در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بهاره عاطفی از اهواز: صبوری را به قدر کفایت یادم دادهای؛ خوب هم مشق میکنم. زمان آن نرسیده عنوان درس را عوض کنی؟
فرزانه کاظمی از خرمدره: دلم از نامهربانان خون است، جگرم تکهتکه؛ زبانم بند آمده، مغزم آشفته، روحم متزلزل و جسمم متلاشی است... آیا امیدی هست آقای دکتر؟
چرا نباشه؟ یه شربت واقعبینی برات نوشتم، هر دقه بخور! این قرصای خوددِپرِسنکُن رو هم یادت نره!
مهتاب شب: میدونم هیچوقت پیامم رو درج نمیکنین اما با اعتماد به نفس مینویسم که شاید زیر سبیلی کسی ردش کرد. دلم خیلی تنها شده.
این ترفند چاپ نمیکنین دیگه قدیمی شدههاااا! میبینی؟ تو بنویس و مث الان هیچوخ خسته نشو، با اینکه سبیل ندارم هم خودم درجش میکنم تا از تنهایی دربیای.
تیزهوشان: لب گشودم تا بگویم آه پاسخگو، به حرفای دل بشکستة من هم تو پاسخ گو! ولی بازم زدی تو ذوقم و گفتی: اهاهاه... بازم که مسواک نزدیییی!
واهواهواه... مثلا الان مسواک زده بودی؟! (تو حرف بزن، من یه گوش دارم ایییین هواااا! بین خودمونم بمونه؛ گوشم دماغ نداره که متوجه مسواک زدن یا نزدنت شه! پ کلاً رااااحت باش).
غزال: پارتیبازیتون واسه مطالب طنز اینه؟ اینا که همهش غم و غصه است. به کی بگم؟ دلمون پوسید. ما طنز میخوایم.
پارتیبازیش با منه، ارسال طنزش که دیگه با شماهاس خب.
کوثر جلیلی، 20 ساله از خوزستان: یه پیشنهاد داشتم برا عمو/عمه حسامی! لطفاً اگه امکانش هس دوباره از بروبچ فعال و همیشه در خونه! بخواین عکسشون رو همراه با نوشتههاشون براتون بفرستن که شما هم مث چن سال پیشا در کنار متناشون بچاپین (یادتونه؟ چقد جالب و باحال بودش؟) البته میدونم میره واسه اون ور سال، ولی واسه تنوع هم که شده این حرکت تاریخی رو دوباره تکرارش کنین[...].
هوووومممم... چه روزایی بوووود! یاااادته؟ هعی... (بذا فعلا وضعیت رفع کمبود جای صفحه مشخص و مانا شه، بعد).
لیلی س. از آذربایجان شرقی: به شوق وافری خوانم ضمیمه/ دوشنبه، خانهمان طرحش جدیده/ به دیواری زنم هر صفحة آن/ به هر خانه بوَد این جام جم، جان/ برای هر کسی با هر سلیقه/ مطالب داردش این خوشضمیمه.
به این طبعَت مرا کردی تو مجنون/ چه گویم جا کم است و این دلم خون! (تشکر شدید حضار و دستاندرکاران از لطف شما)
نگار: من، یکی از اون بچههایی هستم که صفحه بروبچ توی زندگیم خیلی اثر گذاشت. باعث شد درسم رو ادامه بدم و از دختر افسرده و غمگینی که بودم در بیام و تبدیل بشم به دختری شاد و پرامید. میخواستم بگم صفحهمون یه دنیا زندگیست.
تو زنده شدی، من پام رفت رو این پوست موزا و مُردم که الان! (اگه بدونی چقد خوشحال میشم یه همچی خوانندههایی واسم ایمیل و نامه و پیامک میفرستن. مواظب خودت باش).
نرگس، 18 ساله از کنگاور: 1-احساس آبیات، حضور سبزت، و سرخی عشقت، رنگینکمانی است از خوشبختی. 2-لحظهای تصور کن او را کنار دیگری. شاید حالم را فهمیدی.
مرضیه، 13 ساله از میبد: (پاسخگو جان، جان مادرت نظرت رو بگو و این رو هفتة بعدی حتماً چاپ کن) در خلوت من نگاه سبزت جاریست/ این قسمت بیتو بودن اجباریست/ افسوس نمیشود کنارت باشم/ بیتو هر ثانیه و هر لحظه تکراریست[...]
با توجه به سنت، خیلی هم خووووب! اما بیتوجه به سنت، باس عروض بخونی و بیشتر تمرین کنی. اون مصرع آخر رو میبینی؟ مشکل وزنی داره، مث یه چن تا بیت و مصرع بعدش (من جای تو باشم اصاً به حرفای این پاسخگوی بیسواد هم توجه نمیکنم و ناامید نمیشم. عوضش عروض رو که یاد گرفتم، یه شعر همچیییی تروتمیز و بیایراد مینویسم، مییام همون رو میکوبم توووسسسسرش! بعدشم بهش میگم: بفرما... اینم یه شعر عاااالی!) ضمناً یادت باشه، یخده بیشتر از یه هفته باس منتظر بمونی. یه عالم متن دیگه قبل از نوشتههای تو به دستم میرسن که نمیشه نوبتشون رو نادیده بگیرم.
مریم گلی: حالا هی داریم ازت تعریف میکنیم، کلاس میذاری؟ ناز میکنی؟ خودت رو لوس میکنی؟ اگه دیگه بهت اس دادم! اِ... اِ... اِ... ببخشید اشتب شد! ما مخلص شمام هستیم دربست!
ما یکی که مچلتیم اصلا، تازه اونم درباز!
صبا، 18 ساله: یک هفته بهت پیام ندادم، اعصابم داغونه! یه سوال! هر روز هفته میشه به بروبچ پیامک داد یا فقط دوشنبهها؟
هفت روز هفته، هر بیستوچار ساعت، کلّة صُب، لنگ ظهر، پای غروب، سر شب، خلاصه هر وخ خواستیییی میتونی پیامک بزنی، به شرطی که اولش بنویسی «چاردیواری» یا «بروبچ»... (اِی که منم بمیرم بلکم اون احصاااابت روی التیام به خودش ببینه!)
رضا حاج منافی، 27 ساله از مشگینشهر: یادمه اول مهر ماه میرفتم سراغ کیف مدرسة سال قبلم تا دوباره وسایلم رو توش بذارم. درش رو که باز میکردم هنوز بوی نون و پنیری که مادرم همیشه تو کیفم میذاشت رو حس میکردم... دلم لک زده واسه بوی عطر خاک و کاهگل بارونزده، بوی نون و پنیر مادرم.
بدون نام: بابا اینقدر به جون این حسامی بیچاره غر نزنین که صفحه را بیشتر کنه. این دست رئیسشه.
رها از قزوین: اینقد بدم میاد از این پاسخگوهایی که نمیگن کی هستن! چیه؟ میترسی بدزدنت؟ نترس بابا. دایناسورا تو جیب جا نمیشن که!
ترس چیچیه؟ موضوع اینه که برعکس گفتی؛ این منم که تو جیب دایناسورا جا میشم! تو باشی نمیترسی؟!
محبوب از لاهیجان: فک کنم از بس مطالبم قشنگ و شیکه تا برسه به دستت تو راه میدزدنش! چون تو صفحهتون مفقودالاثر شده! هههه (نخند!) متن «رؤیا میرزایی از ملایر» بدجوری به دلم نشست. بهش بگو بابا دمت گرم.
غیر از قشنگی، پیامکها هم خیلی زیاده. باس صبر داشته باشی.
نسیم بهرو از مشگینشهر: تنها گنجی که جستوجو کردن آن به زحمتش میارزد دوست واقعیست... و تو بهترین گنجی.
بیییخیاااال بااااو! من؟ گنج؟ بهترین؟ گنجشناس نیی جاناااا... خطا اینجاست! (ممنون از نظر لطف و هندونه بعد از شب چلهت!)
الناز نواییپور، 18 ساله از قائمشهر: ممنون از اینکه اسمم بود ولی پیامم نبود. اشکال نداره. دیگه عادت کردم. اگه بدونی چقد از دستت حرص میخورم!
حرص نخور نواییپور، پسته بخور که به یه نوایی هم برسی! (بیا دیگه. اینم پیامت)
لیلا، 35 ساله از مریوان: حداقل بگو اهل کدام شهر ایرانی. گاهی لهجهت تابلو تهرانی و گاهی با چند لهجه شیرین حرف میزنی. خب گناه ما چیه؟
به شرطی که به کسی نگیهاااا... در شهر دود و ترافیک به دنیا آمده، در شهر کوچهباغها تحصیل کرده، به سبب علاقه به دود مجدداً بازگشته، اووو...وَه! خلاصه که تمام ایران سرای من است! (البته من تو زیرپلهشم دیگه!)
بدون نام: خواهشاً، لطفاً، بیزحمت... هر چقدر کرَمِتونه این صفحة بروبچ رو بیشتر کنید! در ضمن ممنون که اینقدر حرف ما رو گوش میکنین!
سپیده: دلا از دست پاسخگو/ که شاعر کرده او ما را/ به بیانصافیاش بخشم/ نخود کیشمیش و خرما را.
بدون نام: برای صفحة بروبچهها دسترسی به اینترنت ندارم. چطور میتونم جملههای خودم رو براتون بفرستم تا چاپ کنید؟
نامه، چاپار، قرض گرفتن کفتر خپلوی گذشتگان!
پیمان ب. از خوزستان: آخر چشمت زدن؟ گفته بودما. کاش هر چه سریعتر روبهراه بشی و مثل آفتاب جنوب بیای.
مث خاک کویر، زیر کفشتم! عین آب دریا، پابند ساحل صَفاتم! خلاصه که همهجورهش دااااوشم: کَرِتم! (بیا دیگه... برا اینکه باور کنی، اصاً این سمعکمم بگی بنداز دوووور!).
بدون نام: این چه وضعیه؟ اسمتُ که نمیگی. حالام که پاسخگو صدات میکنیم پس چرا جواب نمیدی؟ داداش من اینکه نشد! تو شمارة این هفته حتی یه پاسخ نداشتی. باور کن نمیشه. نچ. نه. بدون جوابای تو صفحه دیگه مثل قبل نیست.
روزنامهنگاری برا بعضی آدما از اون شغلای «بمیر و بدمـ»ـه! میدونستی؟ اگه بدونی این چن سال، چن بار، به مرض و غرض و غیره مبتلا شدهم و (تازه این غیرهشم که دیگه بدتر!) نخواستم غمی توی دل بروبچ بیفته... ولی خُ این بار واقعاً نشد. ببخش.
بدون نام: شنیدم که ویروسی ناقلا، یافته به وجود نازنین شما راه. رفتیم سراغ عطار و او بگفت، که چاشنی مرض او هست عشق. گفتیم که او سالهاس مخالف این امر است و بس. او نیز با اخم بگفت: بچه جان علاجش همین یک امر است و بس.
نه دیگه... مگه میشه با وجود خورشید و ماه و روز و پدیدههای واقعی و موجود مخالف بود؟ تصمیمگیری بر اساس عشق محضه که خوب نیس.
مجتبی از قم: ناراحتم. اول به خاطر اینکه شماره 503 نبودی. دوم پیامهای منُ نچاپیدی. سوم نظرت رو درباره پیامم ندادی. چهارم...
عصبانیام. اول برا اینکه تو رو ناراحت کردم. دوم، به سوم مراجعه شود! سوم، این همه پیام و تازه یکی دو شمارهس نصفه نیمه دو صفحه شده و نشده! چهارم! بعضی پیامات از این پیامکای دانشگاه فراگیرههاااا...! پنجم... (بیا! یه چی هم بدهکار شد!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: