در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کتاب در قالب هفده داستان کوتاه طرحریزی شده است که تعدادی به موضوع زندگی طلبگی و شرایط اجتماعی شهر قم پرداخته است و تعداد دیگری با موضوعات آزاد روایت شدهاند. آنچه نخست و در مواجهه اولیه با بیشتر داستانها خودنمایی میکند، تکنقطه دیدی بودن آنهاست. برخی داستانها از زبان فردی طلبه روایت میشود که شخصیتمحوری و حتی شاید تنها شخصیت فعال در آنها، خود اوست. نجوای درونی، حال و هوای ذهنی و عکسالعملهای او تنها پیشبرنده داستانها هستند. انفعال متغیرهای اطراف، نکته حائز اهمیت دیگری است که در جای خود به آن خواهم پرداخت. در عین حال، همین ویژگی به شخص اول داستان نیز تسری پیدا کرده است و به صورت ویژهای نیز باعث شباهت نقطه شروع و پایان تعدادی از داستانها میشود. جالب است که محوریترین عکسالعملها را گزارهها و عبارات تکراری مانند «آرام»، «در سکوت»، «بیهیچ حرفی»، «با چشمهای بسته» و این قبیل تعبیرات شامل میشود. این مساله در صورت نبود پشتوانه معنایی و تناسب فنی، میتواند نشانگر ضعف توصیفی نویسنده در موقعیتهای پایانی و سرنوشتساز باشد؛ همانگونه که در صورت آفرینش ارتباطی با مفهوم و قابل کشف میان این ویژگی فنی و همچنین استفاده بجا از آن، میتواند به عنوان سبک و سیاق خاص نویسنده و منطق ارائه شده از سوی او تعبیر شود.
اما، آیا این نکات نشانههایی از سبک شخصی نویسندهاند یا ضعف او؟ برای رسیدن به پاسخی قابل قبول، باید به طور مشخص و دقیقتری هریک از آنها را بررسی کنیم. پیش از آن، لازم است ابتدا بحث کوتاهی درباره «نوع» داستانها مطرح کنیم تا حین واکاوی نکات فنی موجود، نتیجه این بحث از نظر گذشته باشد.
نوع؛ در میان مجموعه هفده داستان کوتاهی که در کتاب گنجانده شده است، همبستگی مشخصی میان نوع نوشتهها در نظر نخست دیده نمیشود؛ چراکه تعدادی از داستانها سبک و رویهای رئالیستی دارند و شاید بتوان گفت دیگر داستانها به نحوی سوررئال بیان شدهاند. دسته اول با مناسباتی واقعی از اجتماع و قشر مشخصی ـ طلبهها ـ و دسته دوم مناسبات داستانی و روابطی غیرطبیعی و بیشتر ساخته ذهن را حکایت میکنند. گرچه نمیتوان به صرف ذهنی بودن، آنها را سوررئال خواند، اما صحت این ادعا به حکایت روایتها از واقعیتاند. در حالی که این داستانها چنین نمیکنند و تلاش دارند به نوعی «فراواقعیت» یا همان «واقعیت ناب» را توصیف کنند، وجه دیگری نیز میتوان برای این داستانها قائل شد و آن تمثیلی خواندن آنهاست؛ اما چرا میگویم «دیگر آنها به نحوی سوررئال بیان شدهاند»؟ مگر نه اینکه اگر مجموعه داستان همبستگی مشخصی را در «نوع» نمینمایاند، طبیعی است که هر دو بخش ـ بخش رئالیستی و بخش سوررئال ـ به یک اندازه در شکل دادن سبک کتاب سهیم باشند؟ البته که چنین است؛ اما این مساله تابع متغیر دیگری نیز است و آن قوت نوشتار است. قلم نویسنده در توصیفات رئالیستی او از اجتماع در حال گذار به سوی مدرنیته، زندگی طلبهها و تشویشهای خاص این افراد در آن محیط خوبتر میراند و شاید این قوت توصیفی را همچنان در دسته دوم داستانهای او نیز مشاهده میکنیم، اما یکی از مهمترین اسباب قوت داستانهای سوررئالیستی و فراواقعی او را کمتر و ضعیفتر مییابیم؛ علت و معلولیابیهای ناب ـ بدیهی است که علت و معلولهای سوررئالیستی ـ بعلاوه خلق موقعیتهای بیبدیل برای نمایاندن واقعیت ناب سوررئالیسم، حلقۀ گمشده قوت این داستانها هستند که میتوانستند به چاشنی فوقالعادهای برای تکمیل داستانهای دسته دوم تبدیل شوند. مشابه توصیف موقعیتی معمولی به همراه تعلیلی ناب در داستان «عاشق دخترِ دیوانه»:
«توی بلوار قدم میزنیم. به سمت پایین. پس چطوری الان به سمت بالا داریم میرویم؟ نمیدانم. شاید وسط گریهها راهمان چرخیده. اینطور که او ایستاده به گریه و من روبهرویش ایستادهام تا آرامش کنم و بعد یادمان رفته من روبهرو بودهام و خیال کردهام من داشتهام گریه میکردم و او روبهرویم ایستاده بوده، برای همین راه را برعکس پی گرفتهایم.»
بنابر آنچه گذشت، کتاب وحدت نوع را از دست داده است؛ اما این بدان معنا نیست که نویسنده باید تنها یک سبک و رویه را دنبال میکرده تا به این مهم دست یابد.
اکنون که نگاهی اجمالی به ویژگیهای سبکی کتاب شد، وقت آن است تا به بررسی نکات پیشگفته موثر در قوت و ضعف فنی نویسنده بپردازیم:
نقطه آغاز و انجام؛ انتخاب نقطه ورود به داستانها علاوه بر آنکه ویژگی نویی را به همراه ندارند، بلکه در اکثر داستانها دستخوش تکرار شدهاند. 9 یا ده داستان از میان هفده داستان مجموعه، نقطۀ کاملا مشابهی را برای شروع انتخاب کردهاند. جمله اول همه داستانها چند ویژگی مشترک دارند: اول: بیشترشان حکایت از اول زمانی داستان دارند. دوم: همگی در پی خبر دادن از مکان اتفاق افتادن داستان هستند. سوم: همگی از زبان اول شخص روایت میشوند و از فعالیتی که او، فاعل آن است، شروع میشوند. شروع مشترک این تعداد از داستانها، نمیتواند منطقی جز یکنواختی روایتها داشته باشد و بنابراین ـ بدون پشتوانه معنایی قابل کشف ـ از بیاعتنایی خلاقیت نویسنده به شروع داستانها حکایت میکند. علاوه بر آن، حتی با فضای مدرن حاکم بر داستانها و نثر نویسنده همخوانی ندارند، چراکه به معمولترین وجه ممکن آورده شدهاند.
تکرار؛ به طور کلی تکرار برخی کلمات و قرارگیری در مجموعهای از متناظرها در بسیاری داستانهای مفهومی دنیا مرسوم بوده است، بلکه حتی معدودند نمادهایی که چنین آفریده و به کار گرفته نشده باشند، اما در این کتاب کلمهای مانند «آرام» به وفور میآید، در حالی که در بسیاری موارد براحتی قابل حذف و تغییر است، بیآنکه هیچ لطمهای به معنا زده شود و حتی قوتی را هم به نثر اضافه میکند.
نقطه دید؛ گرچه تکنقطهدیدی بودن داستانها میتواند خود عامل موثری در وحدت و یکپارچگی داستانها باشد، اما آنچه در شخصیتهای داستانهای مختلف کتاب دیده میشود، نوعی از سرگشتگی است. به همین دلیل، بهزعم نگارنده، اگر این تشویش و سرگشتگی در نقطه دید داستانها و نه البته در همه آنها، به نحو مطلوب گنجانده میشد، میتوانست موثر باشد؛ ضمن آن که تکنقطهدیدی بودن ـ و البته هر ویژگی و تکرارشونده دیگری ـ میتواند محمل تمثیلی خاص باشد، اما این استفاده در نوزده بیشتر به اتفاقی بودن میماند. اما ویژگیهای شخصی درونی ـ یا شاید با یک واسطه بتوان گفت مفهومی ـ نثر یک نویسنده را تقریبا میتوان از همان آثار اولیه او مشاهده کرد. نگارنده میپندارد ویژگیهای نوع دوم قلم نگارنده نوزده، ندای امیدبخشی میدهند؛ البته که همگی بذرهایی هستند که باید مراقبت شده و پیوند زده شوند؛ چراکه هریک به خودی خود تا زمانی که عنصری از یک کل نظاممند نباشند، ارزشی حداقلی خواهند داشت؛ اما آنها چه هستند؟
انفعال؛ نویسنده از جامعهای مدرن مینویسد و آنجا که واقعیت این جامعه در ظاهر کمرنگ میشود، با قالبی ذهنی و سوررئال ـ و شاید تمثیلی ـ که خود نوعی از تفکر و نگاه مدرن است، جبران میکند. گرچه مطابق آنچه در بحث درباره «نوع» نوشتار مجموعه داستان گذشت، این ویژگی هماهنگ، به نظر بیشتر ناخودآگاه میرسد تا فکر شده و از پیش نظم یافته؛ اما توصیف مدرن او، زمینه خلق شخصیتهایی شده است که هنگام عمل با محیطی منفعل در بیشتر داستانها روبهرو هستند. میتوانیم به بیانی دیگر، این محیط را محیطی «ساکت» بنامیم. اینچنین خلقی، هرچند در این کتاب شکلی تکاملی را به خود نگرفته باشد ـ به این سبب که این محیط منفعل و ساکت با تکرار اشتباه گرفته شده است ـ نوید مواجهه با روایات ذهنی شخصیتها را در قلم نویسنده میدهد: دنیایی دستنخوردهتر و گستردهتر. لازم به یادآوری است که این مهم، منافاتی با آنچه پیشتر درباره تکنقطهدیدی بودن داستان گفته شد، ندارد؛ چراکه لزومی به استفاده از آن نیست.
با وجود این، کتاب دست روی موضوع جذاب و دستنخوردهای گذاشته، بهعلاوه در انتخاب موضوع هریک از داستانها نیز دقیق و خوب عمل کرده است؛ بنابراین موضوع این بررسی بیشتر به مسائل فنی و سبکی موکول شد. در هر حال نوزده نوید ویژگیهای مثبتی را میدهد که باید سامان یابند تا روایات نویی را در زمینه قلمی شخصی که گمشده داستانسرایی امروز کشورمان است، به دست دهد؛ چرا این ظهور در میان قشری ـ طلاب ـ رخ داده باشد که تاکنون، عموما برخوردی سردستی با آن داشتهاند. نمره نوزده، نصیب کسانی است که با بیدقتیهای کوچک نمره مهمی ـ بیست کامل ـ را از دست میدهند. «نوزده» به این جهت نوزده میشود. مهم این است که این هنوز امتحان اول است و تا بیست فاصلهای نیست!
حنانه پروین / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: