زندگی زن و مرد جوان با وجود 8 سال تلاش برای ازدواج به بن‌بست رسید

عشق تباه شده

الهام شش ماه است که خانه شوهرش را ترک کرده و نمی‌خواهد دوباره به آنجا برگردد. او می‌گوید حاضر نیست همسرش را ببخشد و عذرخواهی‌های او فایده‌ای ندارد. الهام بعد از این‌که از شوهرش نیما سیلی خورد، تصمیم به جدایی گرفت. از طرفی نیما اکنون از کارش پشیمان است و می‌گوید همسرش را دوست دارد. الهام اکنون برای جدایی اقدام کرده، پرونده‌اش را در مجتمع شماره دو دادگاه خانواده پیگیری می‌کند و بسیار اصرار دارد هرچه زودتر حکم صادر شود.
کد خبر: ۵۵۴۶۴۹

پرده اول؛ روایت نیما

نیما داستان زندگی مشترکش را این‌طور تعریف می‌کند: هشت سال بود که عاشق الهام بودم و هرکاری برای رسیدن به او کردم. زمانی که با هم آشنا شدیم هر دو دانشجو بودیم و من در سال اول درس می‌خواندم، 18 سالم بود. می‌خواستم با الهام زندگی کنم برای همین از او خواستگاری کردم. پدر و مادرم با این کار مخالف بودند و یک‌سال طول کشید تا آنها را راضی کنم. وقتی با هزار بدبختی به خواستگاری‌اش رفتم، این‌بار پدر الهام مخالفت کرد، می‌گفت چرا باید دخترش را به عقد پسری درآورد که در زندگی‌اش چیزی ندارد. راست می‌گفت من چیزی نداشتم. از همان دوران دانشجویی کار می‌کردم تا بتوانم پولی دربیاورم و با الهام ازدواج کنم.

در این سال‌ها با هم ارتباط داشتیم و به هم قول داده ‌بودیم، برای تشکیل زندگی‌مان تلاش کنیم. سال چهارم دانشگاه وقتی مدرک مهندسی مکانیک را گرفتم هم شغل داشتم و هم کمی پس‌انداز. دوباره به خواستگاری الهام رفتم این‌بار پدرم هم موافق بود و به من گفته‌ بود کمک می‌کند این وصلت سر بگیرد. پدرم گفت مراسم عروسی را برگزار می‌کند و پول‌پیش یک خانه را هم می‌دهد و من با پولی که دارم، می‌توانم ماشین بخرم، اما پدر الهام دوباره قبول نکرد گفت سربازی نرفته‌ای و جایی استخدامت نمی‌کنند و دخترم بدبخت می‌شود. به خاطر الهام به سربازی رفتم. از الهام قول گرفتم تا زمانی که برگردم منتظرم بماند. دوران آموزشی را که تمام کردم، متوجه شدم یکی از همکلاسی‌هایم خواستگار الهام است و با خانواده او تماس گرفته‌است. خیلی ناراحت شدم، به الهام تلفن زدم و گفتم مگر قرار نبود منتظرم بماند. دعوای سختی کردیم و الهام با من قهر کرد.

داشتم او را از دست می‌دادم و زندگی بدون الهام برایم ارزشی نداشت. وقتی مادرم متوجه شدم قول داد همراه پدرم، دوباره به خواستگاری برود و کار را تمام کند. خیلی اضطراب داشتم، اما مادرم بعد از دوهفته رفت و آمد به خانه الهام، خبر عجیبی داد و گفت پدر الهام راضی شده، اما خود دختر قبول نمی‌کند. می‌دانستم الهام به خاطر رفتاری که با او داشتم، قهر کرده‌است. خیلی تلاش کردم تا ناراحتی را از دلش بیرون آوردم و بالاخره او هم قبول کرد. سربازی‌ام که تمام شد، برای نامزدی اقدام کردیم، اما باز هم پدر الهام بهانه‌گیری می‌کرد و دو سال طول کشید تا بالاخره راضی شد. پدرم برایمان خانه‌ای خرید و هزینه عروسی را هم داد. من هم کمی پس‌انداز داشتم، برای خودم ماشین خریدم و زندگی خوبی را شروع کردیم. دو سال بعد از نامزدی‌مان بود که با هم ازدواج کردیم. 28 ساله ‌شده‌ بودم و مهندس یک شرکت معتبر بودم با این‌که رتبه کاری بالایی نداشتم، اما حقوق بدی نمی‌گرفتم. کم‌کم زندگی‌مان داشت شکل می‌گرفت. با این‌که همدیگر را دوست داشتیم، گاهی دعوا می‌کردیم و من تند می‌شدم.

این خصلتی بود که از بچگی داشتم و نمی‌توانستم آن را ترک کنم. همه می‌دانستند من چه عادتی دارم. به همین خاطر هم کوتاه می‌آمدند، اما الهام حاضر نمی‌شد این کار را بکند. با این‌که دوستش داشتم، اما نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم با وجود این، بعد ازهر دعوا من بودم که منت‌کشی می‌کردم و از او می‌خواستم مرا ببخشد. آنقدر عذرخواهی می‌کردم تا قبول کند. تا این‌که بار آخر با هم دعوا کردیم، حرکاتم دست خودم نبود، کنترل خودم را از دست دادم و سیلی به صورتش زدم. به محض این‌که او را زدم، پشیمان شدم و عذرخواهی کردم، خودم شرمنده شدم، اما الهام گفت دیگر مرا نمی‌بخشد. او شش ماه است که خانه را ترک کرده در این مدت خیلی با او و خانواده‌اش صحبت کردم و گفتم هر تضمینی بخواهند می‌دهم تا الهام دوباره برگردد، اما قبول نکرد و حالا درخواست طلاق داده است. من با جدایی مخالفم چون نمی‌توانم بدون همسرم زندگی کنم و هرکاری برای بازگرداندن او انجام می‌دهم.

پرده دوم؛ روایت الهام

ایستادن پای عشق هزینه زیادی دارد و من این هزینه را دادم. همیشه عاشق نیما بودم و از روزی که از من خواستگاری کرد، تصمیم خودم را گرفتم. می‌خواستم با نیما ازدواج کنم و کنار او زندگی آرامی داشته‌باشم. هیچ‌وقت منکر علاقه نیما به خودم نبودم و نیستم و فکر می‌کردم همین علاقه هم می‌تواند دلیلی باشد برای این‌که زندگی خوبی داشته ‌باشیم. سال‌های زیادی بر خواسته‌ام پافشاری کردم، اما در همه این سال‌ها هربار که با نیما بحث می‌کردم، او بشدت عصبی می‌شد و برخوردهای بدی می‌کرد. یک‌بار آنقدر از دست او ناراحت شدم که تصمیم گرفتم قید این عشق و عاشقی را بزنم و دیگر با او رابطه‌ای نداشته‌ باشم، اما آنقدر اصرار کرد که نرم شدم. بعد از سال‌ها با رویای زندگی خوب و رسیدن به آرامش، با نیما ازدواج کردم. عاشقش بودم و سختی‌های زندگی را به خاطر او تحمل می‌کردم و نمی‌خواستم آزارش بدهم، اما نیما فکر می‌کند حق دارد با من هر رفتاری که دوست دارد بکند. هربار سر مسأله‌ای با هم اختلاف پیدا می‌کردیم، پرخاش می‌کرد. او فکر می‌کند من باید به همه خواسته‌هایش جواب مثبت بدهم و آن‌طور رفتار کنم که او می‌خواهد، اما من این کار را نمی‌کردم. من می‌خواستم در زندگی با نیما دیده شوم و او مرا به‌رسمیت بشناسد، اما شوهرم این کار را نمی‌کرد.

نیما بسیار خودرأی است وقتی عصبانی می‌شود هرچه دوست دارد به من می‌گوید. این اواخر دیگرکار به جایی رسیده‌ بود که فحاشی می‌کرد، چند بار این کار را تکرار و بعد عذرخواهی کرد. او خیلی عذرخواهی می‌کرد و وقتی می‌دید ناراحت هستم برایم هدیه‌ای گران‌قیمت می‌خرید و آنقدر سماجت می‌کرد تا او را ببخشم. با این‌که در ظاهر این کار را می‌کردم، اما واقعا نمی‌توانستم کدورتی را که کارهایش در دلم ایجاد می‌کرد، از بین ببرم. می‌دانستم آسایشم در خطر است و هر لحظه ممکن است طاقتم تمام شود. به همین خاطر هم می‌خواستم زندگی‌ام را نجات بدهم. من و نیما پیش مشاور رفتیم، این پیشنهاد من بود، به مشاور گفتم فحاشی‌های نیما آزارم می‌دهد و نمی‌توانم تحمل کنم. مشاور حرف‌هایی زد مبنی بر این‌که او باید دارو درمانی کند. نیما حاضر نبود این کارها را بکند.

او معتقد است دکترها چیزی بلد نیستند. وضع زندگی من و نیما روزبه‌روز بدتر می‌شد، تا این‌که دوباره سر مسأله کوچکی باهم بحث کردیم و او این بار سیلی محکمی به صورتم کوبید. باورم نمی‌شد کسی که این کار را می‌کند، همان مردی است که سال‌ها عاشقم بود و عاشقش بودم و برای رسیدن به همدیگر خیلی تلاش کردیم. نیما اوایل فقط فریاد می‌زد، بعد فحاشی‌اش را شروع کرد و بعد کار به کتک زدن کشید. من می‌دانم این وضع ادامه خواهد داشت و نمی‌توانم با مردی که کتکم می‌زند، زندگی کنم. با این‌که در این مدت خیلی اصرار کرده برگردم و هرکسی را که فکر می‌کرد می‌تواند روی من تاثیر بگذار واسطه کرده، اما دیگر به او اعتماد ندارم.

او را دوست دارم اما فقط عشق برای یک‌زندگی کافی نیست. با این‌که پدرم در ظاهر از من حمایت می‌کند، اما نمی‌خواهد از شوهرم جدا شوم، اما فکر نمی‌کنم دیگر بتوانم در کنار چنین مردی احساس آرامش کنم. نیما مرا دوست دارد این را می‌دانم، اما چه فایده که نمی‌تواند خودش را کنترل کند. اگر اطمینان داشتم که او دیگر این‌کار را تکرار نمی‌کند، حتما برمی‌گشتم و دوباره کنارش می‌ماندم. ولی افسوس که مجبورم شکست را بپذیرم و با واقعیت مواجه شوم، نیما از من مراقبت نخواهد کرد، او زنی را می‌خواهد که فقط خواسته‌هایش را انجام دهد و خواسته‌ای نداشته‌باشد. من آن زن نیستم.

سولماز خیاطی

نظر کارشناسی

مقاومت در برابر دارودرمانی

عاطفه کشاورزی

زندگی نیما و الهام را تا آنجا که ما اطلاع داریم، می‌توان به دو بخش تقسیم کرد؛ قسمت اول که مربوط به تلاش‌های پسر جوان برای ازدواج با دختر موردعلاقه‌اش است، می‌تواند تا حدودی آموزنده باشد، زیرا نیما برخلاف بعضی خواستگارانی که دست به انتقامجویی و اعمال مجرمانه می‌زنند، برای رسیدن به خواسته‌اش تلاش و کوشش به خرج داد. او درسش را تمام کرد، به خدمت سربازی رفت، شغلی مناسب پیدا کرد و به مرور زمان توانست خانواده خودش و الهام را راضی کند. در این مرحله نیما رفتاری پخته و شایسته داشت، الهام نیز همین‌طور بود. او تصمیم خودش را گرفته و برای رسیدن به آن ایستادگی کرده و قطعا اقداماتی را برای جلب رضایت خانواده‌اش انجام داده بود.

قسمت دوم زندگی این زوج بشدت دردناک است چون آن دو وقتی بعد از تحمل مصایب فراوان به خواسته‌شان رسیدند، مهارت حفظ آرامش و رسیدن به احساس خوشبختی را نداشتند. آن‌طور که از حرف‌های الهام برمی‌آید و البته خود نیما نیز تائید می‌کرد، مرد جوان رفتارهای تکانشی دارد و به تشخیص مشاور باید دارودرمانی می‌شد. نیما اگر در برابر درمان مقاومت نمی‌کرد، به احتمال زیاد اکنون در این شرایط گرفتار نمی‌شد. شهروندان باید بدانند همان‌طور که جسم به مراقبت و گاه درمان نیازدارد، روان نیز تابع همین اصل است و باید از آن محافظت کرد و در صورت لزوم با مشاوره یا دارو به قول معروف به آن رسید. استفاده از داروهای روانپزشکی به هیچ‌وجه معنی و مفهوم بدی ندارد، اما متاسفانه برخی افراد دیدگاه غلطی نسبت به این موضوع دارند و مقاومت می‌کنند که همین رفتارشان عواقب بدی در پی دارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها