رفتگر‌ها هم مانند خیلی از شاغلان دیگر تعطیلات نوروز سر کار هستند

تحویل سال، جارو به دست

آخرین روزهای اسفند، آفتاب گول زنک است هرچند نورش چشم را می‌زند، اما هوا حسابی سوز دارد.
کد خبر: ۵۵۰۴۰۰

حدود ظهر ترافیک روان است و همین باعث شده تا رانندگان بی‌محابا پایشان را روی پدال گاز فشار دهند، سرعت‌شان به نزدیک ورودی تونل که می‌رسد، بیشتر می‌شود، اما در این میان کمتر کسی حواسش به مرد سبزپوش با آن جاروی دسته بلندش است.

بعضی راننده‌ها نزدیکش که می‌رسند جا خالی می‌دهند و سرعت شان را کم می‌کنند، بعضی‌ها هم بی انصافی می‌کنند و بد و بیراه نثارش می‌کنند، اما او انگار هیچ صدایی نمی‌شنود، نگاهش دوخته شده به کف خیابان و جاروی دسته بلندش روی زمین کشیده می‌شود و ردی خالی از زباله باقی می‌گذارد.

می‌خواستم دکتر شوم!

آنهایی که مسیرشان از خیابان نواب می‌گذرد، حتما رفتگر جوان داستان ما را دیده‌اند. او هر روز ساعت 5 صبح از خانه اجاره‌ای‌اش در نسیم شهر بیرون می‌زند تا بتواند ساعت 8 صبح جارو به دست سر کارش حاضر باشد.

محسن رزاقی، با آن جثه ریز نقش و دست‌های زمخت که نشان از سال‌ها کار سخت دارد، 23 سالش است، اهل میانه است و تا پنجم ابتدایی بیشتر درس نخوانده، از دوازده سالگی قید درس و مدرسه را زده و ترجیح داده کار کند و روی پای خودش بایستد، اما حالا خیلی پشیمان است و خودش می‌گوید می‌داند که هرچه بگذرد این پشیمانی بیشتر هم خواهد شد.

آن وقت‌ها که مدرسه می‌رفتم فقط به این فکر می‌کردم که وقتی بزرگ شدم می‌خواهم دکتر یا مهندس شوم، اما حالا رفتگر شده‌ام!

راستش بعضی وقت‌ها وسوسه می‌شوم بروم کلاس شبانه، اما خستگی کار دیگر رمقی برایم نمی‌گذارد تا بخواهم به درس خواندن هم فکر کنم. همین طوری هم وقتی می‌رسم خانه جنازه‌ام، بعضی وقت‌ها همان‌طور که همسرم روبه‌رویم نشسته و با من حرف می‌زند نمی‌فهمم کی خوابم می‌برد، دلم برایش می‌سوزد، زن صبور و آرامی است و در این یک سال هیچ وقت چیزی که نتوانم برایش تهیه کنم از من نخواسته است.

می‌گوید زن و دختر یکساله‌اش تنها دلخوشی او در زندگی و تنها دلیلش برای تحمل تمام سختی‌های کار است.

محسن با خودش عهد بسته تا وقتی جوان و پرانرژی است سخت کار کند تا دخترش بتواند درس بخواند و به دانشگاه برود.

خدا را چه دیدی شاید وقتی بزرگ شد برای خودش یک خانم دکتر بشود و ما به وجودش افتخار کنیم.»

خستگی به تنم می‌ماند

رفتگر جوان هر روز باید مسیر بین پل قزوین تا پل کمیل در خیابان نواب را جارو بکشد و آشغال‌ها را داخل سطل چرخدار سبز رنگی که همیشه همراهش است، بریزد. با خنده می‌گوید حالا دیگر این چرخ مثل رفیقی شده که هر روز از صبح تا غروب پا به پای او می‌آید.

کار ما هم این‌طور است دیگر از 8 صبح تا 5 بعداظهر بدون حتی یک روز تعطیل. این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «کم پیش آمده که از کار خسته شوم، کارم را دوست دارم چون فکر می‌کنم شغل آبرومندانه‌ای دارم که با آن به دیگران خدمت می‌کنم، اما راستش بعضی وقت‌ها دیدن یک رفتارهایی از طرف مردم خستگی کار را روی تن آدم می‌گذارد.»

می‌گوید: خیلی وقت‌ها پیش آمده که مثل هر روز در حال تمیز کردن خیابان بوده‌ام، هنوز چند قدمی آن طرف‌تر نرفته‌ای که وقتی به پشت سرت نگاه می‌کنی می‌بینی از پنجره ماشین پوست میوه، ته سیگار یا پاکت خالی چیپس و پفک روی زمین پرت می‌کنند و راهشان را می‌گیرند و می‌روند، انگار نه انگار که من تازه این قسمت مسیر را تمیز کرده‌ام، بازهم همان آش است و همان کاسه.

یک‌بار به یکی از همان ماشین‌هایی که در حال عبور بچه‌ای از داخل آن زباله بیرون انداخت، اعتراض کردم که مگر نمی‌بینی دارم جارو می‌کشم، اما راننده به جای عذرخواهی و تذکر به فرزندش به من پرخاش کرد که: وظیفه تو این است که هر جا آشغال می‌ریزند جمع کنی مگر غیر از این است!

عید دیدنی کف خیابان

فقط دکترها، پرستارها و پلیس‌ها نیستند که عید نوروز باید شیفت باشند، رفتگرها هم عیدها باید یکسره و بدون تعطیلی کار کنند. رفتگر ما حتی لحظه تحویل سال هم به جای این‌که کنار همسر و دخترش باشد مشغول تمیزکردن خیابان است و عید نوروز 92 را باید جارو به دست در خیابان تحویل کند.

محسن می‌گوید: چند روز پیش که فهمیدم باید تعطیلات عید هم سرکار باشم خیلی دلم گرفت، وقتی موضوع را به همسرم گفتم او هم غمگین شد، اما خوب زن خوبی است مثل همیشه چیزی نگفت چون می‌داند که من هرچه کار می‌کنم و سختی می‌کشم فقط برای آسایش او و دختر یکساله‌مان است.

راستــش را بخواهید ناراحتی من و همسرم از این نیست که عید امسال بدون تعطیلی باید کار کنم چون دید و بازدید عید را شب‌ها هم می‌توان انجام داد، حتی از اقوام هم می‌شود خواهش کرد شب‌ها به منزل ما بیایند.

هرچند بعضی از اقوام از همین حالا گفته‌اند که اگر شب نشینی با خستگی کار برای من سخت است حاضر هستند بیایند محل کارم و دید و بازدید عید را به جا بیاورند، البته نمی‌دانم این حرفشان چقدر جدی است!

اما ناراحتی رفتگر ما دلیل مهم‌تری دارد. او تعریف می‌کند: سال گذشته که دخترش نازنین‌زهرا به دنیا آمد با همسرش نذر کردند وقتی یک‌ساله شد سه‌تایی با هم به پابوس امام رضا(ع) بروند. حالا نازنین‌زهرا یک‌ساله شده و عید امسال باید نذرش را ادا کند، اما با این شرایط کار بعید می‌داند بتواند امسال نذرش را ادا کند.

می‌گوید: وقتی جریان را به همسرم گفتم، اولش خیلی ناراحت شد، چون خیلی معتقد است که نباید ادای نذر را به تعویق انداخت، اما وقتی برایش توضیح دادم که به‌هر حال امکان مرخصی گرفتن با این شرایط کار تقریبا غیرممکن است، قبول کرد و گفت صبر می‌کنیم تا هر وقت خدا بخواهد نذرمان را ادا کنیم.

محسن از ته دل آه می‌کشد و به جاروی دسته‌بلندش خیره می‌شود و زمزمه می‌کند، کاش می‌شد تعطیلات عید حتی سه روز مرخصی گرفت، اگر این‌طور می‌شد ما هم می‌توانستیم بعد از مدت‌ها یک سفر به مشهد برویم و نذرمان را به‌موقع ادا کنیم.

عید پارسال دختردار شدم

در این 23 سالی که از خدا عمر گرفتم، هیچ عید نوروزی به اندازه عید سال گذشته خوشحال نبودم؛ چون در تعطیلات نوروز سال گذشته خدا یک دختر زیبا به من داد که اسمش را گذاشتیم نازنین‌زهرا.

او ادامه می‌دهد: از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان اولش دوست داشتم بچه‌ام پسر باشد، اما وقتی فهمیدم دختر است باز هم خدا را شکر کردم که سالم است؛ حالا هم که یک سال از آن روز گذشته هرروز که می‌گذرد بیشتر دوستش دارم؛ حسابی خودش را توی دل من و مادرش جا کرده است.

دلم را شکستند

رفتگر ما دلش از رفتار برخی آدم‌ها شکسته است، هر چند تعداد این آدم‌ها شاید انگشت‌شمار باشد، اما باز هم رفتارشان آنقدر روح رفتگر جوان ما را می‌آزارد که وقتی می‌خواهد حرف بزند، بغض گلویش را می‌گیرد و صدایش می‌لرزد.

یکی از مغازه‌های داخل خیابان را نشانم می‌دهد و می‌گوید: چند وقت پیش داشتم جلوی این مغازه را جارو می‌کشیدم، صاحب مغازه با چند نفری از دوستانش دور هم نشسته بودند، با دیدن من شروع کردند به مسخره کردن که جارویت را می‌دهی ما هم جارو بکشیم آقای دکتر!

دلم از این همه بی‌معرفتی شکست. به او اعتراض کردم که اگر شما آنجا نشسته‌اید و من اینجا، خب دست روزگار این‌طور خواسته، اما این دلیل نمی‌شود که شما به خاطر شغل یک نفر به او توهین کنید. من به شغلم افتخار می‌کنم که اگر رفتگرم حداقل با زبانم دیگران را آزار نمی‌دهم و دل بنده خدایی را نمی‌شکنم، اما شما چی.

حالا هر وقت می‌خواهم جلوی مغازه‌اش را جارو کنم کلی اعصابم به هم می‌ریزد، اما خدا می‌داند حتی یک‌بار هم کم نگذاشتم و با این‌که خاطره خوشی از او ندارم، اما با او مثل بقیه کسبه این محل رفتار می‌کنم و جلوی مغازه‌اش را مثل دسته گل جارو می‌کنم.

کاش خدا امتحانم کند

محسن می‌گوید گهگاه در روزنامه‌ها خوانده که رفتگری هنگام کار، چیز باارزشی پیدا کرده و آن را تحویل صاحبش داده، اما تا حالا برای خودش چنین چیزی اتفاق نیفتاده است.

می‌گوید این امتحان خداست و می‌داند که شاید یک روز خدا بخواهد او را هم امتحان کند، هر چند مطمئن است که اگر روزی او هم چیز باارزشی پیدا کند حتما آن را به صاحبش برمی‌گرداند.

قانع نمی‌شوم و می‌پرسم: مگر ممکن است وسوسه نشوی؟

بله، فقط کافی است خودمان را جای آن بنده خدا که چیز باارزشی گم کرده، بگذاریم تا بفهمیم چه‌حالی دارد؛ همین چند وقت پیش کیف پولم را در یکی از اتوبوس‌های بی آر تی موقع برگشتن به خانه زدند؛ نمی‌دانید چه حالی داشتم. غصه‌ام شده بود که حالا چه کار کنیم تا آخر ماه.

درست است ما مستاجریم، زندگی‌مان سخت می‌گذرد، دائم در مغازه‌ها و فروشگاه‌ها چرخیدن و خریدکردن، سفر رفتن و خیلی چیزهای دیگر با این شرایط اقتصادی شاید به این زودی‌ها برایمان امکان نداشته باشد، اما پایمان را کج نمی‌گذاریم.

اما خودم را می‌گذارم جای کسی که پول یا هر چیز باارزشش را گم کرده؛ فقط کافی است وجدان‌مان بیدار باشد، آن وقت مطمئنم که نه فقط من بلکه هیچ‌کس وسوسه نمی‌شود.

با دست مسجد آن طرف خیابان را نشانم می‌دهد و می‌گوید: اگر چیز باارزشی پیدا کنم بلافاصله تحویل مسجد می‌دهم تا خودشان از راهی که می‌دانند صاحبش را پیدا کنند.

نزدیک ظهر است، دیگر حرفمان ته کشیده، آماده رفتن می‌شویم که رفتگر جوان ظرف غذای ساده‌اش را باز می‌کند و از ما می‌خواهد هم‌سفره‌اش شویم. می‌گوید، همسرش هر روز ظرف غذایش را به دستش می‌دهد، چون اینجا به آنها ناهار نمی‌دهند، حتی حقوق 700 هزارتومانی هم کفاف هزینه‌های زندگی‌شان را نمی‌دهد، اما با همه اینها برای همان لقمه نان حلالی که سر سفره خانواده‌اش می‌گذارد، خدا را شکر می‌کند.

پوران محمدی ‌‌/‌ گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها