داستان زندگی زنی که در زندگی مشترک به بن‌بست رسید

مهریه‌ام را می‌بخشم، اما پسرم را نه

«محبوبه ـ‌ الف» زنی جوان است که برای گرفتن حضانت فرزند از شوهرش می‌کوشد و مجبور است برای پیگیری پرونده مرتب به دادگاه خانواده شماره 2 تهران رفت و آمد کند. او که زندگی مشترکش را با عشق شروع کرده بود، حالا همه چیز را ویران شده می‌بیند و داستان زندگی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند:
کد خبر: ۵۳۰۸۲۶

این پله‌ها توانم را گرفته و دیگر تحمل رفت و آمدها را ندارم. چقدر برایم سخت است از خانه بیرون آمدن و قدم گذاشتن در این پله‌ها؛ پله‌هایی که سرنوشتم را تغییر می‌دهد. ده سال پیش هم از پله بالا رفتم و سرنوشتی را برای خودم رقم زدم که پایانش این ناتوانی و عذاب بود. دوستش داشتم و هیچ‌وقت از عشقی که در دلم بود، پشیمان و شرمنده نبودم. صدای سعید برایم زیباتر از هر موسیقی بود و وقتی زنگ تلفن بلند می‌شد و پشت گوشی می‌شنیدم که نامم را به زبان می‌آورد به اوج خوشبختی می‌رسیدم. مهم نبود اگر پدر و برادرم مخالف این ازدواج بودند. من عاشقانه سعید را دوست داشتم و برای این عشق حاضر بودم، هرکاری کنم.

یک سال از ازدواج‌مان گذشته ‌بود که در یک شرکت مشغول به کار شدم، دختر نازنازی حاج عباس فرش فروش منشی مدیر یک شرکت شده‌ بود.

لجبازی‌های من و سماجتم برای به دست آوردن خواسته‌هایم، پدر را بالاخره به زانو درآورد. او به سعید کمک کرد تا برای خودش کاری مستقل دست و پا کند و سعید توزیع‌کننده مواد پروتئینی شد و در مدت چند سال پول زیادی به دست آورد. ما خوشبخت بودیم، خیلی خوشبخت و من فکر می‌کردم وجود یک کودک خوشبختی ما را کامل خواهد کرد. پنج سال بعد از ازدواج‌مان بود که اصرار کردم بچه‌دار شویم، سعید مخالف بود، اما اصرارهای من او را راضی کرد. کامیار که در وجودم شکل می‌گرفت دنیای جدیدی را تجربه می‌کردم. به روزهایی فکر می‌کردم که پسرکم را در آغوش می‌گیرم و دست در دست سعید می‌گذارم و به پارک می‌رویم تا کامیار بازی کند به خنده‌ها و گریه‌های کودکانه کامیار، حسادت پدر و پسر برای تصاحب توجه من فکر می‌کردم و در رویاهایم از بودن کنار این دو نفر لذت می‌بردم، اما هیچ‌وقت فرصت این نبود که با سعید در مورد آرزوهایم حرف بزنم.

کامیار که به دنیا آمد، زندگی‌ام زیباتر شد. حس می‌کردم خوشبخت‌ترین آدم روی زمین هستم و هیچ زنی از من خوشبخت‌تر نیست. اگر فاصله‌ای بین من و سعید بود، آن را به حساب گرفتاری شوهرم و مراقبتی که کامیار لازم داشت، می‌گذاشتم. گاه می‌شد چند شب شوهرم را نمی‌دیدم. شب‌ها وقتی من و کامیار خواب بودیم، او می‌آمد و صبح قبل از بیدار شدن ما می‌رفت.

این خوشبختی‌ها و باهم بودن‌ها در یک عصر پاییزی تمام شد. آن روز همراه کامیار سه ساله‌ام به محل کار شوهرم رفتم تا بعد از سال‌ها او را غافلگیر و دعوتش کنم شام را کنار هم در رستوران خاطره‌انگیزی که سال‌های اول زندگی مشترکمان آنجا می‌رفتیم بخوریم. دنیا روی سرم خراب شد وقتی که پایپ را دست سعید دیدم، کنار منشی‌اش نشسته‌ بود و داشتند با هم شیشه می‌کشیدند. ماه‌ها طول کشید تا آوار ویران شده روی سرم را باور و قبول کنم باید سعید جدید را بپذیرم. تازه می‌فهمیدم بی‌تفاوتی‌های سعید نسبت به من و کامیار به چه دلیل بود و من تصور می‌کردم این بی‌توجهی نیست، احساس مسئولیتی‌ است که سعید را وادار می‌کند بیشتر روزش را بیرون از خانه بگذراند.

یادم نیست او را کجای این زندگی گم کردم، اما می‌دانم گم کردنش آنقدر برایم ویران‌کننده بود که دیگر نتوانستم دوباره روی پا بایستم. باید باور می‌کردم این زندگی به پایان رسیده و مصیبتی برسرم آمده است. سه ماه است که دارم زندگی ده ساله‌ام را با شوهرم دوره می‌کنم، از همان روز اول که با لباس ساده و سفیدی که مادرم خریده ‌بود و روسری سفیدی که از مادربزرگ هدیه گرفته ‌بودم، با قدرت تمام پله‌های محضر را بالا رفتم. یادم می‌آید چقدر برایم سخت بود وارد خانه‌ای شوم که تقریبا اندازه آشپزخانه منزل پدری بود و چه روزهایی که در آن خانه گریه کردم برای همه سختی‌هایی که باید تحمل می‌کردم. بدون هیچ توقعی وارد خانه سعید شدم و کنارش بودم تا پستی و بلندی‌های زندگی را پشت سر بگذارد و برای خودش کسی شود و وقتی به جایی رسید من برایش غریبه شدم. هیچ‌وقت نتوانستم از او بپرسم چه شد که عشقش را این‌طور به حراج گذاشت و ویرانم کرد.

حالا دوباره پله‌ها را بالا می‌روم، اما این بار زانوهایم می‌لرزد و می‌روم که عشق مردی را از دلم بیرون و رفتن او را از زندگی‌ام ثبت کنم که همه وجودم را به او داده‌ بودم. دو سال است که از این پله‌ها بالا می‌روم و تمام نمی‌شود. می‌روم و می‌آیم. دوباره می‌خواهم تصاحب کنم، اما این بار عشق سعید نیست که من را وادار به این مبارزه نفسگیر واداشته، من پسرم را می‌خواهم؛ کامیار که تنها دارایی من در این زندگی‌ است. سعید دوباره می‌خواهد با من معامله کند. او مرا به مبارزه‌ای کشانده که می‌دانم مغلوب آن، این بار من هستم. مهریه‌ام را می‌بخشم، همه سال‌های جوانی‌ام را که به پایش ریختم، می‌بخشم؛ اما پسرم، عشق واقعی زندگی‌ام را نه.

سولماز خیاطی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها