در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
باورم نمیشد این همه زیبایی را. چشمانم را چندین بار بر هم زدم. خواب نبودم. فقط خوب بودم. حال خوب داشتن، همة این زیباییها را به همراه دارد.
عالیه عباسی از کازرون
صدای مهربونی
کسی صدای منُ میشنوه؟ من نمیفهمم شما که همهتون گوش دارین واسه شنیدن! آهای مردم، با شمام! با شمام که مهربونی رو خاک کردین... من الان کنار سنگ قبرشم. اون که نمرده، فقط شما خاکش کردین. صداش رو از اون زیر میشنوم که میگه میخواد بیاد بیرون، بیاد تو قلباتون. نه خیر... نکنه قلباتونم مثل گوشاتون سنگ شده باشد.
کمان
بغض ابری
[...]چه تلخه، چه سخته، فراموش بشی و از یاد آدمها بری، دیگه تو قلبشون جائی نداشته باشی و هر چه محبت کنی، جفا ببینی، هر چی گذشت کنی، خطا ببینی!
بغض کردهام اما نمیبارم مبادا زمینِ دلش از گریهام خندهاش بگیره[...].سمیه نمایان از شهر ری
محافظهکار
هر دومون از صمیمیتی که بینمون هست آگاهیم، انقدر که معنی نگاههای هم رو میفهمیم اما این باعث شده کمی محافظهکار بشیم؛ تا جایی که دیگه نتونیم دربارة مسائل معمول با هم حرف بزنیم و با دیگران راحتتر باشیم.
بر خلاف این پیامکهایی که همه نخونده برای همدیگه میفرستن، من دوست دارم جملاتم مال خودم باشه و در حالی که داریم از شلوغی خیابونا و نزدیک بودن فصل امتحانات حرف میزنیم، بدونیم بدون هم میمیریم.
پیمان مجیدی معین
زندگی با چشمان بسته
1-هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه... بیام؟ (صدایی نیست) کاش حداقل میگفتی تا چند باید چشم بذارم؟ خسته شدم از زندگی با چشمای بسته.
2-از گوشة سمت راست بالایی تا گوشة سمت چپ پایینی و بالعکس، چسب نواری میزنم تمام شیشههای خانه را. اشتباه نکن. جنگ نشده است. من بیاعتماد شدهام حتی به شیشههای خانةمان!
3-زمین لباس سفید میپوشه و میشه عروس آسمون. آسمونم که با اون کت و شلوار خاکستری غوغا میکنه! بعد حاصل این وصلت میشه بهار.
فرزانه کاظمی از خرمدره
سر در گریبان
فصلها را دم به دم بشکستهتر/ میگذارد با سکوتش پشت سر/ رنجی از زیر نقابش میچکد/ لیک گویی مینماید بیاثر/ ناگزیر از هوی و های روزگار/ میگریزد بیقرار و بیمفر/ شب به شب احساس سردی میکند/ میتراود غصههایش بیشتر/ با الم آغوش بازی؟ یا فقط/ بوسهای از کام بغضی بیثمر؟/ تا کجا بیبال و پر عزم سفر؟/ تا کجا عزم سفر بیبال و پر؟/ ماه در سوگ هبوط معرفت/ دست بر دامان ابری در گذر/ ابر از شرم نزول عاطفه/ مهر پنهان میکند آسیمهسر/ دیگر اینک لطف این وادی کجاست؟/ حالیا سر در گریبانت ببر.
مجتبی افشاری از ابهر
رؤیا
1-رؤیای با تو بودن را دیشب در خواب دیدم... آنقدر دستنیافتنی بودی که در همان خواب میدانستم رؤیایت، رؤیایی بیش نیست.
2-بچه که بودیم، بازیهایمان شاد بود. میگفتم: از عقاب یک به آشیانه... تو جواب میدادی: عقاب یک اینجا آشیانه... بگوشم... بزرگتر که شدیم و خواستیم بازی جنگی کنیم، اینگونه میگفتیم: از تمام قلب پر از محبتم به پایگاه معشوقه، و تو پاسخ میدادی: گم شو نکبت! بازیها عوض شدند یا تو؟
احسان 87
زیر نگاه غروب
کنار ساحل ایستاده و افق را نظارهگری. آنجا که آسمان و دریا به هم میپیوندند و سرخی غروب با آبی آسمان و دریا ممزوج میشود. انگار یکی از نگهبانان دروازة عشق را قربانی کردهاند. موج پشت موج بر چهرة ساحل شکسته سیلی میزند. خوب که گوش دهی فریادش را میشنوی. گاهی دستان امواج دور پاهای تو نیز حلقه میزند و تو این را زیر پوستت احساس میکنی. رژة افکار گوناگونی تو را وادار میکند که مدتها همانجا بمانی بیآنکه گذشت زمان را حس کنی و زمانی عزم برگشتن داری که سیاهی مطلق بر پهنة آسمان شهر مستولی گشته و تو ماندهای با چشمانی خیس و کفشهایی پر از شن.
فاطمه ولیپور از کرج
تصمیم کبرا و صغرا
با یه اساماس پیشنهاد ازدواج میدن، بعد یه هفته با همون اساماس پیشنهادشون رو پس میگیرن! (مثلاً بهشون برخورده که چرا بهشون جواب ندادیم و بلاتکلیفن). آخه پاسخگو جان شما بگو در عرض یه هفته میشه برای یه عمر زندگی تصمیم به این بزرگی گرفت؟ (باز میگن دخترا هولن)! من نمیدونم این پسرا در مورد ما دخترا چی فکر میکنن؟ درسته که تعداد دخترا بیشتره و فرصت ازدواج هم کم پیش میآد، اما نه تا این حد که ما در عرض یه هفته بگیم بللللله!
سایرا
حباب
خاطرات کودکیام را که مرور میکنم به یاد میآورم شوق کودکانة دویدن به دنبال حبابهای رقصانی را که تمام حجمشان تنها به اندازة عمق نفسها و کوچکی دستانم بود و حس عاشقانة اولین و آخرین بوسة سر انگشتانم بر تن حباب را.
وقتی بزرگ شدم، این بار تو، نفست را از میان دستان پرحیلة روزگار دمیدی و برایم حبابی ساختی از عشق که ترس ترکیدنش، شیرینی داشتنش را برایم زهر میکرد. کاش زودتر از اینها به خاطر میآوردم که عمر حباب کوتاه است حتی اگر فقط متحمل لمس نگاهی باشد؛ تا شاید حالا به جای بهتی یخزده در عمق چشمانم، لذت تجربهای هر چند کوتاه مهمان بود و حسرت، تمام حبابهای کودکی را از حافظهام خط نمیزد.
ف. متولد ماه مهر
تیر خلاص
[...]آی روزگار، کمر ایستادگیام زیر بار تمام بودنیها خم شده است، قلبم از تازیانة زبانها زخم شده است... تا کمی جان در پاهای اختیارم دارم، میخواهم سر به سرایی بگذارم که در آن دل شکستن هنر نیست.
پاییز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: