خانه بر و بچه‌ها

بدبینی

1- خوشبختی چون مولکول​های هواست که آدمی متوجه حضور آنها نمی‌شود ولی بدبختی همچون خاری‌ست در چشم؛ ذره‌ای از آن، هم به چشم می‌آید هم اذیت‌کننده است.
کد خبر: ۵۳۷۷۸۹

2- عینک بدبینی‌ام در نیمة پر لیوان افتاد. حال مانده‌ام بین دوراهی: نیمة پر لیوان را بنگرم یا نیمة خالی آن را؟!

حسین مجیری، بیست و سه ساله

دیگه مخیّری مجیری! ببین نقطه‌ای که از اون‌جا نگاه می‌کنی کجاس، بعد انتخاب کن. به نظر من که نه بدبین، نه خوشبین، «واقع‌بین»! ( چی؟ ​​کی نظر​منُ خوااااست؟ خیلی بدی! بد! بد! بد! تازه بدبدم که می‌بینی!).

لالایی

باز امشب بی‌خوابم و توی افکار پریشونم دوباره به تو می‌رسم. بیدارم اما غرق در رؤیاهایم هستم. این بار گذشته رو مرور نمی‌کنم. نه، این اتفاقات تکراری نیست. حرفهای تازة من نگاه تو رو نگران می‌کنه. انگار که اوضاع داره از کنترلت خارج می‌شه و تو دوباره به این جسارت، قشنگترین پاسخ رو می‌دی: «تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌بره؟».

پیمان مجیدی معین

دور از چش عطار

1-نازنینم/ چهار رکعت که هیچ/ تو اگر دو سجده معرفت داشتی/ من می‌پرستیدمت!

2-می‌دهم چشمانت را اسکن رنگی کنند و می‌فرستم به مسابقات زشت‌ترین عکسهای دنیا. قطعاً در بین آن همه عکس زشت، تو بهترین خواهی بود!

احسان 87

به چش و چال مردم چیییی‌کاااار داری تو آخه؟! نمی‌گی الان عطار بیاد بند اول نوشته‌ت رو بخونه باز هوس می‌کنه سر به بیابون بذاره؟! دِ! چیزایی می‌نیوسیناااا...!

تهدید ضمنی

به امید این‌که کوه به کوه نمی‌رسد ولی آدمها به هم می‌رسند رهایت کردم. شاید روزی، جایی، اتفاقی، لحظه‌ای، دستهایت را جلوی چشمان متحیر من تکان دادی...

می‌دانم؛ درست همان لحظه است که خاطره‌هایت زنده می‌شوند و مرا از پا درمی‌آورند... [آن‌گاه] دیگران می‌توانند ببینند چه قیامتی برپا می‌شود.

برتینا

نازک نارنجی

(​ اشعار بعضی نوظهوران رو هر هفته می‌چاپید! این نشانگر آن است که ما باید از این پس جزء پیشکسوتان تختی مرصع تعبیه و در جوارتان جلوس فرماییم! پدر جان افاضات ما رو چرا کامل نمی‌چاپانید؟!)

صلحی بظاهر با من، جنگ صلیبی می‌کنی/ تو این طلوع آشنا هنوز غریبی می‌کنی/ باید مواظبت باشم که نَپری تو بی‌هوا/ نزدیکی و مابین ما، یه کوه نشسته بی‌صدا/ حواس تو جای دیگه‌س، کسی دلت رو برده؟/ نازک نارنجی انگار، بازم بهت برخورده/ برای همراه من، یه سیستم شنودی/ از دست تو چیکار کنم که این‌قدر تو حسودی/ شبا که خسته می‌یام، می‌شی ازم فراری/ یکطرفه قاضی می‌ری، بِم اعتماد نداری/ تو دست اطرافیات، دُرُس مث خمیری/ غرورمُ نمی‌شکنم که تحویلم بگیری/ نامهربونیِ تو، رو من اثر می‌کنه/ ازت می‌برم، می‌بینی، کیه ضرر می‌کنه/ [...].

علیرضا ماهری

هلا ای مرد کمابیش جوان! با من جنگ صلیبی نکُناااا... گفته بااااشم! (1-قوت و ضعف نوشته‌ها ملاکمه، نه زمان حضور و ظهور نویسنده‌هاش. من که خودم می دونم یه تعدادی چش دیدن منم ندارن ولی خوب ، با خودم می​گم چرا یاد نگیریم نظر شخصی رو از استعداد و توانایی آدما جدا کنیم؟ 2-مخلص پیشکسوتا و تخت مرصعشونم هستم... اما اون قدیماااا، رستم بود و یه دس اسلحه، الان حسامیه و همین یه ورق صفحه! یه عالم مرسولة بروبچ تو صف چاپ مونده که از صد یا 120 کلمه بیشتر باشه ناچارم از اینا بذارم:[...]! بزرگواری کن و ببخشا که مخلص عزیزان قدیمی هم هستم هنوز).

دیگر غریب شده‌ایم

همیشه دوست داشتم در هوایی این نفس​های کُند شده‌ام دم‌وبازدم کند، که تو هستی. انگار اکسیژن خالص​تری از وجود سبز تو برمی‌خاست. حالا سال​هاست در میان این همه بودن و نبودن​های مکرر، گم شده‌ام و تو را به همان ای‌کاش‌های همیشگی تمام نشدنی‌ام سپرده‌ام.

حالا چه باشی و چه نباشی (شاید که نه... حتماً) تغییر، حاصلی برابر این همه سرگشتگی​هایم ندارد. حالا حال برای من برابر گذشته‌ای است که حضورت را میان پرانتز به تهی نشانده‌ام. دیگر حالم را نپرس. گذشت زمانی که بودنم با بودنت هم‌معنی بود. دیگر ما نیستیم. من و تو واژة آشنای این غربت غریبانة میان من و توست.

یه حوا

موزیسین زبل!

[...]داشتم قفل دلم رو از دلت جدا می‌کردم. گفتی: داری چی‌کار می‌کنی؟ گفتم: دارم نُتی رو می‌نوازم که خیلی وقته منتظر روز اجراشم! با تعجب نگاهم کردی و گفتی: من که چیزی نمی​شنوم! گفتم: صداش فردا بلند می‌شه!

همین روزا اون فردا می‌رسه... این رو گفتم که یه وقت به امروز عادت نکنی.

عاطفه شکرگزار

دِ خُ اگه عادت کرده بود که هی​جیغ نمی‌زد گیتارم رو بده گیتارم رو بده!

رج​های منتظر

زین پس بیا شعری بخوان/ از لحظه‌های خاطره/ از لحظه‌های بی‌من و/ از انتظار و پنجره/ زین پس دگر حرفی نزن/ لختی بمان/ نفس بزن/ زین پس کنار پنجره/ با آن بخار دست خود/ برای من تو رج بزن.

رؤیا میرزایی از ملایر

خواب و بیدار

شب از نیمه گذشته. تنها صدای جیرجیرک​ها می‌آید. نمی‌دانم چه می‌خوانند در این تاریکی شب، اما خوشا به حالشان که شب​ها هم از فرط خوشبختی آواز می‌خوانند.

خوابم نمی‌برد. به ماه خیره می‌شوم؛ تنهایی را می‌شود در چشمانش خواند. به ابرها نگاه می‌کنم؛ بغض راه گلویشان را بسته. به باد خیره می‌شوم؛ نمی‌دانم چرا این‌قدر با خشونت می‌وزد. به خودم نگاه می‌کنم، به سینة خالی‌ام، به ذهن مردّدم، به چمدانی که بسته‌ام؛ می‌خواهم امشب برای همیشه خانه را ترک کنم. با خودم عهد کرده‌ام تا تو را نیافته‌ام، بازنگردم.

عاطفه سوری، بیست و هفت ساله از کرج

آاااخی! یادش به‌خیر! برعکس تو، من یه زمونی عهد کردم تا خودم رو نیافتم برنگردم! تازه برا یابنده‌م مژدگانی هم گذاشتم! (حالا نکنه خواب باشی، توی خواب ببینی خوابت نمی‌بره‌واااا... حواست هس؟!)

خیالِ فراموش‌شده

حرفی از گوشة ماه پایین افتاد و با آن قایقم را به درخت ساحل بستم.

هنوز صدف​های زیر آب پر از مرواریدند و هیچ ماهی‌ای خودش را اسیر قلابم نمی‌کند. شب هم خودش را پشت ابرهای پاره پنهان کرده و کرم​های شب‌تاب زنده‌اند. کاش همة گوشماهی‌ها بدانند من فکر باران دارم و در آن شهر که هر​لحظه ویران​تر می‌شود، خیالم را، آن همه سکوت و خلوت را، جا گذاشته‌ام.

کاغذ رنگی

حالا خودتُ جا نذاری با این حواست، خیالت جا موند خیالی نی!

همینه که اینه

همین گره خوردن​های خاطره به هم، همین بود و نبودهای خاکستری رنگ، همین بغض​های بی‌تردید، همین اطمینان مطلق از همه چیز، همین نگاه و همین نوشته‌های در​هم، همین ذهن جامانده از جواب اما بی‌تقصیر، همین همین‌های پی‌درپی... همین یعنی حواست را ضرب کن، جمعش فایده ندارد! همین یعنی جایی «چیزی» دارد لنگ می‌زند... لنگ!

بهاره عاطفی از اهواز

اگه لنگه که باس عصای درست‌اندیشی تقسیم کنی (همین یعنی ضرب هم فایده ندارد)!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها