در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یه حوا: سلام مخصوص من رو به سلسله جبال نمک برسون. بگو بابا دمت گرم. با یه تیر سه نشون زدن، خودش کلیه؛ هم متن، هم طنز، هم کنایه، هم دستور زبان قدیم، هم هندونه زیر بغل پاسی، هم... خودمونیم، حالا که صفحه عریضاً طویلا شده بازم نوشتههات رو بذار. یه دو هفته خوب داشتی مینوشتیا (راستی دقت کردی بچهها چقده تو نخ اسمتن؟ هر چی اسمه با «ف» میرن دربیارن، آخرشم حالشون گرفته میشه که اینم نی... فریدون... نه... فک کن!)
کجای کاری؟ یه بار، یکی در یک اقدام بامزهطور! یه صفحه از کتاب انتخاب اسم، اون قسمت حرف «ف» رو اسکن کرده بود واسهم فرستاده بود، نوشته بود خودت بگو، اسمت تو اینا نبود؟ (فک کن... این همه بود هم تو همون یه ایمیله بود!) دیگه باس نخفروشی رو بذارم کنار کسی تو نخم نباشه!
شیما: 1-چطور میشه نشست و دید و دم نزد وقتی آرزوهات یکی یکی رنگ میبازن؟ روزگار بیرحم، مگه نمیبینی سیاهپوش آرزوهام شدم؟ 2-خیلی وقته یه بغض غریب و یه درد عمیقی رو دلم سنگینی میکنه اما نمیدونم چرا هر وقت میخوام حرفی بزنم، به جای زبون از چشمام جاری میشن. تقصیر تو نیست، من دلم رو پیشت جا گذاشتم.
به خودت مربوطههاااا ولی بپا یهوخ رودل نکنی فقط که دوا و درمونش سخت گیر میآد! (ناچارم تو چاپ پیامکها دس به عصا و بلکه حتی دس به واکر! راه برم چون هنوز روشی پیدا نکردم که متوجه شم پیامها نوشتة خود فرستندهس یا از ایناس که همه هویجور سریالی برا هم ریپلی میکنن).
روهینه: من فقط چند هفته است که توی چاردیواری شما پشتم به دیوار خانه بروبچهها تکیه زده ولی با افتخار میگم یه چاردیواری توی کاغذ، بهتر از خونة قلب آدمهائیه که دنیاشون به چشمشونه و باد جیبشون!
اسمتُ بذا روحیه! آخه کپسول روحیهات دلگرممون کرد. ممنون.
مرضیه جهانگردی از اصفهان: مرسی از احسان 87 به خاطر «دادزنی». با خوندنش به قول بچهها گفتنی، کرک و پرم ریخت جانا!
بهبه! چه احساسِ وَجدی میکنم من، که با یه همچی خوانندهها و یه همچو نویسندههایی سروکار دارم جانا... هوووومممم... بحححح! (از تهِ حلق ادا شود بیزحمت!).
عالیه از کازرون: آن روز خسته و بیقرار از مشغلهها، در گوشهای نشسته بودم. چارهای جز چارهاندیشی نبود اما چگونه؟ ثانیهها بیاعتنا از کنارم میگذشتند. نمیدانم چه شد که بیاختیار خطابشان کردم: بایستید! کجا با این عجله؟ بناگاه ایستادند! دیری نگذشت که یادم آمد ساعتم طبق معمولِ گذشته، در خواب فرو رفته! من ماندم و کلی مشغله.
شادی اکبری: 1-گاهی آدمیان از جنس نورند اما در دنیا زندگی میکنند تا نامرئی همراه ما باشند. همین حوالی، کمی دورتر، کمی نزدیکتر، یقین دارم فرشتهاند آنها. 2-گذشت، گذشت و گذشت... به همین سادگی... گاهی وقتا لحظاتِ نابِ زندگی و گاهی وقتا ابریترین لحظات. انگار به اندازة پلک زدن آدم بود و لحظههای نو شدن فرا رسید. لحظة آغاز دوباره. بیایید همه لحظات را ماندگار کنیم تا سیصد و شصت و پنج روز دیگر حسرت نباشد. بیایید یک بار دیگر آغاز را از سر بگیریم. نقطه سر سطر.
بدون نام: یه روز اتفاقی دیدم ضمیمهتون رو. همه نوشته بودن تو گوش داری برا شنیدن حرفای بچهها ولی چون خیلی تودارم و مادرم همیشه وادارم کردهن همة حرفامو به ایشون بزنم، هیچوقت چیزی به کسی نگفتم[...]. تا چن سال پیش همه چی با مادرم برطرف میشد. دوستم داشت. کنارم بود. ولی الان همه چی گذشته و تنهایی، هدیة یه مادر خودخواهه که حتی الانم دو دستی نگهم داشته!
حالا کاریه که شده و دست مادر بزرگوار هم از دنیا کوتاه. اگه اون روز هر دو یخده آیندهنگری کرده بودین الان نه تو احساس تنهایی میکردی، نه مادر محترم، بدنام شده بود (به قول حاکمان کهن: این را گذاشتیم اینجا تا درس عبرتی... بقیه مباحث تاریخی!).
اسکلت بستنی: درمان استعداد کوری را عینک گریه و ماتم نمیتواند چاره باشد بلکه یک عمل جراحی موفق پیشرفتة «مغزبازکنی» با خدمات پس از عمل، که شامل دمیدن روح تفکر، آزاداندیشی نه غلطاندیشی، درستنویسی، همراه با تزریقات رایگان احساس به قلب بدون هیچ هزینه احتیاج است که توسط خود فرد انجام میشود. این کوری هنوز تحت بررسی است. لازم به ذکر است «خنده بر هر درد بیدرمان دواست»!
جوجو 23 ساله: شب و روزم شده دوشنبهها که بابام برام چاردیواری رو بیاره و بخونم. از جواب دادنات خیلی خوشم میاد. بامزه و باحاله. همیشه همین طور بمون.
اونطوری که میشم برکه و زود میگندم! بذا یخده هم تغییر کنم، بااااشهههه؟ (تو هم از جوجو بودن درآ بعد این همه سال، یا مرغ شو یا خروس دیگه! ممنون از لطفت)
شهریاری ا کاشو: اقه بشد بگم که نمدونی چه قه میخوامد اقه بدونی برم خودتو لوس میکنی. آقاجو یادت نره که همهش چش به رام که دوشنبه شه.
آقاجو، ا خود کاشوووو؟ یا ا دور و ورش؟ پَ نگو آقاجو، نگو که اقه بگی تو هم خودتو لوس میکنی! (دربست چمن و ئوچیکتیم بامرام).
بدون نام: خوش به حال متولد ماه مهر و یمنا و پاییز که همیشه متناشون چاپ میشه.
بد به حال من که اونا میگن هر دو سه روز چند تا متن نوشتیم و فرستادیم ولی باز فقط یکیش چاپ شده! پ نتیجه میگیریم که چی؟ باز خوش به حال تو که اینباکس ایمیل من رو ندیدی ولی همچیییی رااااحت، یه همچی نظراتی میدیییی (متن خوب بفرست، همیشه و چن تا چن تا هم بفرست، تو هم میشی همیشگی).
بدون نام: از این که نمیتونم واسه خودم تصمیم بگیرم یا نظر بدم حالم خیلی خرابه (عید هم مال من بود و خودشون تصمیم گرفتن).
ای امان از این کسانی که فقط از نگاه خودشون همه چی رو میبینن! چی بگم آخه؟
بدون نام: خیلی دوست دارم شوهرم محبتش رو بیان کنه. وقتی قهر میکنیم اونقدر بیاعتنا از کنارم رد میشه که بعضی وقتها لجم میگیره.
یه کلید طلایی بهتون میدم شاید اثر کنه: آدم اگه ته درّهس یا قلة کوه، تا حد زیادی دقیقاً همون جاست که خودش قدماش رو به سمتش ورداشته. راه و رسم شوهرداری رو بلدین؟ کجا کوتاه بیاین و کجا نه؟ چطو رفتار کنین و چطو نه؟ چه حرفی و کاری و قدمی، چه اثری داره توی زندگی و چیا رو باس بگین و چیا رو اینا؟! اصا روحیات و دنیای مردها و زنها، هر دو رو، میشناسین؟ در این باره بیشتر و البته دقیقتر بخونین تا به جای دراومدن لج و رسیدن به ته دره، برین بالای کوه و بدونین که کجا باس چه کنین و چطور چه نکنین که تهش چهها نشه! (پ چی شد؟ همین الان با خودتون عهد کنین در همة موارد مشابه، تا روش پخت غذا و استفاده از اجاق گاز رو نمیدونید، سراغ پخت و پز و جلوی اجاق گاز نرید؛ وگرنه در هر مورد مشابهی، یا غذاتون میسوزه یا دستتون! حالام دیر نیستاااا. شروع کنین).
بدون نام: دو هفتهس نمیشه چاردیواری بخرم، فشارم افتاده، سرم درد میکنه، مریض شدهم، عذاب سختیه، معتاد شدهم!
همین دیگه... بیخود نبوده که اژ قدیمم گفتن احتیااااد چیژ بدیه داااوش! حالیته ژونم؟! (درداشناااام که میگماااا... میگیری ژونم؟!) ولی بِذ بگما... بااااژم خوبه آدم محتاد چاردیواری شه، نه محتاد پشت درختای توی پارک! (حالیته عژیژ قلب مااادر؟)!
رضا حاج منافی از مشگین شهر: عید آمد و رفت و باز همان آدمهای تکراری که در 365 روز سال فقط یک روز پیدایشان میشود و همان صد سال به این سالها گفتنهای سرد و بیروح که راستی راستی باورمان میشد با این وضع قمر اندر عقربمان صد سال دیگر عمر میکنیم. صد سال به این سالهای تنهایی.
هانیه، 19 ساله از اهواز: صمیمانه و بدون اغراق میگم لحظات سرشار از لبخند و شادی رو بهم هدیه کردین. پاسخگو من همه جوره از شما حمایت میکنم چون زیر سایة شما قد کشیدم و به کمال رسیدم. یادتون سبز در خاطر تکتک بروبچههای هوادار صفحة بروبچ.
میخوای حمایت کنی؟ پاشو بیا برو زیر تابوتش رو بگیر تا فرصت هس! خ زدی کشتی طرفُ دیگه! الانم دارن میبرن دفنش کنن!
سارا مختارپور: ای کاش تو مشکل مرا درک کنی/ یا سینة پر درد مرا ترک کنی/ ای کاش کمی برای من میماندی/ یا از تن من درد مرا میراندی/ ای مرد مسافر دادهای بر بادم/ از دست نگاه تو زمین افتادم/ ای کاش که مشکل مرا میدیدی/ التماس باطل مرا میدیدی/ ای عشق ترک خورده بیطاقت من/ وابستگی به تو شده عادت من/ از دست نگاه عاشق من دوری/ گفتی که به عشق یک نفر مجبوری.
بدون نام: از وقتی چاردیواری به دستم میرسه صفحات مورد علاقهم منجمله بروبچ رو جدا میکنم و تا چاپ بعدی همراهمه. بارها و بارها میخونمشون. مخصوصا جوابهای پاسخگو رو، و تنها راه نجاتش از دستم چاپ بعدی چاردیواریه.
خ این طوری که یه پاسخگوی مچاله شده بیش ازم نمیمونه ته هفته! (این علاقهس؟ مطمئن باشم؟! مرسی از لطفت)
میترا: فرصتهای زندگی رو حواستون باشه از دست ندید. یه روزی مثل من وقتی از خواب بیدار میشید که دیگه خیلی دیر شده.
مندلیفت: الان که بهتون پیامک میزنم خیلی دلم گرفته. یه جورایی خستهم اما هنوز حس عشق و دوست داشتن این صفحه و بروبچههاش مثل یه فانوس توی تاریکی زندگیمه.
اشتباه نکن. اون لطف تو و امثال توست که مث فانوس توی تابوت من میدرخشه!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: