با این حال در طول این سی و اندی سال در مجموع سه بار به اجبار، ترک موتور نشستهام. بار اولش که هشت ساله بودم و به اشتباه پایم را جلوی لوله اگزوز گذاشتم تا با اولین گاز موتورسوار که از قضا از اقوام بود، نعرهای جانکاه که برآمده از شدت سوختگی بود، بکشم. از دو بار دیگر که سوار موتور شدم و توفیق نشستن بر چنین موجودات بادپایی نصیبم شد، چیز زیادی یادم نمانده چون اکثر دقایقش، چشمانم بسته بود و چنان پهلوهای موتورسوار را فشار میدادم که فکر میکردم بزودی قلوههای او را با دستانم از بدنش بیرون بکشم و در چنگالم ببینم. موتورسواری اندکی که کردم برایم بیشتر نقش ماشین زمانی را داشت که مقید به هیچ قید قوانین راهنمایی و رانندگی نبود. در اندک ثانیههایی که چشمانم را به زور باز میکردم، تصاویری ناآشنا میدیدم؛ شاید چون در روال عادی یک حرکت، هیچگاه پیادهروها، مسیر روبهرو و کوچههای باریک در برنامه حرکتیام قرار نداشت. ترجیح میدادم چشمانم را ببندم و به مقصد فکر کنم و اصلا فکر نکنم که اصابت کله من به آسفالت بر اثر افتادن از موتور ممکن است صدای ترکیدن چه نوع هندوانهای را بدهد. در پایان اینکه همیشه به موتورسواران غبطه میخورم که چنین بیمحابا و جان برکفانه، ساختارشکنانه و در حالیکه تنها با دو چرخ لرزان روی زمینند، حادثه را به سخره میگیرند.
احسان ناظم بکایی / روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم