در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سهند در زندگیاش هرگز معنی خانواده را نفهمیده است، او دو سال بیشتر نداشت که والدینش طلاق گرفتند و او به مادرش سپرده شد. مادر دو سال بعد به عقد موقت مردی معتاد درآمد و سهند یک سال هر روز آن مرد را میدید و بدرفتاریهایش را تحمل میکرد تا اینکه وی به زندان افتاد. سهند توضیح میدهد: آن مرد را که گرفتند من و مادرم دوباره تنها شدیم. مادرم در یک آرایشگاه کار میکرد و من را هم باخودش میبرد اما برایش خیلی سخت بود. برای همین هم دوباره با مردی دیگر ازدواج کرد. ناپدریام رفتار خوبی با من نداشت برای همین هم کمتر به خانه میرفتم. با اینکه سنی نداشتم شبها تا دیروقت برای خودم در خیابانها میچرخیدم.
سهند کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کرد. او میگوید: اصلا حال و حوصله درس خواندن نداشتم، بعد از ترک تحصیل به شهریار رفتم؛ خالهام آنجا زندگی میکرد و شوهرش بقالی داشت. من در بقالی کار میکردم تا اینکه یک روز جلوی مغازه دعوا شد، من هم دخالت کردم. آن روز برای اولین بار بازداشت شدم اما شوهرخالهام سند گذاشت و مرا بیرون آورد. چند وقت بعد برای مصرف خودم مقداری حشیش گرفته بودم که گیر افتادم. دو روز بازداشت بودم و بعد برایم جریمه نوشتند، این بار مادرم آمد و جریمه را داد.
سهند بعد از آن اتفاق دیگر به بقالی نرفت و به گفته خودش خلافهایش را به شکل جدی شروع کرد: با چند نفر رفیق شده بودم که در کار دزدی بودند، من هم با آنها کار میکردم اما خیلی زود گیر افتادم و مدتی را در زندان بودم از آن موقع به بعد زندگی من همینطوری گذشته و الان پنج سابقه کیفری دارم. آخرین بار وقتی بیرون آمدم اصلا سراغ مادرم نرفتم. راستش اصلا حوصله کسی را نداشتم، مصرفم بیشتر شد و چارهای برایم نماند جز اینکه دوباره دزدی را شروع کنم. با یکی از بچهها به فکر افتادیم از مسافران سرقت کنیم اول از همه یک پراید دزدیدم، با آن مسافران تنها را سوار میکردیم و وسط راه با زور و تهدید چاقو پولهایشان را میدزدیدیم البته آن ماشین را بعد از چند روز ول کردیم و پراید دیگری دزدیدیم.
مرد زندانی توضیح میدهد: تمام آن مدت در اتاقی در جنوب تهران زندگی میکردیم و بیشتر پولی را که به دست میآوردیم خرج مواد میکردیم. آنطور که خودمان برنامه چیده بودیم فکر نمیکردیم دستگیر شویم چون ماشینها سرقتی بود و ردی از خودمان به جا نگذاشته بودیم تا اینکه بالاخره یک روز گشت به ما گیر داد، سعی کردیم فرار کنیم اما نشد و گیر افتادیم.
سهند منتظر صدور حکم است و میداند چند سال دیگر را باید پشت میلهها بماند. او میگوید: این هم قسمت من از زندگی است، فکرش را که میکنم میبینم خودم زیاد تقصیرکار نیستم، مقصر اصلی پدر و مادرم هستند که من را به دنیا آوردند. یکی نبود به آنها بگوید شما که نمیتوانید زیر یک سقف زندگی کنید دیگر چرا بچهدار شدید بعد از آن هم مادرم به من رسیدگی نمیکرد. آنقدر بدبختی داشت که سعی میکرد برود زیر سایه یک مرد تا شاید نجات پیدا کنم. همان اتفاقها اعصاب من را بدجوری به هم ریخت و باعث شد معتاد شوم و نتوانم درس بخوانم. خیلیها هستند که خانواده درست و حسابی دارند و باز هم خلاف میکنند، آنها خودشان مشکل دارند اما من فرق میکنم از همان بچگی همین طور بدبختی سرم آمده و کاری دیگر جز همین کارهایی که کردهام از دستم برنمیآید.
سهند حرفهایش را این طور به پایان میرساند: نمیدانم آخرش چه میشود، فعلا که باید زندانی باشم، بعدش احتمالا دوباره سراغ خلاف میروم. اینجا بچهها دور هم جمع میشوند و نقشه میکشند که بعد از آزادی چه کار کنند. بیشترشان دوباره دنبال خلاف میروند و خیال میکنند این بار با نقشههایی که کشیدهاند دیگر گیر نمیافتند، بعضیها هم میدانند دوباره زندانی میشوند اما چاره دیگری ندارند یا اگر دارند به آن زندگی عادت کردهاند و عقلشان به چیز دیگری نمیرسد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: