معما - 5

دزد بدشانس

سرگرد مشفق وارد آپارتمان که شد دستور داد چراغ‌ها را روشن کنند. مامور کلانتری محتاطانه گفت: نخواستیم چیزی را عوض کنیم، برای همین لامپ‌ها را روشن نکردیم. سرگرد نگاهی مغرورانه به او انداخت و مامور جوان دستور را اجرا کرد. جنازه در اتاق خواب افتاده و طنابی دور گردنش بود. به‌نظر می‌رسید قاتل دست به سیاه و سفید نزده و خیلی باحوصله و کارش را انجام داده است.
کد خبر: ۵۳۲۴۵۵

اهالی محل متهم را موقع فرار از صحنه جرم دستگیر کرده بودند و جوانک بازداشت شده، ترسان و لرزان در گوشه‌ای از هال نشسته بود. یکی از اهالی محل که در گیر انداختن مرد فراری نقش اول را بازی کرده بود، به دستور کارآگاه، بالای سر جسد رفت تا ماجرا را تعریف کند. مرد از دیدن میت به خود لرزید و صدایش خش برداشت: نمی‌شود به اتاق دیگری برویم؟

مشفق دیگر به دیدن جنازه عادت کرده و پاک از یاد برده بود ممکن است هرکسی تاب دیدن چنین صحنه‌ای را نداشته باشد. با پیشنهاد شاهد موافقت کرد و با هم به آشپزخانه رفتند. مرد با صدایی آهسته گفت: داشتم توی پاگرد سیگار می‌کشیدم که طرف را دیدم از آپارتمان بیرون آمد بسرعت داشت از پله‌ها پایین رفت. دستکش هم پوشیده بود. حدس زدم دزد است، سریع داد و قال راه انداختم و خودم هم دنبالش کردم و بالاخره جلوی در حیاط گیرش انداختیم.

کارآگاه از دور نگاهی به متهم انداخت. ریزنقش بود،موهای یکدست خرمایی داشت و روی چانه راستش جای بخیه دیده می‌شد. مشفق بدون اعتنا به او چرخی در خانه زد. قاتل یکی دو ردپا از خودش برجا گذاشته بود. یکی همان طناب که دور جنازه دیده می‌شد،یکی هم سیگاری روی میز وسط هال. همسایه‌ها مطمئن بودند مقتول سیگار نمی‌کشید. هیچ جاسیگاری،پاکت پر یا خالی و حتی فندکی هم در آپارتمان پیدا نشده بود. همه اینها نشان می‌داد قاتل سیگار را روشن و از نعلبکی هم به جای زیرسیگاری استفاده کرده است. خاکستر سیگار کاملا لوله‌ای بود انگار آن را نتکانده بود. خود سیگار هم کج سوخته بود. کارآگاه مامور کلانتری را صدا زد. جوان جلو آمد و پاکوبید. مشفق پرسید: وقتی تو آمدید در و پنجره‌ای باز نبود؟

پاسخ منفی بود. پس بادی ناگهانی نوزیده بود. کارآگاه قبلا هم دیده بود قاتل برای رد گم کردن سرنخ‌های جعلی جا بگذارد ماجرای سیگار هم همین طور بود. تردیدی وجود نداشت که طرف حتی بلد نبود سیگار را درست روشن کند و پک بزند فقط می‌خواسته پلیس را فریب بدهد و اذهان را منحرف کند.

کارآگاه بقیه خانه را هم با دقت از نظر گذراند. نکته چشمگیر دیگری وجود نداشت؛ برای همین سراغ متهم رفت. جوان که به او دستبند زده شده بود، بلند شد و ایستاد. با ترس و لرز گفت:من دزد هستم، اما قاتل نه.

مشفق لبخند نرمی بر لبانش نشاند و دستش را به طرف متهم دراز کرد. سارق از اخلاق خوش سرگرد تعجب کرد و با تردید با او دست داد. کارآگاه دید بین دو انگشت وسط و اشاره‌ او رنگ پوست تغییر کرده و به زردی می‌گراید. با تحکم داد کشید: هر چه می‌پرسم درست جواب بده.

جواب متهم بی‌ربط بود: من قاتل نیستم. قسم می‌خورم.

مشفق دوباره لبخند زد و به جوان گفت: می‌دانم قتل کار تو نیست. فقط تعریف کن چه دیدی؟

سارق همه چیز را ریز به ریز شرح داد و گفت چطور با گمان خالی بودن آپارتمان در آن را با شاه‌کلید باز کرده و داخل رفته است و وقتی پا به اتاق خواب گذاشته چشمش به جنازه افتاده است: داشتم زهره ترک می‌شدم. سریع بیرون دویدم و گیر افتادم.

شما خواننده محترم به ما بگویید کارآگاه چگونه متوجه شد مظنون در این قتل بی‌گناه است؟

پاسخ معمای شماره قبل: ریخته شدن خرده شیشه داخل آشپزخانه ثابت می‌کرد گلوله از بیرون شلیک شده است و ادعاهای رویا صحت ندارد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها