یک زندگی ،یک ماجرا

«رویایی با حقیقت ، حقیقتی که می تواند زندگی شما را تا آخر عمر تغییر دهد کار آسانی نیست. حقایق زندگی گاهی اوقات آنچنان تلخ و بی رحمند که شما کاری جز سکوت برابر آن ندارید.
کد خبر: ۵۲۸۰۷

من هم دچار آن سکوت شدم ؛ حقیقتی تلخ که توانست زندگی مرا ناگهان چنان تغییر دهد که هنوز گاهی اوقات هم ناباورانه به آن می اندیشم.»
«کادی آن شر، 17 ساله است. او دختر ال آن شر، مردی است که بارها در مسابقه های اتومبیلرانی مقام اول را از آن خود کرده است. خانواده آن شر همگی به استقامت ، بنیه خوب و اراده معروف هستند.
پدر بزرگ کادی نیز یکی از اسطوره های مسابقه های اتومبیلرانی بود که بیش از 5 بار مقام اول را از آن خود کرد. او در خانواده ای بزرگ شد که رخوت و تنبلی در آن جایی نداشت.
همه تا جایی که انرژی در بدن داشتند کار می کردند و از سلامت بدنشان لذت می بردند. پدر کادی با این که به 47 سالگی پاگذاشته بود هنوز هم مثل مردی بسیار جوان ، با انرژی و بانشاط در مسابقه ها شرکت می کرد و می خواست به همه ثابت کند که داشتن انرژی و اراده برای فتح تمام قله های موفقیت کافی است. تنها دختر خانواده ، کادی نیز تربیتی همچون پدرش داشت.
او در 12 سالگی عضو تیم بسکتبال نوجوانان شهر بود و کاپیتان تیم به حساب می آمد. کادی پرانرژی و پرفعالیت ، همه وقتش را صرف ورزش و بسکتبال می کرد.
دوستان صمیمی ای داشت که همه آنها نیز تحت تاثیر کادی ورزشکار بودند و از بودن با او لذت می بردند. کادی هم مثل همه ورزشکاران دیگر آرزو داشت با تمرین زیاد بتواند وارد تیم ملی نوجوانان شود و او هم مثل پدر و پدربزرگش نامش را در زمینه ورزش مطرح کند. روزها از پی هم می گذشت.
کادی تولد 13 سالگی اش را جشن گرفت و هفته بعد، مسابقه های باشگاه های نوجوان شروع می شد. او پس از مدرسه یکراست برای تمرین به باشگاه می رفت و با تیمش تمرین می کرد.
او می دانست اگر در این مسابقه ها خوش بدرخشد ممکن است برای تیم ملی انتخاب شود. دو روز تمرین سنگین کادی و دوستانش او را خسته کرده بود؛ اما انگیزه آنها برای بازی بهتر اجازه استراحت را از آنان می گرفت.
کادی هم فکر و ذکرش مسابقه بود و حتی پس از برگشت از تمرین باشگاه ، در حیاط بسیار بزرگ منزلشان تمرین می کرد. روزها می گذشت و دو روز بیشتر تا مسابقه ها باقی نمانده بود.
کادی شبها احساس ضعف بیش از اندازه ای داشت. به طوری که فکر می کرد دست و پاهایش مال خودش نیست. پاهای کادی ضعف می رفت ، اما او همه این بی انرژی بودن و بی حرکت شدن پاهایش را به پای خستگی مفرط می گذاشت.
روز قبل از مسابقه بود. تمرین سنگین بچه ها در باشگاه ادامه داشت. کادی خیلی خوب و سر پا بود و مربی تیم به او گفت که مطمئنا او پس از این بازی به تیم ملی دعوت خواهد شد.
ساعت 6 بعدازظهر آخرین سری تمرین های بچه ها قبل از مسابقه فردا بود. بین دو تمرین احساس ضعف دوباره به کادی برگشت.
او توانی در پاهایش نداشت ، اما سعی می کرد خودش را سرپا نگه دارد. انگار هر چی می گذشت پاهایش بی حس و بی حس تر می شدند. کادی دست به توپ به طرف گل می دوید که ناگهان زانوهایش خم شد و افتاد.
دکتر تیم بلافاصله سر کادی حاضر شد. بچه ها همه دور او جمع شده بودند و فقط می پرسیدند چه شد؛ چی شد کادی؛
و او فقط به آنها نگاه می کرد و می گفت : پاهایم ، پاهایم بی حس شده اند! کادی می گوید: «همان روز بود که فهمیدم حقیقت تلخ رویش را به طرف من کرده است.»
کادی در بیمارستان فهمید که ناتوانی پاهایش هیچ دلیل خاصی ندارد. او مدام به پدر و مادرش می گفت که باید هر چه زودتر خوب شود تا بتواند به مسابقه فردا برسد، اما دکترها کاری از دستشان برنمی آمد.
عجیب بود. همه آزمایش های کادی طبیعی بود و مشخص نبود این ناتوانی از کجا ناشی می شود. زانوهای کادی کاملا بی حس شده و از همه بدتر دستهایش هم ناتوان بود. کادی حتی نمی توانست یک لیوان را براحتی در دستانش نگه دارد. چه شده بود؛ معلوم نبود.
پزشکان به اطلاع خانم و آقای آن شر رساندند که دخترشان باید به بیمارستان مجهزتری منتقل شود. امکان حضور کادی در مسابقه وجود نداشت. درواقع او کاملا زمینگیر شده بود. صبح روز بعد کادی به بیمارستان مجهزتری منتقل شد.
آزمایش های مختلفی روی او انجام شد. 48 ساعت بعد پزشکان نظر خود را اعلام کردند، کادی دچار بیماری بسیار نادری شده بود که بتازگی در امریکا رواج یافته بود. در کل ایالت امریکا حدود 34 هزار نفر به این بیماری مبتلا شده بودند که کادی یکی از آنها بود.
این بیماری همچون ماری خزنده در بدن بیمار رخنه می کرد و ناگهان او را فرو می ریخت. علت این بیماری تضعیف سلسله اعصاب دست و پا اعلام شده بود و تنها یک نوع دارو برای آن وجود داشت. مشکل آنجا بود که تا وقتی بیماری حاد نمی شد و خود را نشان نمی داد، هیچ علامتی نداشت ، بنابراین پیشگیری از این بیماری غیرممکن می نمود. واقعیت تلخی بود.
پزشک کادی اعلام کرد بیماری کادی خیلی پیشرفته شده و پاهای او را تا زانو گرفته است. دستان کادی هم کم کم بی حس می شدند و پزشکان تنها همه انرژی خود را روی متوقف کردن این بیماری در دستهای او گذاشتند.
کادی متوجه شد دیگر نمی تواند راه برود. این جمله ای بود که کادی از زبان دکترش در حالی که به پدر و مادرش ماجرای این بیماری مرموز را تشریح می کرد، شنیده بود: «من فلج شده بودم و دستانم هم تقریبا از کار افتاده بودند. واقعیت این بود و همین بس !
من ناگهان از اوج موفقیت و غرور سقوط کردم و دختری فلج بودم که همه هدفهایش را دست نیافتنی می دید.»
کادی معالجه شد و پزشکان توانستند از پیشرفت بیماری در دستهای کادی جلوگیری کنند و دستهای او تا حد زیادی بهتر شدند: « اما پاهایم ، پاهایم دیگر مال من نبودند.»
کادی به منزل برگشت. «در مدتی که خانه بودم ، فکر می کردم ، به زندگی ام ، به آینده ام ، به پدر و مادرم ، به وضعیتی که پیدا کرده بودم. می دانستم حقیقتی است که باید پذیرای آن باشم. تصمیم گرفتم با آن بجنگم. تصمیم گرفتم جلوی بیماری و ناتوانی ام بایستم و ثابت کنم هنوز هم همان دختر پرانرژی گذشته هستم.»
کادی شروع کرد. او با استفاده از ویلچرش به مدرسه می رفت و درس می خواند. او تصمیم گرفت درباره این بیماری و تمام کسانی که به آن مبتلا هستند تحقیق کند.
5 سال بعد کادی با استفاده از شهرت پدرش توانست موسسه کوچکی برای تحقیق و بررسی این بیماری نادر راه اندازی کند و برای بیمارانی که به این مرض مبتلا می شوند موسسه خیریه ای سرمایه گذاری کند.
کادی اکنون اگرچه هنوز هم فلج است و هرگز هم نتوانست بسکتبال بازی کند، اما برای تمام کسانی که در سراسر امریکا به این بیماری مبتلا هستند، نامی آشناست. دختری که توانست با حقیقت کنار بیاید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها