مقتول لباسهای مرتبی به تن داشت و حتی موهای بلندش نیز همانطور سشوار کشیده مانده و معلوم بود بدون کوچکترین درگیری، غافلگیر شده و به قتل رسیده است. کارآگاه به ساعت مچی مقتول نگاهی انداخت. کمی بالاتر از ساعت چند خراش کوچک دیده میشد که البته خیلی سطحی بود و میشد با اطمینان گفت هیچ ربطی به قتل ندارد.
کارآگاه بعد از خروج از زیرزمین به یکی از ماموران کلانتری دستور داد در پراید را هرطور که میتواند باز کند، بعد خودش پشت فرمان نشست و داشبورد را باز کرد. حدسش درست بود. گواهینامهای آنجا قرار داشت که عکس مقتول رویش چسبیده بود و ثابت میکرد این جوان فرهاد نام دارد. کارآگاه نشانی خانه و سایر اطلاعات مورد نیازش را نیز از دیگر مدارک موجود به دست آورد و شبانه راهی محل سکونت پسر جوان شد. والدین فرهاد وقتی مامور پلیس را مقابلشان دیدند گمان کردند فرهاد خلافی کرده است، اما مشفق رک و صریح ماجرا را توضیح داد. زن و مرد میانسال تا قبض روح شدن فاصله زیادی نداشتند، اما به هر طریقی که بود خودشان را کنترل کردند و به سوالات کارآگاه جواب دادند. فرهاد به ماده مخدر شیشه معتاد بود و به همین خاطر هم والدینش را اذیت میکرد و یک هفتهای میشد خانه را ترک کرده و دنبال زندگی خودش رفته بود. در این مدت نه تماسی با هم داشتند و نه ملاقاتی. فقط دورادور شنیده بودند فرهاد در خانه یکی از دوستانش به اسم پرویز زندگی میکند. ظاهرا پرویز هم اعتیاد داشت و هر دو خیلی راحت میتوانستند موادشان را تهیه و مصرف کنند.
مشفق میدانست اگر دیر بجنبد ممکن است پرویز فراری شود، برای همین همان نشانی دست و پا شکستهای را که پدر مقتول از دوست پسرش داشت گرفت و راهی آنجا شد. شب از نیمه گذشته بود که بالاخره خانه را پیدا کرد. پرویز اول نمیخواست کارآگاه را به خانه راه بدهد، اما بعد که مشفق با او صحبت کرد و خبر داد فرهاد به قتل رسیده و او برای کمک گرفتن آمده است، در را باز کرد. همین که مشفق وارد خانه شد موجودی را دید که به شتاب به اتاق خواب رفت. با نگاهی پرسان به پرویز نگاه کرد و پسر جوان گفت: «گربهام است. اسمش پیتو است.»
مشفق سری تکان داد و بدون اینکه منتظر دعوت بماند، روی مبلی نشست و به پرویز گفت: «ظاهرا فرهاد مدتی بود پیش تو زندگی میکرد.»
پرویز تکذیب کرد: «نه، چرا پیش من؟ خودش خانه و زندگی دارد.»
کارآگاه گفت: «پس پدرش اشتباه کرده.» بعد اجازه گرفت تا از بالکن تلفنی خصوصی بزند. او تلفنی هماهنگ کرد تا پرویز را بازداشت کنند، وقتی به داخل خانه برگشت بدون اینکه به متهم فرصت تکان خوردن بدهد، دستبند را دور دستانش چفت کرد. پرویز بعد از انتقال به پلیس آگاهی به قتل اعتراف کرد. ظاهرا سر شیشه با دوستش دعوا کرده و او را کشته بود. شما خواننده محترم برای ما بنویسید کارآگاه چگونه متوجه شد پرویز قاتل است.
پاسخ معمای شماره قبل: رد خون روی نمای سیمانی خانه و فاصله کم جنازه تا ساختمان نشان میداد مقتول سقوط نکرده بلکه به قتل رسیده و بعد آرام از پنجره به پایین فرستاده شده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم