بلبل خوش‌صدا

روزی روزگاری در یک جنگل خوش آب و هوا، پرندگان زیاد و حیوانات گوناگونی زندگی می‌کردند. در میان آنها یک پرنده آوازه‌خوان هم بود که هر روز با روشن شدن هوا آواز سر می‌داد و با صدای زیبایش طلوع خورشید را به اهالی جنگل خبر می‌داد. یک دارکوب هم در آن نزدیکی زندگی می‌کرد و از طلوع تا غروب آفتاب روی درختی می‌نشست و از بین روزنه‌های تنه درخت حشره‌های ریز را جستجو می‌کرد که با صدای تق‌تق همراه بود.
کد خبر: ۵۵۴۲۵۰

یک روز پرنده خوش‌صدا که بلبل صدایش می‌کردند، روی شاخه درختی که دارکوب روی آن مشغول پیدا‌کردن غذا بود، نشست و گفت: عجب صدای گوشخراشی درمی‌آوری! چگونه غذا به تو مزه می‌دهد، در صورتی که همه را آزار می‌دهد. دارکوب تعجب کرد، نگاهی به او انداخت و گفت: تو چقدر از خود راضی هستی بلبل!

بلبل گفت: چرا نباشم صدای من بهترین صدای این جنگل است. وقتی شروع به آواز خواندن می‌کنم همه جانوران مست و شیدای صدای من می‌شوند. چرا از خود راضی نباشم؟!

دارکوب گفت: خداوند تو و صدایت را به هم ببخشد ای بلبل عزیز و بعد پرواز کرد و رفت به نقطه‌ای دیگر از جنگل.

آن روز گذشت. روز بعد بلبل روی بوته گل سرخی نشسته بود و از بوی آن استشمام می‌کرد و آواز می‌خواند که ناگهان بادی وزید و بوته تکان خورد و تیغی از بوته گل سرخ جدا شد و با وزش باد در دهان و گلوی بلبل رفت. بلبل که در حال آواز خواندن بود، آوازش تبدیل به جیغی گوشخراش شد.

بلبل شروع کرد به گریه‌کردن و اشک ریختن.جوجه‌تیغی زیر بوته گل سرخ خوابیده بود که ناگهان از قطره‌های اشک بلبل که دانه‌دانه بر سرش می‌ریخت بیدار شد. به بلبل گفت: چه شده است؟ چرا صدایت اینقدر دلخراش شده؟

بلبل گفت: تیغ گل در گلویم فرو رفته است، نمی‌دانم چه کار کنم. جوجه‌تیغی تو می‌توانی این تیغ را از گلوی من بیرون بیاوری؟

جوجه‌تیغی گفت: این کار من نیست صبر کن تا بروم خرگوش را صدا کنم.

جوجه‌تیغی پیش خرگوش رفت، ولی خرگوش روی چمن‌ها خوابیده بود و بیدار نشد. در آن نزدیکی موشی خانه داشت و متوجه جوجه تیغی شد و گفت: چه شده؟ چه مشکلی برایت پیش آمده است؟

جوجه‌تیغی گفت: برای من نه، ولی برای بلبل مشکلی پیش آمده است. یک تیغ بزرگ در گلویش رفته و نمی‌تواند صحبت کند.

موش گفت: فقط باید برویم نزد جغد پیر​. او می‌تواند به ما کمک کند. جغد پیر روی درختی کهنسال نشسته بود و چرت می‌زد. موش صدایش کرد و جغد گفت: چه شده است؟ جوجه‌تیغی ماجرا را برای او تعریف کرد و جغد گفت باید بروید پیش دارکوب، فقط او می‌تواند به شما کمک کند.

جوجه‌تیغی گفت: او در لانه‌اش نیست! جغد سوتی زد و چند دقیقه بعد دارکوب آنجا حاضر شد و گفت: قربان در خدمتگزاری حاضرم. موش و جوجه‌تیغی دارکوب را پیش بلبل بردند. دارکوب گفت: بلبل خوش‌صدا چه شد؟ چه به سرت آمد؟

بلبل که خجالت‌زده بود سرش را پایین انداخت و گفت: تیغی در گلویم رفته است. دارکوب مهربان به من کمک کن.

دارکوب گفت: دهانت را باز کن و نوکش را در گلوی بلبل برد و تیغ را درآورد.

بلبل نفس راحتی کشید و از دارکوب تشکر کرد و به او گفت: دارکوب مهربان مرا ببخش که تو را رنجاندم الان فهمیدم که هر کسی برای کاری ساخته شده است و دیگر به کسی فخر نمی‌فروشم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها