هیچ کس نمی داند من «اینجا» کار می کنم

زن نگهبان بود؛ نگهبان 5 دستشویی زنانه یکی از میدان های معروف تهران. نشسته بود گوشه تخت ؛ در یک اتاقک 1 * 5/1 متری ، پشت ملحفه ای که به جای پرده آویزان کرده بود.
کد خبر: ۵۴۵۱۵

سرش را انداخته بود پایین. زل زده بود به کاسه کنار دستش و سکه های داخل آن. یک دوشنبه معمولی بود که رفتیم برای صحبت با او که کبری صدایش می زدند.
ساختمان کوچکی که شهرداری به عنوان دستشویی عمومی وسط پارک ساخته بود، پر و خالی شد، اما تعداد سکه های داخل ظرف ، هیچ وقت با تعداد آدمهایی که آمدند و رفتند، برابری نکرد.
گفت 28 سالش هم نشده ، اما بیشتر نشان می داد. دستهایش خشن بود و کار کرده. چند ماه بود که نگهبان شده بود؛ درست از عید امسال ، دستکش می پوشید و با جوهر نمک می افتاد به جان دستشویی ها. کبری دوست نداشت حرف بزند که گفت: «هیچ کس نمی داند من اینجا کار می کنم.»
ساکت شد... چند لحظه و بعد دوباره گفت: «... که من اینجا توالت تمیز می کنم!» این بار اما صدایش آهسته تر از پیش بود. کبری دروغ گفته بود به همه و هیچ کس نمی دانست او هر روز، از 7صبح تا 8شب کجا کار می کند... نه فامیل ، نه همسایه ها حتی بچه هایم نمی دانند.!»
گفت 2تا بچه دارد: یک دختر 9ساله و یک پسر 8ساله ! آن روز که نشستیم پای صحبت کبری ، پسرش امتحان دیکته داشت. کبری دل توی دلش نبود.
گفت : «اگر می شد بچه را می آوردم اینجا و دیکته اش را می گفتم ، اما نمی داند که من اینجا کار می کنم !» دوباره تاکید کرد: «هیچ کس نمی داند!» به اینجا که رسید، خندید... تلخ!
«به همه گفته ام که آبدارچی شهرداری هستم. به صاحب خانه هم همین را گفته ام... به خاطر همین ، فکر می کند من باید ماهی 150-160 هزار تومان حقوق ثابت داشته باشم که حالا می خواهد کرایه را زیاد کند.»
کبری 8ماه بود اینجا زندگی می کرد. آنهایی که شناس بودند و مشتری ثابت ، صدایش می زدند: «کبری خانوم !» شهناز یکی از آن زن ها بود. لاغر و بلند. وسایلش را گذاشت جلوی دست کبری و رفت سمت دستشویی ها.
کبری گفت : «شهناز توی خانه مردم کار می کند، سمت شریعتی. ببین چقدر هوایش را دارند.» و اشاره کرد به کیسه زن که پر بود از میوه و برنج و کاهو.
«من هم کار می کردم ، چند ماه پیش طرف های تجریش کلفتی می کردم ، ولی پلاتین هایم اذیتم کرد و دیگر نتوانستم تنهایی همه کارها را بکنم.»
کبری هنوز تنها بود، مثل 3سال پیش ، مثل صحنه تصادف : روز عیدی که او با شوهر و بچه هایش با موتور می رفتند میهمانی و پراید سفیدی که همه چیز را خراب کرد.
من کار نمی کردم قبلا وقتی مرد روزی 10-15هزار تومان بیاورد خانه ، زن دیگر احتیاجی به کار کردن ندارند. وضعمان خوب بود... راضی بودیم... تا این که تصادف کردیم.»
و از 3سال پیش پراید سفید و راننده ای که فرار کرد، شد غصه همیشگی کبری : «دست و پایم که شکست ، خودم دیدم پرت شدم آن طرف خیابان... شوهرم یک طرف افتاده بود، بچه هایم یک طرف. ماشین ها یکی یکی رد می شدند. گفتم الان است که یکی شان بیاید روی پسرم... اما نانداشتم داد بزنم...»
کبری ، شوهرش و بچه هایش از ساعت 2بعدازظهر تا 6عصر گوشه خیابان کشتارگاه ماندند و هیچ کسی کمکشان نکرد. ماشین ها رد شدند و نگاه کردند، اما همه وجدانشان را فروختند به قیمت شلوغی شب عید و علاف نشدن در کلانتری ها.
«ساعت حدود 6عصر بود که بالاخره آمبولانس آمد.» نمی دانم کی زنگ زده بود اورژانس. شوهرم 35 روز بیمارستان امام خمینی خوابید و از همان موقع از کار افتاده شد. من هم 29روز بیمارستان شریعتی بودم ، 2تا پلاتین هم توی پای راستم گذاشتند که هر چند وقت یک بار، اذیت می کنند.»
راست می گفت. پاچه شلوارش را تا زانو، بالا کشید، روی پای راستش پر بود از بخیه... بخیه های درشت. یک نفر پرده ورودی ساختمان را کنار زد و داخل شد: «سلام کبری خانوم!» 20ساله بود و نه بیشتر. کبری براق شد: «تو باز آمدی سیگار بکشی ؛!»
دختر چیزی نگفت ، رفت سمت دستشویی ها. هیچ حرفی نمی شد زد. کبری حق داشت عصبانی شود و گله کند: «خیلی ها می آیند و یک ربع معطل می کنند. می روم می بینم یک گوشه دستشویی نشسته اند و سیگار می کشند. حتی بعضی ها هم از همین اطراف مانتو و روسری می خرند و اینجا لباس عوض می کنند.
کهنه ها را می ریزند توی کیفشان و با لباس های نو می روند بیرون . بعضی ها هم آرایش می کنند. پیمانکار اگر بفهمد، دردسر می شود. به خاطر همین عصبانی می شوم و با این جور زن ها و دخترها دعوا می کنم.»
نپرسیدیم روزی چقدر درآمد دارد. ناگفته معلوم بود... صدای سکه می آمد، گاه و بی گاه. کبری اما، حتی سرش را بلند نمی کرد، به قیافه آدمهایی نگاه کند که از سکه هایشان می گذشتند.
یک دوشنبه معمولی بود و کبری دلش می خواست بخوابد؛ اما تخت آنقدر بزرگ نبود که دراز بکشد... چشمهایش را ببندد و فکر کند به پسرش دیکته می گوید.
کبری دلش می خواست بخوابد، اما صداها نمی گذاشتند... صدای پاشنه کفش های آدمهای خیابان و بوی لعنتی دستشویی ها، که کبری هر چقدر می شست و تمیز می کرد، بی فایده بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها