آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
یک روز پرنده خوشصدا که بلبل صدایش میکردند، روی شاخه درختی که دارکوب روی آن مشغول پیداکردن غذا بود، نشست و گفت: عجب صدای گوشخراشی درمیآوری! چگونه غذا به تو مزه میدهد، در صورتی که همه را آزار میدهد. دارکوب تعجب کرد، نگاهی به او انداخت و گفت: تو چقدر از خود راضی هستی بلبل!
بلبل گفت: چرا نباشم صدای من بهترین صدای این جنگل است. وقتی شروع به آواز خواندن میکنم همه جانوران مست و شیدای صدای من میشوند. چرا از خود راضی نباشم؟!
دارکوب گفت: خداوند تو و صدایت را به هم ببخشد ای بلبل عزیز و بعد پرواز کرد و رفت به نقطهای دیگر از جنگل.
آن روز گذشت. روز بعد بلبل روی بوته گل سرخی نشسته بود و از بوی آن استشمام میکرد و آواز میخواند که ناگهان بادی وزید و بوته تکان خورد و تیغی از بوته گل سرخ جدا شد و با وزش باد در دهان و گلوی بلبل رفت. بلبل که در حال آواز خواندن بود، آوازش تبدیل به جیغی گوشخراش شد.
بلبل شروع کرد به گریهکردن و اشک ریختن.جوجهتیغی زیر بوته گل سرخ خوابیده بود که ناگهان از قطرههای اشک بلبل که دانهدانه بر سرش میریخت بیدار شد. به بلبل گفت: چه شده است؟ چرا صدایت اینقدر دلخراش شده؟
بلبل گفت: تیغ گل در گلویم فرو رفته است، نمیدانم چه کار کنم. جوجهتیغی تو میتوانی این تیغ را از گلوی من بیرون بیاوری؟
جوجهتیغی گفت: این کار من نیست صبر کن تا بروم خرگوش را صدا کنم.
جوجهتیغی پیش خرگوش رفت، ولی خرگوش روی چمنها خوابیده بود و بیدار نشد. در آن نزدیکی موشی خانه داشت و متوجه جوجه تیغی شد و گفت: چه شده؟ چه مشکلی برایت پیش آمده است؟
جوجهتیغی گفت: برای من نه، ولی برای بلبل مشکلی پیش آمده است. یک تیغ بزرگ در گلویش رفته و نمیتواند صحبت کند.
موش گفت: فقط باید برویم نزد جغد پیر. او میتواند به ما کمک کند. جغد پیر روی درختی کهنسال نشسته بود و چرت میزد. موش صدایش کرد و جغد گفت: چه شده است؟ جوجهتیغی ماجرا را برای او تعریف کرد و جغد گفت باید بروید پیش دارکوب، فقط او میتواند به شما کمک کند.
جوجهتیغی گفت: او در لانهاش نیست! جغد سوتی زد و چند دقیقه بعد دارکوب آنجا حاضر شد و گفت: قربان در خدمتگزاری حاضرم. موش و جوجهتیغی دارکوب را پیش بلبل بردند. دارکوب گفت: بلبل خوشصدا چه شد؟ چه به سرت آمد؟
بلبل که خجالتزده بود سرش را پایین انداخت و گفت: تیغی در گلویم رفته است. دارکوب مهربان به من کمک کن.
دارکوب گفت: دهانت را باز کن و نوکش را در گلوی بلبل برد و تیغ را درآورد.
بلبل نفس راحتی کشید و از دارکوب تشکر کرد و به او گفت: دارکوب مهربان مرا ببخش که تو را رنجاندم الان فهمیدم که هر کسی برای کاری ساخته شده است و دیگر به کسی فخر نمیفروشم.
گلنوشا صحرانورد
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....