قسمت دوم- حروف به هم ریخته- این داستان:

فیلم مرموز

در شماره گذشته خواندید مردی به نام نادر شب هنگام بعد از این‌که حساب عابربانک خودش را بررسی کرد، به عمد توسط راننده‌ای ناشناس به قتل رسید و در جریان تحقیقات معلوم شد این مرد که در فروشگاه رایانه‌ای کار می‌کرد پیامی مرموز را به اشتباه برای همسرش سارا ایمیل کرده بود. این پیام یک مشت حروف درهم انگلیسی بود که وقتی رمزخوانی و به فارسی برگردانده می‌شد، این معنی را می‌داد: فیلم دست من است. بیست میلیون می‌خواهم. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید.
کد خبر: ۵۲۷۸۰۲

نگاه سرگرد شهاب بین سارا،پدرش و ستوان ظهوری در نوسان بود. داشت به پیام تهدیدآمیز فکر می‌کرد. مقتول درست زمانی کشته شده که برای بررسی حسابش به عابربانک رفته بود؛ یعنی انتظار داشت کسی برایش پول واریز کند اما این توقع برآورده نشده بود. باج‌خواهی تنها فرضیه محتمل در این پرونده به نظر می‌رسید، کارآگاه این را به زبان آورد و سه مخاطب خود را میخکوب کرد. شهاب بعد از لحظه‌ای مکث خطاب به سارا گفت: شوهر شما فیلمی در اختیار داشت و می‌خواست با آن از یکی باج بگیرد.

پدرزن مقتول شوکه شد:باج؟نادر؟

سارا درباره حرف کارآگاه هیچ نظری نداشت. شهاب از او پرسید:احیانا رمز ایمیل شوهرت را نمی‌دانی؟

سارا نمی‌دانست. قطعا کسی با مهارت نادر چنان رمز پیچیده‌ای را انتخاب می‌کرد که به عقل جن هم نمی‌رسید. ستوان ظهوری گفت: نادر قطعا دوستی داشته که نام کاربری‌اش با نام کاربری شما شباهت داشته برای همین هم ایمیل را برای شما فرستاده.

نام کاربری سارا اسم خودش بود، اما کسی را از بین دوستان شوهرش نمی‌شناخت که نامش با Sشروع شود. پدر سارا موقع خروج از اتاق کاملا گیج بود،مثل مشتزنی که ضربه‌ای سنگین به سرش خورده سارا هم در خود فرو رفته و اندوهگین‌تر از پیش نشان می‌داد. دو همکار راهی خیابان میرداماد شدند تا از همکاران نادر پرس‌وجو کنند. مغاره‌ای که نادر در آن کار می‌کرد، فروشگاهی بزرگ بود که هفت فروشنده داشت. صاحبان اصلی آنجا دو برادر به نام‌های محمود و محمد ساربانی بودند که یکی‌شان در تهران و دیگری در آمل زندگی می‌کردند و هرماه با هم برای حسابرسی به مغازه سر می‌زدند و کارهای مربوط به انبارگردانی و بررسی فاکتورها را انجام می‌دادند. در طول ماه مردی به نام پرویز مسئولیت‌ کارهای مالی را برعهده داشت او از اول که این فروشگاه راه افتاد، عهده‌دار این سمت بود و این طور به نظر می‌رسید دو برادر به اندازه کافی به وی اعتماد دارند. هیچ‌کدام از همکاران نادر از مرگ او خبر نداشتند یا شاید هم این‌طور وانمود می‌کردند. طبق گفته آنها مغازه هر شب ساعت 30/11 تعطیل می‌شد و آنها ساعت 12 بازارچه را ترک می‌کردند بنابراین با احتساب زمانی که نادر باید تا پارکینگ می‌رفت و بعد به خیابان ستارخان می‌رسید،زمان قتل منطقی بود و مقتول آن شب از محل کارش یکراست به سمت خانه به راه افتاده بود.

کارآگاه از تک‌تک همکاران نادر تحقیق کرد اما آنها جز حرف‌های کلی چیز دیگری برای گفتن نداشتند. شهاب از همه‌‌شان خواست نشانی پست الکترونیکی‌شان را بنویسند، آدرس هیچ‌کدام از آنها با حرف اس انگلیسی شروع نمی‌شد و شباهتی به نام کاربری سارا نداشت.

ظهوری وقتی از بازارچه بیرون آمد به رئیسش گفت:همه فروشگاه‌ها دوربین مداربسته داشت. خود سرگرد هم به این موضوع فکر کرده و اندیشیده بود: آیا فیلم مرموز از طریق همین دوربین‌ها ضبط شده است؟ آیا رابطه پنهانی در کار بود؟ پرویز به‌عنوان کلید‌دار و البته صندوقدار فروشگاه قطعا بیش از همه اطلاعات داشت. کارآگاه لحظه‌ای درنگ کرد و به داخل پاساژ برگشت. ستوان مردد ماند که دنبال رئیسش برود یا منتظر بماند. او انتظار کشیدن را معقول‌تر یافت. سرگرد و پرویز چند دقیقه بعد با هم بیرون آمدند. کارآگاه مرد را سوار خودرو کرد و بدون این‌که دستور حرکت بدهد گپ و گفتش را شروع کرد: من همه فیلم‌های دو ماه اخیر مغازه را می‌خواهم.

این امکان نداشت، پرویز دلیلش را توضیح داد: ما فیلم‌ها را فقط برای یک ماه نگه می‌داریم، برای یک ماه اخیر را بخواهید دارم. در ضمن ما دو سیستم مداربسته داریم یکی فضای داخل و بیرون را می‌گیرد و یکی فقط بالای صندوق است.

ستوان دخالت کرد: خب هر دو کار را می‌شد با یک سیستم انجام داد.

شهاب منتظر پاسخ پرویز ماند. مرد مانده بود چه جوابی بدهد. لبخندی زد و گفت: حالا شما فرض کن هردوتا نیاز بود.

کارآگاه تشر زد: کار ما با فرض پیش نمی‌رود. اگر این‌طور است، می‌توانیم فرض کنیم قتل کار تو است.

پرویز اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشت. فکر کرد راستش را بگوید قال قضیه را بکند: راستش چند وقت قبل یکی از دوستانم نمایندگی سیستم‌های امنیتی را گرفت من هم برای این‌که پولی گیرش بیاید با ساربانی بزرگ هماهنگ کردم و گفتم بهتر است یک سیستم مجزا برای صندوق نصب کنیم و او هم قبول کرد.

شهاب پرسید: این ساربانی‌ها کدام‌شان بزرگ است، کدام کوچک؟

ـ محمد که تهران زندگی می‌کند بزرگ‌تر است.

شهاب فکر کرد سه حرف اول ساربانی با سارا مشابه است. آیا امکانش بود نادر نقشه اخاذی از صاحبکارش را در ذهن پرورانده باشد؟ چرا که نه؟ از پرویز پرسید: رابطه نادر با ساربانی‌ها چطور بود؟

فکر نمی‌کنم بیشتر از دو یا سه بار همدیگر را دیده باشند. خود من هم فقط همان ماهی یک بار که می‌آیند مغازه می‌بینم‌شان. هر دوشان هزار و یک بدبختی و خوشبختی دارند اصلا مغازه برایشان اهمیتی ندارد.

ستوان ظهوری ذهن رئیسش را خواند و برای این‌که خودی نشان بدهد و بگوید او هم بازی سرگرد را خوانده است برای پرسیدن سوال بعدی پیشقدم شد:امکان دارد ساربانی‌ها بدون اطلاع تو به مغازه بیایند؟

امکان که داشت، هردوشان همه کلیدها را داشتند. نگهبان هم آنها را می‌شناخت و اگر ساعات تعطیل می‌آمدند در اصلی را رویشان باز می‌کرد اما چرا باید چنین کاری بکنند؟ پرویز با بی‌تفاوتی و خونسردی گفت: ممکن است. شاید. نمی‌دانم. ممکن است قتل کار خود تو باشد. شاید. نمی‌دانم.

او قول داد فیلم‌ها را تا فردا صبح به دست شهاب برساند.

ـ فردا؟ خیلی دیر است. همین امروز. تا ساعت چهار بعدازظهر.

چانه زدن‌ها شروع شد و دو طرف بالاخره سر ساعت 5 به توافق رسیدند، البته پرویز شرط کرد خودش پایش را به آگاهی نگذارد: با پیک می‌فرستم.

سرگرد پذیرفت و به او اجازه داد پیاده شود. کارآگاه دیگر کاری نداشت جز این‌که به اداره برگردد و منتظر بماند؛ اما ستوان باید بعد از رساندن او به دادسرا می‌رفت تا برای گرفتن فهرست مکالمات تلفنی مقتول و ریز عملیات‌های بانکی‌اش مجوز قضایی بگیرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها