در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از پریدنهای رنگ و از تپیدنهای دل
عاشق بیچاره هر جا هست رسوا میشود
تا حالا اینقدر دلم برایت تنگ نشده بود. صبح که از خانه بیرون زدی قدمهایت را شمردم. پشت سرت آب ریختم و زیر لب گفتم: مواظب خودت باش. گفتم و با دلسردی در را پشت سرت بستم. راستی لنگههای در سنگینتر از همیشه شده بود. انگار عادتم شده که دلشورههایی شیرین داشته باشم در نبودنت.
انگار عادتم شده که لحظههای آمدنت را بشمارم. انگار برای ساعت هم عادت شده آمدنت را با تاخیر اعلام کند. حالا گوشه شال بنفش رنگم را که تو دوست داری، مرتب میکنم. چشمهایم را در آینه میمالم. تار مویی که روی پیشانیام لم داده را با سرانگشت دور میکنم و لبخند میزنم.
لحظه وصل چون شود نزدیک
آتش عشق تیزتر گردد
این حیاط با تمام درختان سربلند و سرازیرش، با بودن تو نفس میکشد و میرود تا خود بهار. میرود تا جایی که زیبایی تلاوت میشود و من لبخند میزنم. میرود تا فردا.
حالا تو نیستی و من چقدر تنها ماندهام در این درندشت سرسبز که خانهاش میگوییم. حالا من برای آمدنت این درندشت را آب و جارو میکنم. حالا خشت خشت این خانه نام را صدا میزند. حالا من با تمام سلولهایم انتظار میشوم و لبخند میزنم.
حالا تو، مرد اسطورههای نخوانده من، مرد هزارههای نیامده، طلوع میکنی. حالا صدای در شیرینی مضاعفی دارد. حالا لتهای در که دندانهای به هم فشرده دیوارند باز میشود. حالا تو تلاوت میشوی و من زن میمانم.
از راه میرسی، گل مریم میآورم
لبخند میزنی تو و من، کم میآورم
(2)
این خانه که در انتهای کوچهای آهنی و عمودی قرار دارد. این خانه که تو میگویی 80متری است و از خانه 90 درصد مردم بزرگتر است. این خانه که به قیمت خون پدرانمان خریدهای، چقدر کوچک شده است. امروز چه دلتنگی مضاعفی دارم. هر چه ثانیهها را میشمارم به تو نمیرسم. تیک تاک ساعت، اعصابم را به هم ریخته است، انگار سالهاست تو را ندیدهام.
خدای من چقدر دیوارها به هم نزدیک شدهاند. چقدر این سقف کوتاه است، این همه شلوغی؟ این پیراهن روی مبل چه میکند؟ این قابلمه را ... واییی. پنجره را باز میکنم تمام ریهام را به بیرون میتکانم و تمام سربهای هوا را با ولع میبلعم.
مهربان من. وقتی تو نیستی، همه درها دیوارند و دیوارها انگار دستهجمعی مرا هدف قرار دادهاند و منتظر هستند تا همسایهای که با پسرش درگیر شده با صدای بلند فرمان شلیک بدهد.
حالا برای سیصد و بیست و سومین بار طول پذیرایی را طی میکنم. انگشتانم را میفشارم. حالا برای سومین بار پیراهنم را عوض میکنم. بار چهارم است که در آینه خودم را برانداز میکنم؛ اما تو نیامدهای.
تو نیامدهای که دستم را بگیری و از این چاردیواری غیراختیاری بیرونم ببری. مرا ببری، به پاساژگردی. به پارک، به خیابان، به بیابان. فقط کافی است بیایی و من را از این چاردیواری بیرون ببری کجا؟ مهم نیست؛ فقط مرا ببر از این خانه. تو هنوز نیامدهای. ساعت 10 شب را نشان میدهد و من میدانم وقتی آمدی بازهم میگویی فردا میرویم و فردا هرگز تمام نمیشود. کاش... .
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: