آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
مادربزرگ من از محرم و نامحرم گذشته است چراکه هر روز صبح با کفشهای پاشنه بلند تا به تایش داستان نامزدیاش را تعریف میکند برای شاهزاده قاجار که روی تهقلیان ارثیهاش لم داده و بربر نگاهش میکند.
مادربزرگ من هر روز صبح با روزنامه دیروز سبزی پاک میکند و به روز میشود. مادربزرگ من خبرهایی را که با سمعکش میشنود برای پلاکهای زوج و فرد کوچه تعریف میکند تا لبخند همسایهها را قاب بگیرد و روزهای آخر عمرش از 24 ساعت طولانیتر شود.
من مادربزرگی دارم که به قول پدرم برکت خانه ماست. با آرامشی که در صدای عصای نود سالگیاش دیده میشود. با آرامشی که در اعماق چشمهای به گودی نشستهاش قدم میزند، با لحن ملایمی که در کلام مهربانش میوزد.
من مادربزرگی دارم که این روزها دارد دنیا را سهطلاقه میکند در محضر خداوند و من میدانم این روزها به این زودیها تمام میشود و مادربزرگم به مهمانی خدا خواهد رفت و من هر چقدر منتظر بمانم مهمانیاش تمام نمیشود.
مادربزرگ من را باید با لبخندی شناخت که شیرینی از آن میبارد و نگاهی که در تاریخ راه میرود.
مادربزرگ من را باید با چشمهایی شناخت که سیرسیر است حتی از دنیا و هر روز از خدا میخواهد به سفر برود و انگار هر روز منتظر است تا کسی با اسبی چوبی برای بردنش بیاید و آن گاه او، به قول خودش، نفسی راحت بکشد. غافل از این که:
مرده هم هول قیامت دارد
خواب راحت چقدر دشوار است
من اما مادربزرگم را با هیچ چیز عوض نمیکنم. مادربزرگ من از بهار آمده است با دلی از جنس تابستان و گرمای استوا با خودش به خانه ما آورده است.
مادرم میگوید: مادربزرگت ستون این خانه است و هیچ زلزلهای نمیتواند او را بلرزاند تا چه برسد به این که از جای بکند و با خودش ببرد، اما من میدانم او دارد تعارف میکند و مرا دلگرمی میدهد. چراکه بارها لرزش دستانش را با همین چشمهایی که تو میشناسی دیدهام و صدای شکستن استخوانهایش را با همین گوشهایی که از هر صدای نکرهای باکره است، شنیدهام.
مادربزرگ من، بزرگ خانواده است و من کوچکتر از آنم که برایش حتی دعا کنم. مادربزرگ مرا شما هم میشناسیاش، وقتی 50 سال دیگر در آینه به تماشا بایستی و فردایت طولانیتر از امروز باشد.
علی بارانی
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....