در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نامه و درخواست بود که پشت سر هم میفرستاد. قسم میخورد کسی را میشناسد که حتی از او سبکتر است، اما معاف شده است. نمیخواست سرباز باشد.
میگفت دختر عمهاش را خواستگاری کرده تا شاید از این موضوع یعنی متاهل بودن هم برای معافیتش استفاده کند، اما دروغ میگفت. دروغ میگفت تا تنها من بدانم در این دنیا مادری پیر دارد و یک زمین زراعی خشک در آن سوی ایران که آن هم از پدرش به او ارث رسیده باشد. میگفت مادرم تنهاست. باید به او برسم و بعد ادامه میداد نامزدم چه، او را چه کنم.
همیشه در صف ناهار نفر اول بود و در دویدنهای روزانه نفر آخر. اما آن روز کمی فرق داشت. میخواست خودش را ثابت کند.
از چاق بودنش یا از اینکه برای همه تعریف کند بهدلیل 10 کیلوگرم اضافه وزن معاف نشده است. اتفاقا میخواست از این موضوع استفاده ابزاری کند. میخواست به خودش ثابت کند چاق بودنش دلیل بر ناتوانیاش نیست.
اینکه در دویدنها نفس نفس میزند و یواشکی خرما زهدی در جیبش میریزد تا کم نیاورد هم دلیلی بر این امر نیست. آن روز هنوز آفتاب به طور کامل غروب نکرده بود. خاصیت شهرهای جنوبی است.
خورشید را تا دقیقه آخر میتوانی دنبال کنی. آنقدر که خورشید را انگار بغل کردهای. رسول با دمپایی و جورابی که انگشتش از آن بیرون زده بود به سمت من آمد.
بیمقدمه شروع کرد به حرف زدن. میخواست از این به بعد تخت بالا بخوابد. یادم میآید اولین جملهای که به او گفتم بیخیال شدن از این کارش بود.
گفتم: میدانی رسول اگر یک وقت از بالای تخت به پایین بیفتی، چه میشود. دستبردار نبود. سرانجام متقاعد شدم تا از این به بعد او تخت بالا بخوابد. ولی بیشتر از او، من استرس خوابیدن رسول در طبقه دوم تخت را داشتم. در رویاهایم تخت را واژگون تصور میکردم. کم نبود 110 کیلوگرم گوشت روی تختی نیمبند که صدای جیر جیرش به هوا برمیخاست. همین موضوع بر استرسم میافزود. ولی او تصمیمش را گرفته بود.
یک ساعت به زمان خاموشی بیشتر نمانده بود. پتو و لحاف را عوض کرده بودم. ولی خبری از رسول نبود. از این موضوع متعجب شده بودم. رسول نبود.
آن شب نوبت پست (پاسداری) رسول هم نبود. خدایا یعنی کجا میتواند باشد. لحظاتی بعد صدای همهمهای از بیرون آسایشگاه بهگوش رسید. زود خودم را به جمعیت رساندم. سرباز بود که دور رسول حلقه زده بودند.
پای رسول در دریچه بازدید فاضلاب پشت آسایشگاه گیر کرده بود. آنقدر برای بیرون آمدن تلاش کرده بود که تمام مچ پایش را خون لخته شده فراگرفته بود.
عدهای میخندیدند و عدهای میخواستند کمک کنند. تا نگاهش به من افتاد، چشمانش برقی زد. ثانیهای نگذشته بود که در همهمه ناگهان دست و پای رسول را گرفتند تا بیرون بیاورندش که ناگهان فریاد رسول به آسمان بلند شد. داد میزد انگشتم.
آمبولانس پادگان لحظاتی بعد آژیرکشان خود را به محل رساند. چند روزی گذشت عدهای میگفتند به دلیل قطع شدن انگشت پایش از خدمت معاف شده و او از قصد پایش را درون دریچه فاضلاب فرو برده است. میگفتند خدمت رفتن جربزه میخواهد. هر کسی آدم خدمت کردن نیست.
مرد میخواهد که خدمت سربازی را تمام کند و جملاتی از این دست، اما همه گمانهزنیها بیفایده بود. دو هفتهای نگذشت که رسول به پادگان برگشت. با پایی که انگار هیچ اتفاقی برایش نیفتاده. به طرف من که آمد هنوز کمی میلنگید، اما به روی خودش نمیآورد.
چشمهایش پف کرده بود. با خوشحالی گفتم رسول نامه شورا آمده شاید معاف شده باشی. خنده ریزی روی لبش نقش بست و گفت: یادت که نرفته من از امشب تخت بالا میخوابم!
مهدی نورعلیشاهی - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: