در باب نمک و اینا

«سلسله» را گفتند: «چنین ملاحت از که آموختی؟» گفت: «از جناب پاسخگو!» پرسیدند: «چگونه؟» گفت: «زانجا که قلم در دست با کفایت او چونان نمکدانی‌ست به دست آشپزباشی!» فهم ننمودند!
کد خبر: ۵۴۴۱۵۷

بتشریح فرمود: «چون کسی را در درون غم و حزن باشد، آش چنان شور کند که منقلب گردد حال بیمار محزون و برون ریزد غم از دهان به خنده! و چون کسی را زخم عشق کاری آید، آش بی‌نمک سازد تا مبادا پریشان کند حال عشّاق به نمکپاشی زخم ایشان، و چون کسی را مطلوب چخیدن* باشد، نمکدان رها سازد و هیچ نگوید که جدلکار را سکوت بهترین تنبیه است!».

(چخیدن در زبان کهن فارسی به معنای جدل کردن است).

سلسله جبال نمک

* در «حسامی‌الذهب فی جوار سلسله‌النمک» آمده‌ست: سعدی به بوستان نشسته بودی، با دستی مقاله بر گلستان همی‌نگاشت و با دست دگر ملاقه در دیگستان فروبُرده، طغار غذا هم‌می‌بِزَد! مگر یکی گذرش به او فتاد. گفت: «بَه! علیه‌الرحمة خودمون! چطوری تو؟» شنید: «آشفته... خرااااب! فهم ننمایی؟!» گفت: «وا...! تو دیگه چرا داااوش؟!» گفت: «تو و من نداره دیگه، عح! نه نمک دارم نه فلفل نه هییییچچی!»

بیت مشترک: «در بهار زندگی احساس پیری می‌کنم/ معده‌ام خالی‌ولی‌ی‌ی ابراز سیری می‌کنم»!

شخص گذرنده چون این بیت شنید سکوت همی‌بکرد و موی‌کنان و دوان‌دوان دور همی‌بشد (چراااا؟ ای بابا، بیا اینم بتشریح: دید دو روز دیگه عیده خُ؛ سعدی نمک و فلفل نداره، خودش آجیل و پسته! عشق و عاشقی و نمکپاشی و چخیدن به چه کارش می‌یااااد؟ یااال‌لا متنبه شو و برو دنبال پرتقال‌فروش!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها