در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
درخت توت و شاخههای پیچپیچش در میانه حیاط، چشمت را بیشتر به خود میکشید حالا که حیاط جارو شده بود، لابد وقتی که تو رفته بودی مدرسه. بعد از ناهار که میشد، مامان نواری پهن از سفره را دستمال میکشید، بازماندههای غذا را هل میداد جلوتر و سفره را لوله میکرد. حوصلهات سر میرفت و میدویدی تا خانه مادربزرگ که آن طرف حیاط بود، با پنجرههایی بلند و پشت پنجرهها کوزههایی بود که دورشان پارچه کشیده شده بود و زیر پارچه عدس و ماش بود تا سبزه شود. هنوز اگر از سبزه خبری نشده بود از پشت شیشههای رنگی پنجرهها خیره میشدی به حیاط که فقط رنگش نبود که عوض شده بود. اصلا جهانی دیگر میشد از پشت هر رنگ که نگاه میکردی: رویایی قرمز، زرد، لاجوردی و سبز.
پیک شادیها را پس چرا نمیآورند تا نقطهها را از روی شماره به هم وصل کنیم و آخرش طرح فیل بشود با عاج و گوشهای بزرگ تا با مداد رنگی طوسی رنگش کنی. بعد بگردی دنبال صفحهای که در آن مارپیچی بود که یک سرش شاید خرگوش بود و سر دیگرش هویجی که خرگوش باید از میان مارپیچ به آن میرسید. نمیشد خطی از کنار مارپیچ تا هویج بکشی از همان بیرون؟ نه، این تمرینهای ریاضی بماند برای همان عصر سیزده بدر.
باغ خانوادگی، دو باغچه بود. نیمه بالایی درختان گیلاس، گوجه سبز، سیب قندک و سیب گلاب بود و نیمه پایینی انگور. وقت بارگیری انگورها که میشد، جعبههایی همه جا را پر میکرد که باید حسابی آبپاشیشان میکردیم تا خوب خیس بخورند بعد با برگ همان نوع انگور، توی آن را، هم کف جعبه و هم دور جعبه، میپوشاندیم. انگورها را توی این ظرف دلنشین میچیدیم پُر و روی آن را دوباره با برگ میپوشاندیم تا برود برای فروش. آن جعبهها بویی داشت...
چقدر مانده که دوباره آن درخت وسط حیاط باشد و پر شود از شاتوتهای قرمز؟ بعد عکس توتهای قرمز بیفتد در حوض پای درخت و با قرمزی ماهیهای حوض درهم شود. آب حوض را هم حتما مدرسه که بودهای عوض کردهاند. چه برقابرقی دارد لبههای آب دور آخرین برگی که از پاییز هنوز روی درخت مانده بود و حالا در آب افتاده و روی آب شناور است. راستی توتها کی قرمز میشوند؟ بهار که میآمد با خود دیگر چه طعمهایی میآورد؟
بهار اگر شکوفههای زردآلو را درست میکاویدی وسطشان یک چیزی بود که خیلی هم شیرین و خوردنی بود و بعدتر لابد میشد هسته زردآلو که میگذاری تا خشک شود و بعد میشکنی و مثل بادام و حتی با اشتیاقی بیشتر از خود زردآلوها که اینقدر دوستداشتی میخوری. چه بوهایی؟ همه جا را بوی بهارنارنج میگرفت و رنگی که سبز خالی هم نبود. یکرنگتر و تازه خاص بود. با خیابانهایی که همین رنگ، جان تازهای به ردیف درختان دو طرفشان داده بود. هنوز چندروزی مانده بود تا شهر شلوغ شود و از همه جای دنیا بیایند و ذوق کنی از آن همه انرژی که در نگاه گردشگران بود.
دم بهار که میشد، باران اگر میبارید، شب هم که بود، میرفتیم بیرون برای قدم زدن. کوچه باغ کنار خانه را تا انتها میرفتیم و برمیگشتیم از کنار درختان و بوی برگ و باران و جای جایی هم دستمان یا حتی صورتمان با برگهای خیس باران آشنا میشد. در آن هوا هم بویی بود که چیزی از بوی آن چوبهای خیسخورده داشت. بهار این گونه میآمد... قدیمترها... آن روزها که من بچه بودم.
مسعود بُربُر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: