هنرمندی شغل منه، همین!

بای بسم الله: اول فکر کردیم قرار است در آشپزخانه به گفتگو بنشینم که واقعیتش ، هم دلچسب تر بود هم گواراتر، البته به خاطر ارتفاع و هماهنگی مناسب میز و صندلی.
کد خبر: ۵۳۲۸۶

اما بعد در سالن پذیرایی محجوبانه کیف مان را زیردستی کاغذهایمان کردیم و به قول سپهری از دقیقه های مشجر حرف زدیم.
هر بار که نقطه سر سطر می آمد و سوالی می پرسیدیم ، ممیز بی خستگی سخن می گفت و چندین سوال بعدی را نیز در فرایند کلامی اش پاسخ می داد.
همه فرصت ها برای او بود و من. فرصت مان سبز بود. ممیز به رغم شبیخون طولانی مدت سرطان، جانکاهی شیمی درمانی و باقی قضایا، پرانرژی و با طراوت ، مهرانگیزانه و صبور همراهی مان می کرد.
همه خطها را سطر به سطر با یکدیگر آمدیم تا شما گرامیان مخاطب ؛ تا آیینه ای برابرتان نهیم تا ابدیتی بسازیم. از این عضو پیوسته فرهنگستان هنر در سومین برگزاری «همایش چهره های ماندگار» تجلیل شد.
مرتضی ممیز جایزه پاسداشت خود را از دست دکتر علی لاریجانی ، رئیس وقت رسانه ملی دریافت کرد.


خسته به نظر می رسین:
بله مسلمه ، وقتی آدم 50 سال کار می کنه خسته می شه.

معنی خستگی؛
عبارت از این است که آدم در زندگی به جای این که از کار خسته بشه ، از مشکلات جنبی که همیشه در مملکت فراهمه لطمه ببینه.

درصد این حاشیه ها؛
حدودا 85 درصد متوسط وقت آدم را می گیرد. پس باید 85درصد تلاش بورزید تا 5 یا 10 درصد کار کنید که مال خورد و خوراک و امور طبیعی زندگیه.

گرفتاری بزرگ آدم؛
اگر وارد آن وادی بشیم دیگر وقتی برای هیچ کاری نداریم حتی زندگی کردن.

چگونه این 85 درصد مانع ، محو می شن و دیگه به وجود نمی یان؛
اگر در آن زمینه کاری ، توفیق پیدا کنین که یک امر بسیار اساسی است.

از جانب «کرام الکاتبین» مثل همین حاشیه ها نگران نیستید؛
خوشبختانه آنها را چون حس نمی کنم ، تصور می کنم که آنها مزاحم من ، مطلقا نیستند و مزاحم هیچ کس.

چرا نه مزاحم شما، نه مزاحم هیچ کس دیگه؛
چون اعتقاد دارم خدا مهربان است. به اضافه هزار صفت والای دیگر.

دو فرشته نکیر و منکر؛
آن دو تا فرشته برای هدایت من که میدان دیدم محدوده ، آمده اند پس من کاملا سرسپرده این ماجرا هستم.

درباره «نامحدودی» هنرمند و هنر:
همه چیز هم محدوده هم نامحدود. این بستگی به اندازه ذهن ، عقل و فکر شما دارد...
اگر هنر نامحدوده ، معانی مختلفی داره.

از نظر کمی؛
هنر، هر لحظه از جهت خلاقیت، وسعت می گیره. هر هنرمندی که قدم به میدان «تولید» می گذاره (خلاقیت مال خود خداست) آمده که وسعت هنر را گسترش بده.

گویا این فضیلت ، مخصوص یه عده ای خلاق و پیشروست؛
الان نمی تونم بگم که فقط اختصاص داره به هنرمندان عالی مقام... همه دارند تلاش می کنند.

به قول لقمان: ادب حرفه ای از که آموختی؛
از تلاشی که یک نیروی فوق العاده انسانی در آن حضور داره.

وقتی آدم از همه چیز یاد می گیره؛
تشخیص دقیقی پیدا می کنه برای دیدن مو و پیچش مو؛ (این البته توضیحات واضح و عمومی است.)

در چه چیزی تامل می کنید؛
کار من در خط مشخصی است و در آن خط مشخص است که اهل توجه و تامل هستم.

همین الان اهل چه چیزی نیستید؛
اهل پیچیدگی گفتار.

اهل ایما و اشاره ، چطور؛
لطف بسیاری دارد؛ وقتی مورد مصرف قرار می گیرد، تمام اذهان را با بضاعت های گوناگون تحت تاثیر قرار می دهد.

یکی از چیزهایی که خیلی واجب و حتی بسیار زیباست؛
این است که آدم همین لحظه و زمان خود را درک کند.

کاری که بسیار شاق است و نیروی فوق العاده ای می خواهد؛
همان که گفتم.

نیت تان حتی ناخودآگاه و خودآگاه در هر کاری؛
این نیت که من الان در کجا و در چه لحظه ای از زندگی هستم.

نیت همین الان در این همراهی و گفتگو؛
وقتی حرف می زنم فکر می کنم اگر 68 سالمه ، در این 68سالگی چه کاری را متناسب با چنین پیشینه ای و به چه شکلی انجام می دهم.

دلخواه ترین یا شاید بزرگترین هدفتان؛
رسیدن به یک سادگی و شفافیت.

دغدغه عمری شما از این لحظه تا لحظه بعد؛
چه جور می شه من هر لحظه شفاف تر و شفاف تر زندگی کنم.

یکی از چیزهایی که مردم عالم راجع بهش فکر می کنند؛
کاش ما به جای مثلا ایران به فرض در سوئیس یا سوئد زندگی می کردیم. و..

در این پروسه ، فکر یک سوئیسی یا سوئدی؛
بارها بدون این که کنجکاوی کنم ، همین در سوئیس و سوئد هم مثلا مواجه شدم که آن سوئدی یا سوئیسی از زندگی خودش رضایت کامل نداشت.

عکس العمل شما در قبال اندوه؛
اگر به شرق بیایید چه مصیبت ها و کمبودهایی هست که...

و پاسخ آنها در قبال تعجب شما؛
می گفتند آن {فضای شرقی}... زندگی را پر از تنوع و وجوه گوناگون می کنه. براشون جذاب بود.

کدوم اینها درست می گن؛
نمی دونم هر دو درست می گن.

به قول سهراب ، پس «هر کجا هستم باشم ، آسمان... پنجره ، فکر... مال من است»؛
مهم نیست کجا باشه. باید هر جاست سعی کنه بخوبی آنجا را بو کنه ، بشناسه ، مزه کنه و بتونه با چنین عواملی درست زندگی کنه.

این درست زندگی کردنه؛
این ، همان مشکل عمده است.

کالبدشکافی این مشکل؛

momayez

ما... یا درستی را نمی شناسیم یا زندگی کردن را بلد نیستیم و چیزهای دیگر...

این که من و شما دراین جامعه ایران به دنیا آمده ایم؛
حکمتی درش هست...، همه بنده خداییم...

این جمله را ادامه بدهید: هر قدر که درباره محیط و وطنم فکر می کنم...؛
احساس و میزان تاثراتم بیشتر می شه؛ تاثیر پذیرفتن! نه اندوه.

از منابع الهام تان؛
خود زندگی.

معنی کنید لطفا:
یعنی زندگی طی زندگی کردن ، به من شکل می ده.

زنده ترین و بیشترین علاقه این روزها؛
من علاقه بسیار شدیدی همچنان به تولید هنری دارم و تصور می کنم که اگر ان شاءالله صاحب یک بنیه و انرژی شدم ، به چیزهایی که در زمینه حرفه ام همچنان فکر می کنم - یک پنجره های جدیدی را باز کنم ؛ به امید خدا البته!

اگر هم فرصت کوتاه بود؛
کوتاه که چه عرض کنم ، کافی بود؛ آن وقت ان شاءالله کسی دیگر می یاد و قضایا را پی می گیره.

چه جوری می یاد؛
مثل دوی امدادی.

گاه که به دوران تاریخی / باستان سفر می کنین؛
شاید به این خاطر که به من مقدار زیادی قوت و ذهنیت بده.

به دوران تاریخی خاصی اشاره ندارین؛
همه دوران تاریخی قشنگه. من اصلا آدم ناشکری نیستم. همه چیزهایی که اتفاق افتاده قابل یادگیری و شفاف شدن است همه چیز.

لذت ادراک رخداده ها؛
مساله همین است. اگر درک کنید چرا در مقابلتان این مسائل جالب هست ، یک نشان بسیار والایی است ؛ گویا که دارید مزد تلاشها و تفکرتان را می بینید.

مزد شما از هستی / جهان؛
(با این که در محیط فقیرانه ای رشد کردم و از این بابت یک کمپلکس هایی هنوز از بچگی در من وجود داره ولی یواش یواش) می بینم که بیشتر دارم اتکا به نفس پیدا می کنم.
تصور می کنم می توانم بیشتر از اینها بار ببندم.

ماجرای هستی و اعتماد به نفس شما؛
این ماجرا برای من بسیار مطلوب ، دلکش و جذابه. دایم خدا را شکر می کنم که دریچه این فکر و درک را بر ذهن من گشوده.

مناعت طبع؛
یک سرمایه لایزالی ست.

همت بلند؛
همه در یک رده هستند منتها با زاویه دیدهای مختلف.

فکر یا وسوسه همیشگی ایام کودکی؛
مدتها سعی می کردم به خاطر غمگینی ایام کودکی آن دوره را فراموش کنم...

جنس غم کودکی ها؛
یه چیز معمولی روزمره ای که نشات گرفته از مسائل مالی بود و... {برای} توانایی داشتن امکاناتی برای پریدن بیشتر.

فعالیت دبیرستانی؛
از دوران دبیرستان به این طرف شروع کردم به جمع آوری کتاب ، وسایل و... در زمینه گرافیک.

سال 45که برای تحصیل به اروپا رفتید؛
با پس انداز خودم بود.

بعد؛
یک سال آخر بر حسب اتفاق با زاون هاکوپیان آشنا شدم و او هر ماه 500 تومان به عنوان بورس برای من فرستاد.

تاثیر این نوعدوستی و همدلی؛
این کمک ، بسیار در ذهن من حک شد.

حالا چه جوری تصور یا تصویرش می کنین؛
خیلی احساس کردم که آدم می تونه تنها نباشه ؛ برعکس تصورش.

می شه بگین چه چیزی را دوست ندارین یا دوست دارین؛
من همه چی را دوست دارم برای من همه چی ارزشمنده.

حتی شیطان؛
حتی شیطان را، درجه اش {دوست داشتن اش} را نمی دانم اما اگر شیطان نبود، بشر خیلی از مواهب خداوندی را نمی شناخت.

از جمله؛
عشقی که خداوند در وجود ما گذاشته و این عشق مملو از چیزهای ضد و نقیض است. بسیار زیباست خصوصا همین سادگی و فرار از عقلش.

یک اما و اگر (در این باره)؛
اما در نهایت کسی که عاشق می شه به یک تعمق ذهنی و حساسیت فکری می رسه که درست بر خلاف آن شروع کارشه.

خطابتان به کسی که اعتقاد چندانی به عشق نداره؛
بی خودی خود تو نو حبس کردین با یک سری کلمات و گفته های عاریه ای! و هنوز آدم دربه دری از نظر تفکر هستین!

وقتی که در اطراف انسان ، میلیاردها موضوع مهم و با ارزش جریان داره ، یک چشم مسلح لازم داره که با مقداری از آنها آشنا بشه؛ آن چشم مسلح؛
دانایی.

تمام کتابهای این قفسه ها را خوانده اید؛
همه را نخوانده ام. می شه گفت کتاب گرافیک ، تماشایی است تا خواندنی.

چه کتابهایی را «مجبور» بوده اید بخوانید (حتی اگر دوست نمی داشتید)؛
در درجه اول کتابهایی که سفارشی بود و باید روی آنها کار می کردم. هر چند دوست نداشته ام.

و... کتابهای دلخواه؛
مسائل زندگی و مردم ، جامعه شناسی. من در این مسائل مورد علاقه ام حتی کم مطالعه کرده ام و پیگیر نبوده ام.

از مسائل و موضوعاتی که زمانی برایتان جذاب بود اما اصلا بعدها پیگیری نکردید؛
بعد از کتاب هفته ، مسائل ادبیات را زمین گذاشتم و پی گیری نکردم.

نویسنده ای که چشم شما را به «دیدن بی پرده» گشود؛
ارسکین کالدول. وقتی می خواهم کارکنم یا یک موضوعی را طراحی کنم ، دیدگاهش مورد توجه من است.

نویسنده ای که همیشه به یادش هستید؛
همین کالدول.

تصور امروزتان از او و آثارش؛
او قیچی را ور داشته ونیم ساعت یک زندگی را از این ور و آن ورش بریده و بدون توجه به ریزه کاری به طور ساده و روان توضیح داده.

دریافت شما از این شیوه نگاه و نگارش؛
برای من زیباست. شاید این سادگی و روانی و خلاصه گویی و شفافیت ، همیشه مطمح نظر من بوده ... بسیار!

با این حساب باید با شاعران کلاسیک دمخور باشین:
به خاطر همان سادگی... از سعدی و مولوی و نظامی خوشم می یاد، هرچند که حافظ و فردوسی هم فراوان جملات ساده و روان دارند.

راه باور کردن یک موضوع؛
باید راحت و بی پروا وارد آن ورطه شوید.

و بعد؛
برای پیدا کردن جا و موضع خود در آن ورطه با تلاش و کوشش راه حلش را بیابید.

حال و احوال کسانی که «کنار گود» می شینن؛
هیج وقت از بالای گود به اصل قضیه اشراف پیدا نمی کنن.

این نصایح ، نتیجه تجربه است؛
تجربه یکی از والاترین اعمال انسانی است.من اخلاق مندی بدون تجربه را کافی نمی دانم. تجربه یعنی تفت خوردن ، برشته شدن. بنابراین موعظه های اخلاقی ، عموما عذاب است مگر موقعی که از دل برآید.

وقتی استاد مرتضی ممیز موعظه کند؛
فکر می کنم باید بگویم: فقط تجربه کن تجربه های شخصی خودت را انجام بده.

تجربه چه وقت واقعا تجربه است؛
در تجربه شخصی، هر لحظه شما در معرض عدم تعادل و توازن هستید و تجربه موقعی تجربه است که بدانید چه جوری از این آزمایش ، توانمند و متعادل عبور کنید.

شمای گرافیست و خطوط؛
یکی همان کلمه تصویریه. چیزهای دیگر هم هست : نقطه ، سطر، حجم.

حرفها و معنای رنگ ها؛
رنگها به نسبت فرهنگ های بومی و اقلیمی معناهای خودش را داره. اینه که شرح این ماجراهم زیاده و به روده درازی می رسه.

قلم؛
کدوم قلم؛!

ن و القلم:
فکر می کنم که خداوند موقعی این صحبتها را وحی کرده که موضوع قلم فوق العاده در انحصار خواص بوده و عامه مردم با چنین موهبت و وسیله فوق العاده ارتباطی اصلا آشنا نبودند.

قلم های طراحی؛
قلم برای من اصلا مطرح نیست.

کاغذ سفید؛
این ، اخیرا برای من خیلی آزاردهنده شده.

مقابل کاغذ سفید که قرار می گیرین؛
دو حالت داره ؛ یا سفیدی ها را نگاه می کنم تا آغاز موضوع را بیابم...

وقتی آغاز را پیدا کردین؛
در همان ابتدا تمرکزم را از دست می دم و نوشتن برام سخت می شه.

آن حالت دوم؛
وقتی مقابل کاغد سفید قرار می گیرم که همه چیز آماده مطرح شدنه. وقتی هر چیزی را که مطرح می شه بریزم توی کاغذ، انگار کاغذ به یک سینی یا ظرف می مونه ، ظرفی برای جمع کردن نظریاتم.

میز کار؛
همه اینها یک جور پیوند فوق العاده ای برای هم دارن تا مسیر مصرف کردن را برای هم هموار کنن.

یکی از مسیرهایی که بارها رفتین و باز دوست دارین که برین؛
واقعیتش این است که همین زندگی کردن و حرفه ام.

این زندگی چیه ، مثل چیه؛
یک چیز خیلی آشنایی است مثل این است که ، چه می دونم! مثل پاهای آدم می مونه ، مثل دست ، چشم ، حواس.

بازگشت متفکرانه به کارهای گذشته و کشف فضاهای جدید؛
بسیار! بسیار!

بحث همیشگی عقل برتر است یا حس؛
والا این تقسیم کردن ها «ویرهای» بشری است. اصلا همان قدر تطابق انسان / شما، من و محیط زیاده که تطابق یک درخت.
منتها بشر کنجکاوی می کنه ، مته به خشخاش می ذاره ، جالبه! بحثهای جالب پیش می یاره.

از جمله این بحثها؛
من اغلب حوصله ندارم دنبال کنم. یک چیزهای بیهوده ای است که جلوی تجربه کردن را می گیره. هر چند که من فکر می کنم بی خودی با این موضوع مخالفم چرا که من با هیچ چیزی {در دنیا} مخالف نیستم ، هر چیزی جای خودشه.

جاودانگی به چیست؛
به زندگی فیزیکی نیست. متوجه عرضم هستین! به این است که شما تا زمانی که حیات فیزیکی دارید چه می کنید و چه انعکاسی در محیط خودتان می گذارید... و این هیچ وقت از بین نمی ره.

اهمیت تقسیم عمر بشر به دیروز، امروز، فردا؛
دیروز، روزی بود که هیچ وقت نابود، نمی شود. فردا هم خواهد آمد. امروز را هم که دارید طی می کنید. مهم این است که امروز ما چه جوری آن وظیفه ذاتی را که ناشی از زنده بودن آدم است خوب انجام بدهیم.

احساس پیامبرگونه هنرمندانه؛
سه دفعه بنویس ابدا. فکر نکنید برای خودم به عنوان هنرمند، شخصیت خاصی قائلم. اصلا و ابدا!
من فکر می کنم هنر و هنرمندی شغل و حرفه منه، تمام شد رفت!

از وظیفه های حرفه ای؛
من موظف به انجام سرویس هایی برای فرهنگ جامعه ام تا با این سرویس هنرمندی من به عمل دربیاید.

ولی مردم به قضیه هنروری ، یه جور دیگه نگاه می کنن؛
هنر چون با معرفت ، حس مکاشفه و کشف و شهود سروکار داره قضیه از نظر عوام خیلی زیبا جلوه می کنه.

هنرمند دروغی؛
هست. طبیعی است. به هر حال هر اتفاقی حواشی هم برای خودش به وجود می یاره. ناخودآگاه و غیرمستقیم.

و این که ما معتقدیم دروغ ، شهرها را ویران می کنه؛
به همین دلیل مملکت ما بسیار ناآباد و مغشوش است.

بعد از این صحبتها و با این حساب الان مثل چی هستین؛
من مثل یک «آدم پرکار عادی» دارم کار می کنم. مثل نانوایی که از صبح باید برود نان بپزد برای همه. من هم دارم یک خوراک را مرتب فراهم می کنم برای همه.

بعضی وقتها که خسته می شین یا حتی احساس بازنشستگی دارین؛
از تکرار و مکرراته. که هنوز از این جهت ها خسته نشده ام.

می دانیم که خلاقیت کار خشن و دشواری است:
بابا هر کاری سختی انجام خودش را داره.

پس دشواری قضایا چه وقتی ست؛
وقتی که میزان دانایی و توانایی آدم برای انجام کار کمتر از موضوع و هدف باشه.

وقتی که مسلط باشیم؛
قضایا حله. تلاش ها در خلاقیت ، برای باز کردن یک افق تازه مصرف می شه. یعنی درواقع باید آخرین دورخیز را در هر مرحله ای انجام بده ؛ مثل رکوردگیری ولی وقتی موفق شدین و اتکای به نفس حاصل شد، حله.

شده که از حرفهاتون (مثلا سر کلاس برای دانشجوها) به اعجاب بیایین؛
آن هم اتفاق می افته.

سر کلاس شده که به خود درس فکر نکنین ، بلکه چیز دیگه ای براتون مهم باشه؛
معمولا فکر نمی کنم که باید گرافیک درس بدم. چیزی که برای من خیلی مهمه، این پیوند و ترکیب بسیار مدونی است که بین عناصر و عوامل زندگی (انسان و طبیعت) وجود داره.

نتیجه توجه به پیوند انسان و طبیعت؛
سبب می شه که برای دانشجو یک وسعت ذهنی به وجود بیاد. با چشم انداز و وسعت دید بیشتری کار کنه که همین از مساعدترین زمینه ها برای حرفه ای و عمیق شدن در حرفه و تخصصه.

گویا شما خودتان را درس می دهید؛
به نوعی همیشه در حال شرح «وصف الحال خودم» هستم.

چه جوری؛
که چه جوری من مسیری را طی کردم و نشانی های زیادی را برحسب تصادف یافتم ، کجاها غلط رفتم ، چه عواملی باعث این اتفاقات شد... وقتی آدم شرح حال بده ، درس خیلی خوبی است تا این که با یک سری فرمول و دستورات اجرایی سرگرمشون کنه.

دستورات اجرایی ، راهی به تجربه است؛
درسته. اما اگر زمینه تجربه ، صاف و هموار باشه ، این تجربه ارزشمند می شه.

انگار که مثل یک جاده صاف کن... بله؛
برحسب این گفته ها... پس من سعی می کنم که جاده صاف کن باشم و این یکی از هدفهای زندگی منه.

برحسب این گفته ها سعی می کنین که چی نباشین؛
یکی از دلایلی که من همیشه خدا را شکر می کنم این است که در ذلت سقوط نکردم.

همین الان احساستان از راهی که رفته و می روین؛
احساس می کنم راهی که می رم ، درش فرجام هست.

احساس کردین که به پایان رسیده باشین؛
نه اصلا.

کجا شروع کردین؛
نمی دونم. چرا! درواقع ، می دونم ، ولی مهم نیست.

الان از «به اندازه کافی» استفاده کنین؛
من به اندازه کافی ، جسورانه ، خودخواهانه ، راحت و باز از ذهنیات خودم حرف زدم و از این که تصور می کنم راستگو بودم ، خوشحالم.

علی اکبر مظاهری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها