دوشنبه 30 خرداد 1373
امروز صبح با خانواده عازم قم شدیم. به زیارت حضرت معصومه (س) مشرف شدم. عزاداری در قم بسیار با شور و هیجان است و این خاطره از زمان کودکی در من وجود داشت.
کد خبر: ۵۳۲۹۹
همیشه در ایام محرم ، بویژه تاسوعا و عاشورا، در سنین کودکی به حرم می رفتم. از صبح تا حدود ساعت 2 بعدازظهر دسته های عزاداری از جلوی ضریح حضرت عبور می کردند.
نزدیک ظهر عاشورا، عزاداری خیلی با شور و هیجان می شد. یک دسته زنجیرزن بزرگ بود که همیشه موقع ظهر جلوی ضریح می رسید و صحنه های خیلی پرشوری داشت. امسال هم تداعی همان سالها برای من بود.
در حرم، آقای محمدی گلپایگانی، آقای رضایی و آقای مسعودی هم حضور داشتند. تا ساعت 2 آنجا بودیم و دسته های عزاداری در مقابل حرم غوغایی به پا می کردند.
از همه جالب تر این بود که موقع اذان ظهر همگی ایستادند و نماز جماعت خواندند. این سنت حسنه مدیون خدمات آقای قرائتی است که چند سالی است با کار فرهنگی به سبک خودش ، آن را جا انداخت.
حدود ساعت 3 آقای محمدی {معاون سیاسی سازمان} تماس گرفت و خبر ناگوار بمبگذاری در
حرم حضرت رضا(ع) را داد.
فاجعه بزرگی بود. به نظر می رسید بیش از 100 نفر شهید و 200 مجروح داشته باشد. فورا به طرف تهران حرکت کردم.
تلاش کردم با تماس با دفتر مقام رهبری و تماس با آقای هاشمی ، پیامهایی داشته باشند. مقام رهبری پیام مهمی صادر کردند و آقای هاشمی روز سه شنبه را عزای عمومی اعلام کرد.
تا ساعت 11 شب در دفتر کارم مشغول پیگیری
کارهای تبلیغاتی این حادثه بودم. محور تبلیغاتی ما در صداوسیما این بود که منافقین این عمل را
انجام دادنده اند.
این موضعی بود که وزارت اطلاعات بر آن تاکید داشت ; اما هنوز همه ابعاد موضوع روشن نشده است. خبرهای غیررسمی دیگری هم به دست ما می رسید که برخی افراد تندروی منتسب به سپاه صحابه در آن دست داشتند و هنوز نمی توانیم روی این اخبار صحه
بگذاریم.
تا امشب خبرها حاکی است که حدود 25 نفر در حرم امام رضا(ع) شهید شده اند و 290 نفر مجروح.
حادثه دیگر، زلزله فیروزآباد فارس با اندازه 1/6 ریشتر بود که 3 کشته و 120 مجروح داشت.
آقای محمدی {معاون سیاسی} خبر داد که ممکن است حجم تلفات بیش از این باشد.
شب ، وقتی به منزل رسیدم و توسط خانواده سوال پیچ شدم: ابعاد مساله چه بود؛ چه کسانی
بودند؛ چگونه بمبگذاری شد؛ و...
یک ساعت هم با آنها صحبت کردم. از حق نگذریم ; این هم سعادت می خواهد که انسان روز عاشورا در حرم امام رضا(ع) شهید شود.
این مساله آنها را هم نگران کرد که ممکن است برای من حادثه ای رخ دهد. گفتم ما از این شانس ها نداریم!
تا شامی بخوریم ، ساعت یک بعد از نیمه شب شد. هنگام صرف شام ، مادرم تلفن کرد و از ماجرای مشهد پرسید. یک منبر مفصل هم برای ایشان رفتم، چون او یک پا سیاستمدار است و تا از ریزه کاری ها مطلع نشود، ماجرا را رها نمی کند!
ولی انصافا هم منبر بود; چون او اشک
می ریخت و سوال می کرد و ما هم ماجرا را ادامه می دادیم! آخر صحبت به ایشان گفتم: مادر!
کاشکی ما را آخوند می کردی، ظاهرا زمینه مساعدی وجود دارد!