون کوچک داخل سوپرمارکت، هم باعث سرگرمی اکبرآقا میشد، هم او را درباره اخبار به روز نگه میداشت. گاهی هم مشتریهایی که وارد سوپرمارکت میشدند، درباره سریالها با هم حرف میزدند یا درباره اخبار بحث میکردند. عدهای از مشتریها هم اخبار و اطلاعات را به واسطه همین تلویزیون، از اکبرآقا دریافت میکردند.
حالا روزی نیست که اکبرآقا با این پرسش مواجه نشود: «اکبرآقا! تازه چه خبر؟» او همیشه خبر تازهای برای گفتن دارد.
الهام صالح
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: