چگونگی بازداشت جوان سر به راه

ناگهان کنترلم را از دست دادم

نام و تاهل: مجید ـ الف، متاهل سن: 29 سال تحصیلات: دیپلم اتهام و محل دستگیری: نزاع ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۵۲۷۷۹۲

مجید هنوز هم باور ندارد در بازداشت به سر می‌برد و سر و کارش به پلیس و دادگاه افتاده است. او می‌گوید: همیشه سعی کرده‌ام سرم به کار خودم گرم باشد و به کار کسی کاری نداشته باشم. اهل هیچ خلاف و برنامه‌ای هم نیستم، ولی آن شب نمی‌دانم چرا آن کار را کردم.

مجید فقط یک برادر دارد و پدرش از سال‌ها پیش در یکی از کارخانه‌های لبنیات کار می‌کرد و توانسته بود زندگی آرامی را برای خانواده‌اش فراهم کند: در خانه ما همه چیز عادی و معمولی بود. هیچ‌وقت پدر و مادرم با هم دعوا نمی‌کردند. اگر هم مشکلی پیش می‌آمد خیلی زود حل می‌شد. مثلا خودم وقتی دبیرستانی بودم بعضی وقت‌ها از دست پدرم عصبانی می‌شدم یا این‌که او را ناراحت می‌کردم، ولی آن دوران هم گذشت. اگر بخواهم کلی بگویم در خانه‌مان همه چیز خوب بود و همه راحت بودیم. من بعد از دیپلم، یک سال کنکور دادم، قبول هم شدم؛ البته رشته‌ای پرت، در شهرستان. برای همین هم نرفتم. فکر کردم اگر سربازی بروم و تکلیف زندگی‌ام را زودتر روشن کنم بهتر است. پدرم نظرش این بود که دانشگاه بروم، ولی وقتی دید برنامه دیگری دارم زیاد مخالفت نکرد؛ اما برادرم الان دانشجوست.

مجید بعد از اتمام دوران سربازی به خانه پدری برگشت و سعی کرد حرفه‌ای را شروع کند.او توضیح می‌دهد: پدرم سعی کرد مرا هم به کارخانه خودش -یعنی کارخانه‌ای که آنجا کار می‌کرد - ببرد، اما نشد. من دو سالی را در یک کارگاه لوله‌سازی مشغول به کار شدم، بعد هم ازدواج کردم.

همسر مجید را مادرش انتخاب کرد:یک روز مادرم موقع شام گفت دختری را می‌شناسد که نجیب و خانه‌دار و از هر نظر لایق است. او قبلا درباره‌اش با پدرم حرف زده و حتی با مادر دختر هم سربسته صحبت‌هایی کرده بود. بالاخره همه چیز خیلی عادی و طبیعی پیش رفت و ما ازدواج کردیم؛ اما درست دو ماه بعد از ازدواج اخراج شدم. دلیلش بی‌نظمی یا مشکلات دیگر نبود؛ کارگاه مشکل مالی داشت. شیفت شب را می‌خواستند تعطیل کنند و دو نفر از کارگران قدیمی و ماهر آن شب را به صبح منتقل کردند و من و یکی دیگر تعدیل شدیم. این اتفاق خیلی ناراحتم کرد. همسرم سعی می‌کرد دلداری‌ام بدهد، اما اعصابم خیلی به هم ریخته بود. از طرفی اهل این‌که بخواهم به اداره کار شکایت کنم نبودم، چون رئیس کارگاه انصافا همیشه با من و بقیه خوب تا می‌کرد و همه حق و حقوقم را هم داد. او خودش هم با مشکل مالی مواجه شده بود و چاره‌ای نداشت.

مرد جوان مدتی را بیکار ماند تا این‌که در پارکینگ بازارچه‌ای مشغول به کار شد، اما نه از حقوقش راضی بود و نه از شرایط کاری‌اش. او ادامه داستان زندگی‌اش را چنین شرح می‌دهد:بعد از چهار ماه بالاخره از آنجا بیرون زدم راستش پدرم کمی پول داشت که برای خرید ماشین سپرده بود. خودش یک پراید مدل پایین داشت که عصای دستش بود و می‌خواست آن را بفروشد و ماشین بهتری بخرد. وقتی نوبتش شد به جای فروش پراید قدیمی، با تقلا و دوندگی وام دیگری برای خودش جور کرد. البته قرار شد قسطش را من بدهم و به جای آن پراید قدیمی را بردارم و مسافرکشی کنم. از آن به بعد دوباره زندگی‌ام روی روال افتاد. درست است که کار ثابت نداشتم اما به هرحال می‌شد برنامه‌ریزی‌هایی کرد.

مجید شب حادثه در پی تصادف رانندگی دست به چماق برد. او می‌گوید: چماق را پدرم از سال‌ها قبل زیر صندلی راننده گذاشته بود. آن روز از صبح خیابان‌ها خیلی شلوغ بود. با یکی دو مسافر هم سر کرایه بحثم شده بود. آخر وقت داشتم به خانه برمی‌گشتم که یک ماشین از فرعی جلویم پیچید و تصادف کردیم. طرف به جای عذرخواهی گردن‌کلفتی کرد و به من می‌گفت چرا حواست نبود. هرچه گفتم تو مقصر هستی حرف خودش را زد. من هم از کوره در رفتم و با چماق به جانش افتادم. واقعا نمی‌خواستم این کار را بکنم، اما نمی‌دانم چه شد که یکهو کنترل خودم را از دست دادم. خدا را شکر او حالا مرخص شده، اما حتما برایم دیه می‌برند شاید هم زندان بنویسند. فعلا بلاتکلیف هستم و نمی‌دانم چه پیش خواهد آمد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها