داستان زندگی جوانی که به دزدی روی آورد

باید برادرم را آزاد​ می‌کردم

مجید ـ م اگرچه شش ماه از عمرش را به جرم دزدی پشت میله‌های زندان گذرانده است، می‌گوید سارق و مجرم نیست. او توضیح می‌دهد:
کد خبر: ۵۵۲۵۶۳

بعد از این‌که از سربازی برگشتم در مغازه لوازم یدکی خودروهای سنگین مشغول به کار شدم. قبل از سربازی هم مدتی در این کار بودم برای همین بعد از آزادی خیلی زود کار پیدا کردم. سرم به زندگی خودم گرم بود تا این‌که یک اتفاق بد برای برادرم رخ داد.

آن اتفاق مسیر زندگی مجید را تغییر داد. خودش می‌گوید: برادرم با دو عابر تصادف کرد. یکی از آنها فوت شد و یکی دیگر هم حسابی خسارت دید. این اتفاق مربوط به 16 سال قبل است آن موقع خیلی از ماشین‌ها بیمه نداشتند، برادرم هم نداشت.

او را به دیه محکوم کردند و به زندان افتاد. من و پدرم به هر دری زدیم تا شاید بتوانیم رضایت شاکیان را بگیریم اما نتوانستیم. بعد از آن دنبال تهیه پول دیه بودیم با هر بدبختی که بود دیه فوتی را دادیم اما نفر دوم هنوز مانده بود و برادرم باز هم باید در زندان می‌ماند یک سال و نیم گذشته بود.

برادر مجید در زندان روزهای سختی را سپری می‌کرد و مرتب از خانواده‌اش می‌خواست او را از حبس نجات بدهند. مجید داستان زندگی‌اش را ادامه می‌دهد: بالاخره وسوسه شدم و از مغازه‌ای که در آن کار می‌کردم دزدی کردم. آن روز مبلغ زیادی پول در گاوصندوق بود.

صاحب مغازه کاری برایش پیش آمد و زود رفت. در گاوصندوق را هم باز گذاشت، من همه‌اش را برداشتم و به پدرم دادم تا صبح زود به حساب دادگستری بریزد. بعد خودم فرار کردم. یک هفته فراری بودم اما دستم رو شده و پلیس به خانه‌مان آمده بود. مجبور شدم خودم را معرفی کنم.

مجید در این ماجرا شانسی آورد که این طور توضیح می‌دهد: آن روز برای پدرم در خانه کاری پیش آمد برای همین صبح زود پول را واریز نکرد و وقتی ماموران سررسیدند و از ماجرا با خبر شد در همان کلانتری گفت حاضر است پول را تمام و کمال پس بدهد. در نهایت پول را دادیم و شاکی هم رضایت داد اما من شش ماه در زندان ماندم. در این مدت پدرم با کمک چند خیر پول دیه را جور کرد و برادرم آزاد شد. بعد هم من بیرون آمدم.

زندانی سابق توضیح می‌دهد: برادرم قبل از این‌که زندانی شود با خودروی امانتی مسافرکشی می‌کرد و بعد از آزادی بیکار بود، من هم همین‌طور. مانده بودیم چه کنیم. دو نفری شروع کردیم به نقاشی ساختمان. تا یک سال کنار خیابان می‌ایستادیم تا مشتری بیاید اما بعدش با چند بنا و ساختمان‌ساز آشنا شدیم. بیشتر سفارش‌ها در اطراف کرج بود. ما شبانه روز کار می‌کردیم تا عقب‌افتادگی‌مان را جبران کنیم.

مجید حالا مردی سی​و نه ساله و متاهل است. او می‌گوید: پسرم به زودی به دنیا می‌آید و من لذت پدر شدن را می‌چشم. این اتفاق بهترین اتفاقی است که در زندگی‌ام می‌افتد. برادرم هم ازدواج کرده، اما هنوز بچه ندارد. پدر و مادرمان هر دو سال گذشته به فاصله دو ماه فوت کردند و ضربه سختی به ما وارد شد اما من و برادرم همیشه در کنار هم هستیم و از یکدیگر مراقبت می‌کنیم. هردو تجربه سخت و تلخی را پشت سر گذاشته‌ایم برای همین خودمان را همیشه برای تحمل هر نوع دشواری و پستی و بلندی آماده می‌کنیم تا دوباره اسیر گرفتاری‌ها و مشکلات نشویم و کار را خراب‌تر نکنیم خدا را شکر همسران‌مان هم زنان خوبی هستند که شرایط ما را درک می‌کنند.

زندانی سابق می‌گوید: بزرگ‌ترین آرزویم این است که پسرم در زندگی‌اش موفق باشد. می‌خواهم همه نوع امکانات را برایش آماده کنم تا بتواند پیشرفت کند و وقتی بزرگ شد برای خودش کسی بشود و دست من و مادرش را بگیرد. امیدوارم به آرزویم برسم.

تصمیم دارم پسرم وقتی به دبیرستان رفت داستان زندگی خودم و عمویش را برایش تعریف کنم تا درس عبرتی بگیرد و بداند همیشه باید احتیاط را رعایت کند و مراقب خودش باشد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها