کار نیک

کد خبر: ۵۳۳۵۵۰

در همین موقع یک پرنده کوچک آمد و پشت پنجره نشست. صدف با مهربانی به پرنده سلام کرد و مقداری دانه و نان خردشده برایش ریخت تا بخورد. ناگهان زنگ خانه آنها به صدا درآمد.

مادر صدف بود که از بیرون می‌آمد. صدف دوید و در را باز کرد و بعد از سلام کردن گفت: مامان... بردی... چطور بود؟ خوب بود؟ بگو... بگو برام، بگو چی شد؟

مادر گفت: خب... خب... صدف‌جان برو عقب بگذار بنشینم... خسته شدم دخترم... می‌گم.

موضوع از این قرار بود:

صدف کوچولو دختر مهربانی است. چند روز پیش از مدرسه به خانه می‌آمد که دختربچه فقیری را دید که گوشه کوچه تنها نشسته و زیر برف و باران خیس آب‌شده است. صدف نزدیک دختربچه رفت و کاپشن‌اش را از تنش درآورد و به او داد و خودش بدون کاپشن به خانه آمد. وقتی به خانه رسید، مثل موش آب کشیده شده بود. مادر، صدف را دید. تعجب کرد. بغلش کرد و گفت: دخترم کاپشنت کجاست؟ چرا خیس شدی؟ تو مدرسه جا گذاشتی؟

صدف من و من کرد و گفت: مامان جون من کاپشنم را به یک دختربچه فقیر بخشیدم.

مادر گفت: خوب صدف جان خودت چی؟

صدف گفت: مامان جون آخه خیلی دلم براش سوخت. خیس آب شده بود و لباس نداشت. گوشه کوچه نشسته بود و فال می‌فروخت... مامان تو رو خدا دعوام نکن.. مگه حضرت زهرا هم لباس‌هایش را به مردم فقیر نمی‌داد؟

مامان گفت: دخترم تو باید اول از من اجازه می‌گرفتی. هر بچه‌ای اول از بزرگترش اجازه می‌گیرد بعد کاری را انجام می‌دهد.

صدف گفت: ببخشید مادر.

مادر با مهربانی جواب داد: من خیلی خوشحالم که تو حضرت زهرا را سرمشق خودت قرار دادی و چون کار خیر انجام دادی و دل یک کودک را شاد کردی خیلی خوشحالم و در این کار خیر کمکت هم می‌کنم.

صدف از مادرش خیلی تشکر کرد ولی از همان روز مریض شد و نتوانست به مدرسه برود.

یک روز مادر رفته بود سبزی بخرد، از قضا آن دختربچه فقیر را دیده و آدرس منزلشان را گرفته بود. وقتی به خانه رسید، به صدف گفت: صدف‌جان دوست داری یک کار نیک دیگری هم انجام دهی و عمل نیکت را با هم کامل کنیم؟

صدف گفت: بله مامان چه کاری باید انجام دهم؟

مامان یک کیسه به صدف داد و گفت: برو از داخل کمدت هر لباسی را که دیگه نمی‌پوشی و بهش احتیاج نداری را بردار و بگذار در این کیسه تا من به منزل آن دختربچه ببرم تا خواهر‌های دیگرش هم استفاده کنند. صدف گفت: باشه مامان... و مشغول شد.

صدف در کمدش را باز کرد و هر لباسی را که احساس می‌کرد برایش کوچک شده و دیگه لازمش نداره برای آن خانواده فقیر کنار ‌گذاشت. مادر هم آنها را مرتب و منظم تا کرد و چند دست لباس نو هم از بازار خرید و روی آن گذاشت و به خانه آن دختربچه فقیر برد تا دل آنها شاد شود.

مادر به صدف گفت: من از مادر آن دختر کوچولو خواستم که دیگه دخترش را برای کار به خیابان نفرستد و به آنها مقداری پول دادم. در ضمن او را به یک آموزشگاه خیاطی معرفی کردم تا یاد بگیرد و بتواند توسط آن کار کند. دخترم یادت باشه همیشه خوب درس بخوان و حتما در کنار درس یک هنرهم یاد بگیر.

صدف گفت: مادر شما امروز دل آنها را شاد کردید و همچنین من را. من همیشه به شما افتخار می‌کنم و این روز به یاد من می‌ماند.

مادر گفت: ما بنده‌های خدا دل مردم را شاد می‌کنیم خداوند هم دل ما بنده‌ها را با نعمت‌هایش شاد می‌کند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها