گفت‌وگو با جوانی که از قصاص رهایی یافت

جنایت به خاطر دروغ دختری غریبه

فرشید شش سال قبل به جرم قتل جوانی که او را با چاقو هدف قرار داده بود، بازداشت شد. زمانی که فرشید به زندان رفت خیلی جوان بود. او باید مسائل و اتفاقاتی را تجربه می‌کرد که هرگز فکرش را هم نکرده ‌بود؛ اما مقاومت او برای زندگی کردن باعث شد بتواند خود را از قصاص نجات بدهد. این جوان که در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران محاکمه شده‌ است، در گفت‌وگو با تپش از زمانی که مرتکب قتل شد، سختی‌هایی که در زندان تحمل کرد و برنامه‌اش برای آینده می‌گوید.
کد خبر: ۵۵۷۰۰۸

سال‌هاست به جرم قتل در زندان هستی و مدت طولانی منتظر اجرای حکم قصاص بودی. این سال‌ها چطور گذشت؟

خیلی سخت بود. زمانی که وارد زندان شدم نوزده ساله بودم و زمانی که اولیای‌دم اعلام رضایت کردند، بیست و پنج ساله. آن زمان تصمیم داشتم به دانشگاه بروم اما سر از زندان درآوردم؛ سرنوشتم به‌طور کلی عوض شد.

قتل در حین درگیری رخ داد. مقتول را از قبل می‌شناختی؟

نه من هیچ شناختی از او نداشتم. حتی نمی‌دانستم اسمش چیست. بعد از قتل در اداره آگاهی فهمیدم او کیست.

شما که همدیگر را نمی‌شناختید چطور با هم درگیرشدید؟

درگیری ما به خاطر یک دختر بود که البته آن دختر را هم نمی‌شناختم. مقتول مدعی بود من آن دختر را اذیت کردم و متلک گفتم، در حالی که من او را نمی‌شناختم.

چرا مقتول چنین حرفی به تو ‌زد؟

فکر می‌کنم سوسن ـ دختری که به خاطر او دعوا کردیم ـ‌ چنین ادعایی کرده‌ بود.

توضیح بده ماجرا چطور اتفاق افتاد؟

داشتم می‌رفتم که یک پراید جلوی پایم ایستاد. راننده که همان مقتول بود به من گفت تو مزاحم خواهر من شدی. دختری هم روی صندلی شاگرد نشسته‌ بود. گفتم من اصلا او را نمی‌شناسم اما اصرار کرد و گفت تو به این دختر متلک گفته‌ای. مرد جوان پیاده شد و به سمت من حمله کرد. او با مشت و لگد داشت مرا می‌زد و من هم از خودم دفاع کردم.

زمان وقوع درگیری تنها بودی؟

اول که مقتول به من حمله کرد تنها بودم، اما دوستانم به کمکم آمدند. چند نفری هم همراه مقتول بودند، برای همین او جرات حمله به من را پیدا کرد.

چطور به او چاقو زدی؟

مرد جوان داشت مرا می‌زد. دوستانش هم کمکش می‌کردند. با این‌که دوستان من هم آمده‌ بودند، اما نمی‌توانستیم حریف آنها شویم. با ضربه مشت مرد جوان به زمین خوردم و آنها هم روی من افتادند. چاقو را در آوردم تا شاید چند نفر را از خودم دور کنم. با آن ضربه‌ای زدم که به یک نفر برخورد کرد و بعد فهمیدم همان پسری است که به من حمله کرده‌است.

بعد از این‌که ضربه را وارد کردی برای نجات جان آن جوان کاری کردی؟

خیلی ترسیدم. اصلا یکجوری شده‌ بودم، نمی‌دانستم باید چه کاری بکنم فقط توانستم فرار کنم.

در این باره با کسی صحبت کردی؟

نه. دوان دوان به خانه رفتم. خیلی ترسیده‌ بودم. تمام مدت داشتم می‌لرزیدم و اصلا حالم خوب نبود. نمی‌توانستم حتی حرف بزنم، یکدفعه ماموران آمدند و بازداشتم کردند. در کلانتری به من گفتند مرتکب قتل شده‌ام و جوانی را کشته‌ام.

حادثه را برای ماموران توضیح دادی؟

بله همه چیز را گفتم. هیچ دروغی هم نگفتم. من از همان ابتدایی که وارد اداره آگاهی شدم تا زمانی که در دادگاه محاکمه و به قصاص محکوم شدم یک حرف را زدم.

دختری که به خاطرش دعوا شد، چه می‌گفت.

در اداره آگاهی فهمیدم سوسن خواهر مقتول نبود و دختری بود که با او رابطه داشت. سوسن برای این‌که خودش را پرطرفدار نشان دهد و پسر جوان را تحریک کند، چنین حرفی زده‌بود به همین خاطر هم مقتول چنین کاری کرد. من اصلا نمی‌خواستم دست به قتل بزنم. سوسن را قبلا یکی دوبار در خیابان دیده‌ بودم اما با او کاری نداشتم. آن دختر دروغ گفت و سال‌های زیادی از عمرم مرا هدر داد و باعث قتل جوان دیگری هم شد.

خانواده‌ات چه واکنشی نسبت به این مساله داشتند؟

آنها باور نمی‌کردند؛ چون من بیشتر اوقات سرم در کتاب بود و داشتم خودم را برای کنکور آماده می‌کردم. یکدفعه این‌طور شد و زندگی‌ام به هم ریخت.

در سال‌هایی که زندان بودی چه کردی؟

یکی دو سال اول خیلی برایم سخت بود. اصلا نمی‌توانستم کاری بکنم، بیشتر اوقات در سلولم بودم. وقتی خبر حکم قصاص را به من دادند، دگرگون شدم. نمی‌دانستم باید چه کنم. از آن به بعد باید منتظر اجرای حکم قصاص می‌ماندم و این خیلی برایم سخت بود. چند ماه بعد هم خبر تائید حکم آمد و وضع روحی‌ام بدتر شد.

چه کسی کمکت کرد تا حالت بهتر شود؟

دو نفر بودند که خیلی کمکم کردند. اول مددکارم، بعد هم یکی از زندانیان. او مردی بود که به جرم قتل در زندان بود. آن‌طور که می‌گفت همسرش را کشته ‌بود. هیچ وقت در مورد این‌که چطور زنش را کشت، برای من صحبت نکرد. مرد میانسالی بود و می‌گفت پسری همسن من دارد که سال‌هاست او را ندیده. خیلی با من صحبت می‌کرد و سعی می​کرد سرگرمم کند. می‌گفت ما که منتظر اجرای حکم قصاص هستیم باید این روزها را یکجوری بگذرانیم. حرف زدن با او خیلی آرامم می‌کرد. این مرد در زندان سعی می‌کرد به زندانیان دیگر کمک کند. هرکس هرکاری داشت که او می‌توانست انجام دهد، کمکش می‌کرد. او یک روز به من گفت یک زندانی وجود دارد که می‌خواهد خواندن و نوشتن یاد بگیرد تو کمکش می‌کنی؟ راستش را بخواهید اول در رودربایستی قبول کردم. چون مرد خوبی بود و نمی‌توانستم به او بگویم که این کار را انجام نمی‌دهم. قبول کردم. بعد از چند ماه از این کار خوشم آمد و تصمیم گرفتم ادامه بدهم. سرگرم شده ‌بودم و حالم بهتر بود فکر می‌کردم به یک دردی می‌خورم و مفید هستم. مدتی بعد تصمیم گرفتم در کلاس‌های درسی که زندان برگزار می‌کند، به عنوان معلم درس بدهم. مدتی این کار را می‌کردم بعد در قسمت‌های دیگر مشغول شدم.

چطور توانستی رضایت بگیری؟

راستش بیشترین زحمت را مادرم کشید. او هر روز مقابل خانه مقتول می‌رفت و درخواست بخشش می‌کرد. چند سال این کار را کرد و در نهایت اولیای‌دم قبول کردند با مادرم حرف بزنند. خانواده‌ام هرچه داشتند فروختند، حتی مادرم ارثیه پدری‌اش را هم فروخت و از فامیل کلی قرض گرفت تا بتواند دیه‌ای را که اولیای‌دم خواسته ‌بودند تهیه کند. همه اعضای خانواده‌ام خیلی سختی کشیدند اما بالاخره موفق شدند جلوی اجرای حکم را بگیرند.

حالا که رضایت گرفته‌ای بعد از این همه سال اگر از زندان بیرون بیایی چه کار می‌کنی؟

اگر فرصتش باشد درس می‌خوانم، البته فکر نمی‌کنم بتوانم این کار را بکنم. دوم این‌که از این به بعد فقط به پدر و مادرم فکر می‌کنم و به آنها کمک می‌کنم. کار می‌کنم تا قرضی را که مادرم دارد، بدهم. او به خاطر من این همه زیر بار بدهی رفته ‌است.

توانستی از این پیچ خطرناک بگذری و از قصاص رهایی پیدا کنی. این اتفاق جنبه مثبتی هم داشت که تو از آن چیزی یاد گرفته‌ باشی؟

یک نکته مثبت داشت که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. یاد گرفتم در برابر هر اتفاقی خیلی زود واکنش نشان ندهم و عصبانی نشوم. اگر آن روز کمی به خودم مسلط می‌شدم و با آن جوان حرف می‌زدم و حتی وقتی که داشت مرا کتک می‌زد واکنش نشان نمی‌دادم و فقط جلوی او را می‌گرفتم که کتک نخورم، این همه سال در زندان نمی‌ماندم و می‌توانستم خیلی پیشرفت کنم. می‌توانستم زندگی‌ام را بسازم و روزهای خوبی داشته‌ باشم. پدر و مادر و خانواده‌ام هم اینقدر اذیت نمی‌شدند. یک مساله دیگر هم بود که می‌خواهم بگویم. از وقتی این اتفاق افتاد همه مرا سرزنش کردند. در مورد آبرویشان که به دلیل کار من ریخته شده حرف می‌زدند. بعضی‌ها هم می‌گفتند نباید این همه پول را بدهیم، اما مادرم با همه وجودش کنارم ماند. هرچه داشت به پایم ریخت. اگر همه دنیا مرا ترک کنند او کنارم می‌ماند و با من خواهد بود. هر لحظه بودنش برایم غنیمت است و قدرش را می‌دانم. البته می‌دانم مادر مقتول هم همین حس را دارد. فقط اوست که هیچ‌وقت فرزندش را فراموش نمی‌کند. من با همه وجودم از او عذرخواهی می‌کنم و با این‌که رضایت کتبی داد و من از قصاص رها شدم، امیدوارم از من رضایت قلبی هم داشته ‌باشد.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها