در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر بار که صحبت از مرگ هنرمندی میشود، غیر از کلیشهها، بیوگرافی، مرور آثار و...، این پرسش در ذهنم سرک میکشد که از بین مرگها کدام هنرمندانهتراست؟ کدام یک مانند پایان تکاندهنده یک فیلم تاثیرگذار است، کدام یک شایستگی پایان یک زندگی باشکوه را دارد و...
بپذیریم یا نپذیریم خود مرگ هم خاصیت سوژه بودن دارد. میتواند زیبا، زشت، هنرمندانه یا غیرهنرمندانه باشد و حتی میتواند باعث شهرت شود. مثل همین پرونده که درگذشتگانی را نهتنها به واسطه زندگی خاص و اثرگذاری در حیطه وظیفه و کار خودشان بلکه به واسطه مرگ خاصشان مورد بحث قرار داده است.یکی از همین افراد که هم زندگی و هم مرگش در ذهنها ماندگار شد، ایرج بسطامی است. او که یکی از همین مرگهای ناگهانی شوکهکننده داشت. از آن مرگهایی که میتواند پایانی حیرتآور برای فیلم زندگی هنری خوانندهای نامی باشد. مرگی زیر آوار خانه خویش در اوج عزلت. بسطامی البته با آوار بیگانه نبود. همه میدانند همه زندگیاش زیر آوار بود، آوار کملطفیها و بیتوجهیها. آوار غربت و غریبی و تنهایی، آوار درخور ناشنیدن آوازه صدای بیهمتایش.
مرگ بسطامی، اما ذهن را به همان سوال ابتدای نوشته میبرد؛... در گرگ و میش صبح، مرگ به رقص در میآید و در خلسه و بیهوشی دست و پایش به در و دیوار و ظرف و ظروف میخورد و همه چیز درهم میشکند... صداهای دیگران گم میشود... خانهها خشتخشت برمیگردند... خاک و خون چونان آغاز به هم میآمیزند و گلوی پرطنین خوانندهای از غبار بلند شده از فروریختن دیوارها پر میشود. در آن سکوت و سنگینی شاید حتی بیصدا در دلش میخواند: «من ماندهام تنهای تنها... میخواهم اکنون تا سحرگاهان بنالم...»، او در دل میخواند و صدای موزیک متن این فیلم آرامآرام کم میشود. او زیر آوار است که تیتراژ زندگی پربارش بالا میآید و او به همراه همشهریهایش برای همیشه همنشین آوارها میشود. اصلا شاید خیلی شاعرانه باشد. شاید بعد از این همه تنهایی و غربت. بعد از تنها زندگی کردن و تنها ماندنهای طولانی، همین تنها نمردن موهبت بزرگی باشد. یک زندگی انفرادی و یک مرگ دستهجمعی.
میترا فردوسی / جام جم
یک شب مهتابی با ایرج بسطامی
ایرج بسطامی... یک عمر کار و یک عمر خاطره. مردی ساده و بیآلایش که یک حادثه او را از ما و جامعه هنری ما گرفت تا حالا وقتی نامش میآید من ماندهام تنهای تنها... در ذهنمان تکرار شود، که نام حادثه تلخ زلزله بم با نام این هنرمند در ذهنمان گره بخورد و کاممان را تلخ کند.هر وقت اسمش میآید به روزهایی میروم که با هم کار میکردیم و خاطرهها در ذهنم چرخ میخورد و چرخ میخورد. روزهای تمرین در استودیو، روزهای کار مشترک با استاد بزرگ پرویز مشکاتیان و هزاران لحظه و خاطره دیگر را هرگز فراموش نمیکنم.همیشه وقتی یاد ایرج میافتم ذهنم قبل از هر چیزی میرود سراغ تمرینهای متعدد او. ایرج با آن صدای خاصش همیشه مشغول تمرین بود. ضبطصوت کوچکی داشت که اغلب اوقات همراهش بود تا تمرین کند و تمرین کند.وقتی به آن روزها فکر میکنم ناخودآگاه یاد دوره تمرینهایمان برای انتشار آلبوم «افق مهر» میافتم. من قرار بود گوشه بیداد را بنوازم و ایرج بخواند. در یکی از همین تمرینها و در استودیو بود که برایش خبر مرگ برادرش را آوردند. اما او باز هم با همان حال خواند... خواند و گریست. آن روز حس عجیبی برای همه ما داشت و فکر نمیکنم هیچ یک از کسانی که آن روز حضور داشتند بتوانند آن گریستن و خواندن ایرج بسطامی را فراموش کنند.ایرج خوانندهای نبود که تنها در استودیو یا روی سن بخواند. هر جا حس و حالش را داشت، میخواند. مثلا یک بار که با هم رفته بودیم کوه و حال خوشی داشت شروع کرد به خواندن. یاد این شب مهتابی هم از ذهنم نمیرود. شب مهتابی که من و ایرج رفتیم کوه. او آواز خواند و مردم دورش جمع شدند تا آوازش را بشنوند. این هم همیشه در ذهنم میماند... یک شب مهتابی با ایرج بسطامی.
کیوان ساکت / نوازنده تار و آهنگساز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: