دعای پرنده

پرنده کوچک و زیبا هر روز بین زمین و هوا معلق بود، چون در تراس خانه‌ای در یک قفس کوچک زندگی می‌کرد و هر روز دور تا دور قفس را با پاهایش طی می‌کرد تا شاید یکی از آن میله‌ها لق شده باشد و او از آن قفس خفقان آور نجات پیدا کند. او هر روز صبح سرش را به آسمان می‌برد و آواز می‌خواند و از خدا می‌خواست تا او را نجات دهد.
کد خبر: ۵۵۶۲۰۰

می‌گفت: کاری بکن خدایا از قفس آزاد بشم، تو آسمون آبی پربزنم شاد بشم، خسته شدم خدایا، از این همه فلاکت، از این همه اسارت.در آخر هم پرنده نا امید گوشه‌ای می‌نشست و کز می‌کرد به آسمان و درخت‌ها و پرنده‌هایی که آزادانه پرواز می‌کردند نگاه می‌کرد.

با آمدن بهار درخت‌ها هم پر از شکوفه و برگ‌های جوان شده و از همیشه زیباتر به نظر می‌رسید. یک روز گنجشک کوچکی نزدیکش آمد و روی لبه دیوار نشست و به پرنده در قفس گفت: خوش به حال تو چقدر زیبایی! اگر من هم مثل تو زیبا بودم، هر روز آب و غذایم آماده بود و احتیاجی نداشتم ​ در گوشه‌های خیابان یا حیاط خانه‌ها به دنبال غذا باشم. تو خیلی خوشبختی هر روز که از خواب بیدار می‌شوی آب و غذایت آماده است و صاحبت اینقدر به تو رسیدگی می‌کند.

و ادامه داد: پرنده زیبا زندگی در قفس چه حسی دارد؟

پرنده گفت: گنجشک کوچک! من حاضرم یک لحظه آزادی تو و پرواز‌کردن در آسمان را به جای این همه آب و غذا داشته باشم. زندگی در قفس یکی از بدترین حس‌هاست، وصف‌ نشدنی است و هرگز آرزوی زندگی مرا نداشته باش. همان موقع صاحب خانه وارد تراس شد تا برای پرنده زیبایش آب و غذا بریزد. گنجشک هم با صدای باز شدن در پرواز کرد و رفت.

صاحب پرنده کمی با دست‌هایش پرنده را نوازش کرد و رفت. پرنده کوچک در گوشه قفس نشست و با خودش گفت: اگر من را دوست داری پس چرا اسیر قفسم کرده‌ای؟

پرنده کوچک تصمیم گرفته بود که دیگر آواز نخواند، ولی خب گاهی اوقات با دیدن برگ‌های سبز و شکوفه‌های زیبای درختان هیجان‌زده می‌شد و آواز سر می‌داد و دوباره از خدای بزرگ کمک می‌خواست تا او را از قفس نجات دهد.

یک روز از این روزها پسر بچه کوچکی که آریا نام داشت، به آنجا آمد. صاحبخانه پرنده را به آریا نشان داد. آریا با دیدن پرنده احساساتی شد و شروع کرد با پرنده به صحبت‌کردن، ولی پرنده کوچک گوشه‌ای از قفس غمگین نشسته بود. آریا نگاهش به چشم‌های غم‌آلود پرنده زیبا افتاد خیلی دلش برای او سوخت و بدون اجازه در قفس را باز کرد و پرنده هم از در قفس بیرون آمد و با خوشحالی در آسمان آبی پر کشید و اوج گرفت و رفت و از خدای بزرگ تشکر کرد که یک فرشته کوچک را فرستاد تا با دست‌های کوچکش او را آزاد​ کند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها