در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
2-وقتی تو رفتی، بازار دلم از رونق افتاد؛ و کاسبی چشمانم کساد شد. وقتی تو رفتی، ضرب تمام سکههای حضورت هم، در صفر ضرب شد و سالهای عمرم یکییکی به حراج رفت. کاش میآمدی تا رونق بازار دل، دوباره از سر گرفته شود، و خندهات دوباره روزیرسان قلبم باشد.
ف. متولد ماه مهر
برمودا، یه ناحیة مثلثیه. کشته-مرده چشای مثلثی شدی؟ چینیه طرف؟! به قول چینی ها وو آی نی!
معلق
کار هر روز من است که باید ببخشم و هرگز دلگیر نباشم، حتی اگر نیشتری بر قلبم فرو بردند و احساساتم را به یغما. آنها هر لحظه مرا ناراحت کنند و دلم را بشکنند ایرادی ندارد چون ورد زبانشان این است: ما کوچکیم و بخشش از بزرگان است!
برتینا
ما همهمون مثل همیم
1-چند ماهی توی خودم فرو رفتم؛ آنقدر که از قوزک پایم سردرآوردم. با هر جانکندنی بود پادزهر را یافتم. هم دردم را کشف کردم و هم دوایم را. شیشهاش توی دست خودم است. جلوی چشمانم بالا و پائینش میکنم اما آن را از خودم دریغ میدارم... نمیدانم دوای این درد تازه دیگر چیست؟ خو کردن به درد...
2-بازیگر شدهایم. کافیست دنیا بگوید امروز روز کدام نقش است تا ما با تمام وجود اجرا کنیم! من یکی ادعای حرفهای بودن دارم. زین پس از پذیرش نقشهای همرنگ جماعت که جای کار ندارند و همین طور نقش آدم خوبه و آدم بده معذورم؛ حتی اگر به قیمت بیکاری مادامالعمر من باشد... شما را نمیدانم.
نسیم صبح از دورود لرستان
به قول شاعر که میفرماد: «ای بازیگر، گریه نکن، ما همهمون مثل همیم/ صبحها که از خواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم» و الی آخر! (بخصوص این قسمت الی آخرش!!) شمام از این نقابا شاکیای... هوم؟ (آففرین. یادت باشه یه امضا بدی بعداً به ما... که همچی بفهمینفهمی درد مشترکیم تو بیکاریش!)
عینک بدبینی
توی این هوای بهاری با هم از پلهها بالا می ریم. از این بالا شهر چقدر کوچیکه؛ همون شهری که از وقتی بزرگ شدیم، هیچ جایی برای ما دو تا نداره. تو عینک دودی زدی اما باز به چشمت آیندة این رابطه روشنه. انگار تو این شرایط چارهای غیر از برداشتن عینکهای بدبینیمون نداریم.
میدونی؟ هر وقت عینک دودی میزنی نگران صداقت حرفات میشم؛ هر چند اون عینک دودی لعنتی خیلی بهت میآد!
پیمان مجیدی معین
پیماننامة دوستی
1-سرم زیر تیغ خورشید، تنم تب کرده در تنور تنهایی، پایم پی سرپناه میدود؛ جز سایهات زیر سایهبانی سر نمیگذارم.
2-بگذار تمام شهرنشینان زخم زنند که همشهری نیستی. ندای قریهنشینان مرهمی میشود وقتی تو را همولایتی میخوانند. پیوند دریا و موج است عهدی که گرمای دستت میان موهایم نوشت. قریه یا شهر... هر کجا که باشی و من نباشم، آن هنگام که باد میدود لای تار موهایم و مینشیند روی دستانت، دریا موج مینوازد و موهایم با حجم دستان تو میرقصد.
رؤیا میرزایی از ملایر
هوم... «دریا موج مینوازد» رو خوب اومدی؛ «رؤیایی»تر کرده اون قسمت متنت رو «میرزایی»!
زلالِ آب
دیگر پاکتر و زلالتر از آب که نداریم؟ ...یا روزی دستانشان را با تو خواهند شست، یا تو را غرغره میکنند، یا خانة پرش، تو را خواهند نوشید.
آب هم که باشی، روزی کثیف میشوی...
احسان 87
ینی هی تو باس یه چی بنویسی و بفرستی، هی من باس زیرش بنویسم: آففرین؟! (میبالم به خودم که یه همچی دوستای دقیق و اهل فکر و خلاقی دارم... آففرین! این دقتت رو توی نگاه به هر پدیدهای اگه ادامه بدی و به همین روونی و گُزیدهگویی هم بنویسی، فردای روشنی در انتظارته؛ البته پسفرداش رو نمیدونماااا! ولی دیگه باس زنبیل بذاریم واسه امضا گرفتن ازت)
همدم
من دیگر به کلاغها اعتماد ندارم. سراغت را از آنها که نه، از جغد پیر ویرانهها میگیرم؛ همان جغدی که برای همه شوم است اما با همان هوهوی شبانهاش همدم شبهای بیستارة من است. جغد، خوب عاشقی را میفهمد. برای همین در ویرانهها خانه میسازد.
رضوان
دِ نَ دِ! پَ اون دسته از جغدایی که شب تا صب جلو کامپیوتراشون کز میکنن و لونه میسازن چیییی؟!!
نوبت را رعایت کنید
به چه دستی وصلی که اینگونه خیالهای خامت را تعبیر شده میبینی؟ از کدام شک به یقین رسیدی که پرتو آینده را به شادی انتظار نشستی؟ کدام آه را به وادیهای کودکانه رساندی که اینگونه خود را رها میدانی؟ کدام نوید، قاصدکهای امید را به تو هدیه داده است که انتظار را به پایان نشستهای؟
حالا مانده این دنیا، دنیای تو شود. حالا مانده تا نوبتت شود.
یه حوا
هوای همیشه بارانی
کاش وقتی آخرین قطرههای باران از چشمهای تو میبارد، کنارت باشم و تماشایت کنم و با سر انگشتانم نمِ گونههایت را پاک کنم. در ذهنم سخت به دنبال کلمههای تازه میگردم تا بتوانم بسرایمت... (نه، شاعر که نیستم!) بنویسمت. در نگاه نمناک تو دنیا برایم کوچک و کوچکتر میشود، آنقدر کوچک که حتی روی مژگانت جا میگیرد و بناگه تمام دنیا ابری و بارانی میشود.
من آرزوی فردایی آفتابی را دارم غافل از اینکه دل کویری تو همچنان تمنای باران را دارد.
حدیث مطالبی
کسی که بخواد توی کویر باغچة دلش رو سبز کنه، یا باس آرزوهاشم زیر خاک کنه، یا جل و پلاسش رو جم کنه بره مناطق سرسبز و خوش آبوهوا باغبونی کنه... هر چند کارِ کارستون رو اونی میکنه که به زور آبیاری بارانی و نقطهای و... هر قیمت گزافی هم که شده، خاک خشک رو سبز و بارور میکنه.
کلمات و ترکیبات تازه
دوست داشتن حرف کمی نیست. خیلی سخت به این حس میرسیم که کسی را دوست بداریم و خیلی سختتر نیز دوستت دارم را به زبان میآوریم؛ ولی گاهی بعضیها که این روزها تعدادشان اندک هم نیست، براحتی، بسادگی، و بدروغ، دوستت دارمهای زیادی را نثار دیگران میکنند و این واقعة بسیار دردناکیست که نمیشود از آن بسادگی گذشت.
این پاکترین احساس بشر، این روزها، چقدر حقیرانه و سادهلوحانه بازیچة دست هوسرانان شده[...]
نیلوفر از اصفهان
آدم بادی
1-این روزها هیچی سر جایش نیست؛ مثل فکرت که مرتب در سر من است. لطفاً همه چیز را مرتب
کن.
2-اینجا آدمهایی داره که درست همون زمان که فکر میکنی میشناسیشون، نمیشناسیشون! و این خیلی سخته که به همین آدما دل ببندی.
3-آقا یه سوال! بیییییینم... چرا بعضی آدما هر کار دلشون میخواد میکنن؟ هر چی دلشون میخواد میگن؟ بعد تا یه کلام، فقط یه کلامآااا، جوابشون رو بدی، سه روز باد میکنن که بهشون بیاحترامی شده؟! (این همون داستان یه سوزن و جوالدوزه دیگه؟)
جوجه تیغی
نه دیگه... داستان سوزن و بادکنکه!
تنها در خانه
1-دوباره تنهایم. دوباره اتاق قلبم تاریک شد. کورمال کورمال، با هزار زحمت، کبریت خاطراتت را پیدا میکنم؛ آری... جرقه خورد! با آن، شمع یادت را روشن میکنم. چه نوری! چقدر یاد تو قلبم را روشن میکند! حالا تمام شب، تنهاییام را با یاد توام، با هم میگذرانیم!
2-کاش هیچگاه درس ریاضی و حساب را نمیآموختم و عاجز میشدم از شمارش روزهای نبودنت و با چوبخطهایشان بر قلب ملولم خنج نمیزدم! کاش میتوانستم نبودنت را از همة عمرم فاکتور بگیرم، شاید آنموقع تقسیم کردن آن در تمام جراحات قلبم سادهتر بود؛ قلب انسانی که در امتحان روزگار باخت و فقط دل خوش کرد به آرزوی موفقیتی که در انتهای همة برگهها نگاشته شده... ولی روزگار معلم سختگیری بود و برایم جریمهای سنگین رقم زد: تکرار و مرور غلطهایم به تعداد نفسهایم؛ نفسهایی سنگین که در تمنای همنفس شدن با نفسهای تو گلویم را درمینوردد.
پاییز
میهمان ناخواندة من
نمیدانم چرا، نمیدانم کی... ولی تو ناگهان درست در زمانی که اصلا انتظارش را نداریم ظاهر میشوی. گاهی میآیی و میروی و گاهی کنگر میخوری و لنگری میاندازی به این بزرگییییی. از آن مهمانهای ناخواندهای که هیچکس دلش نمیخواهد. مثل میتیکومون نشانت را که نشانمان میدهی، بعضیها در برابرت تعظیم میکنند و بعضیهای دیگر از خودشان دفاع. تازه آنوقت است که دوزاریمان میافتد که باید با او خداحافظی کنیم. او که تا جادوی رنگ و بویش در وجودمان هست، قدرش را نمیدانیم...
سلامتی مهمان عزیزی است؛ مهماننواز باشید تا همیشه بماند.
نشمیل نوازی از بوکان
دلقاپها در شهر
روزنامه... روزنامه... خبر مهم! اخطاریه! هشدار به تمام احساساتی که میخواهند روی کاغذ بیایند! اخطار به تمام قطرههای اشکی که میخواهند روی خاطرات بریزند و محوشان کنند! فعلاً پشت چراغ قرمز گیر کردهاید. لطفاً موتورهایتان را خاموش کنید. ابراز هر گونه احساسات یا لبخندی بدون کمربند ایمنی تفکر، دارای جریمة نقدی دل شکستن میباشد. بنا به گزارش نیروی محترم مغز، سارقانی پیدا شدهاند که کیف احساسات مردم را میدزدند. کلوم آخر: مواظب دلاتون باشین!
اسکلت بستنی
تار عنکبوت
ای کاش به جای اینکه تار عنکبوت بر دیوارهای خانه چنگ اندازد و یا در کیفهای پولمان جا خوش کند قدری در دهانمان رخنه میکرد، به خاطر سکوتمان؛ سکوتی خالی از دروغ و تهمت و قضاوت و...
عالیه عباسی از کازرون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: