تحفه درویش

دل آسمان که تنگ می‌شود، می‌بارد، می‌بارد بر صخره‌ها و سنگریزه‌ها، می‌بارد بر علف‌هایی که الفبای زندگی را تازه یاد گرفته‌اند. می‌بارد بر سرشاخه‌های بید که تازه مجنون شده‌اند، می‌بارد بر شانه‌های من که بوسه‌گاه هیچ ضحاکی نشده است.
کد خبر: ۵۴۶۵۴۸

دل آسمان که تنگ می‌شود، می‌بارد، بر لباس‌فرم مدرسه‌ام و من فردا پیش خانم معلم کم می‌آورم، دوباره زبانم سکندری می‌خورد، ولی خوشحالم که وقتی دل آسمان می‌گیرد، می‌غرد و می‌بارد و مردم خیسی خودشان را از ته دل می‌خندند، حالا بگذار خانم معلم از لباس‌ خیسم ایراد بگیرد، چه می‌شود کرد.

باران که می‌بارد، آسمان از پرنده تهی می‌شود و تو تازه یادت می‌آید که چترت را برنداشته‌ای، باران که می‌بارد من شاعر می‌شوم، زیر لب زمزمه‌ می‌کنم که: بانو! بانو! بگو مردم فردا چترهایشان را بردارند، من می‌خواهم ببارم.

باران که می‌بارد به دلتنگی آسمان ایمان می‌آورم و تنهایی‌ام را به ابرهایی می‌سپارم که از قبله می‌آیند تا دشت‌های پایین دست حاصلخیزم شوند و زمزمه چوپانی پدرم را تکرار می‌کنم که:

ابر اگر از قبله خیزد سخت باران می‌شود/ شاه اگر عادل نباشد ملک ویران می‌شود

اما تو وقتی سرازیری آسمان را می‌بینی سر بزیر می‌شوی، یقه بارانی‌ات را تا روی گوش‌هایت بالا می‌آوری و دل می‌سپاری به خدایی که حالا در دلت قدم می‌زند.

باران، قدم زدن آسمان در خیابان است، باران، مقدمه‌ای است تا از تنهایی‌مان فرار کنیم، بدویم تا زیر چتر عزیزی، و با هم برویم تا انتهای کوچه‌ای که به آسمان می‌رود.

باران که می‌بارد، دریا غزلخوان است/ خوشحالی گل‌ها، جشن درختان است

باران که می‌بارد قند آب می‌شود در دل گندمزارهایی که سبز ایستاده‌اند تا راه آفتاب را نشان دهند به سنگ‌هایی که به سکوت اعتقاد بیشتری دارند و نمی‌دانند که:

آسمان نیز گاه می‌ریزد/ قطره قطره به پای گندمزار

حالا ما دل سپرده‌ایم به قطرات سرشار باران و می‌رویم زیر چتر سبزی که تو روی سرمان گرفته‌ای؛ تا همان برگ سبزی که حالا دیگر تحفه درویش نیست. برگ سبزی که ما را نجات می‌دهد از آسمانی که بر سرمان آوار می‌شود. و تو که از من به آسمان نزدیک‌تری، انگار «دستی به جام باده داری و دستی به زلف یار» با یک دست دستم را گرفته‌ای تا گردبادهای گریز مرا با خود نبرند و با دست دیگر نمی‌گذاری آسمان بر سرم آوار شود و من شیرین شیرین خنده‌هایم را به پایت می‌ریزم و تعریف می‌کنم از خاطراتی که هنوز ندارم، و تو می‌گویی برادرم! اینها خاطرات نیست،‌ آرزوهاست.

باران که می‌بارد تازه می‌فهمم برادری چیست و تو کدام عزیز هستی. خدا کند باران همچنان ببارد و تو همچنین برادر بمانی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها