یک پنجشنبه کلافه‌کننده

پنجشنبه برای خرید سبزی خوردن به میوه‌فروشی محل رفتم. به محض این‌که کلمه سبزی خوردن از دهان من بیرون آمد، صاحب مغازه که جوانی حدودا چهل‌ساله است و مرا می‌شناسد و مشتری دائم مغازه‌اش هستم، با کلی عذرخواهی و پوزش گفت: من شرمنده‌ام خانم...، امروز سبزی بدون شاهی و ریحان 1500 تومان ولی با این دو قلم کیلویی 4500 تومن شده. گمان کردم خوب لابد نرخ همین است و فصل زمستان هم هست، حتما درست می‌گوید و این دو قلم سبزی را گران کرده‌‌اند. گفتم مشکلی نیست برای من یک کیلو بکشید.
کد خبر: ۵۳۲۴۰۷

وقتی سبزی را روی ترازو گذاشت وزن آن اندکی بیشتر شده‌بود و باز هم با عذرخواهی گفت می‌شود 6500 تومان. پول را به او دادم ولی در مسیر برگشت به چند مغازه سبزی‌فروشی در محل زندگی‌مان هم سر زدم و ناباورانه دیدم هیچ جا چنین نرخ و شروطی برای فروش نیست و همه انواع سبزی را 1500‌تومان می‌فروشند.

به خانه برگشتم، اما هرقدر خودم را به پاک کردن همان سبزی‌ها و امور عقب‌افتاده خانه و روزنامه خواندن و تماشای تلویزیون و وبگردی و... سرگرم کردم، گویی همه پنجشنبه، چیزی از درون مرا اذیت و بی‌حوصله می‌کرد. تا غروب کلافه بودم و حس خیلی بدی داشتم ، یک حس بد مغبون شدن!مدام خودم را سرزنش می‌کردم که ناسلامتی تو خبرنگاری؟! چگونه اجازه دادی یک سبزی‌فروش کلاهی به این گشادی روی سرت بگذارد و دم بر نیاوری! و با این افکار هر لحظه مضطرب‌تر می‌شدم و ضربان قلبم گویی تندتر می‌زد.

این حس تاغروب آنقدر مرا اذیت کرد که سرانجام تاب نیاوردم و دوباره شا‌ل ‌و کلاه کردم و به همان سبزی‌فروش محل رفتم.مرد جوان مرا که دید لبخندی معنادار زد و پرسید امری داشتید؟ رو به او گفتم: نیامده‌ام پولی را که صبح دولا‌پهنا از من گرفتید پس بگیرم، فقط آمده‌ام به شما بگویم اگر می‌خواهید کاسب باشید، اعتماد مردم را اینقدر ارزان نفروشید.

او فقط بر و بر مرا پایید و لبخند بر لبانش خشکید، ولی نمی‌دانید چه معجزه‌ای کرد این بیرون آمدن از خانه! آرام گرفتم و انگار باری سنگین از دوشم برداشته شده بود.

دیگر خبری از آن همه تشویش و تپش قلب نبود و حس سرخوشی و آرامش جای آن همه دلهره و بی‌حوصلگی را گرفته بود. در مسیر بازگشت با خود می‌اندیشیدم چه زندگی سختی دارند بره ‌ها!

آوید طالبیان ‌-‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها