ملت ایران در طول تاریخ پرفراز و نشیب خود، رجال خدوم و مستقل فراوانی داشته که چهره واقعی بسیاری از آنها بنا به شرایطی به طور دقیق و صحیح و تحریف نشده نشان داده نشده است.
کد خبر: ۵۲۷۰۰
در این میان اما گروه اندکی این توفیق را داشته اند که همگان با هر فکر و سلیقه و نظری از آنان به نیکی یاد می کنند و مرحوم آیت الله مدرس از آن جمله است.
سال گذشته در سالگرد شهادت مدرس (10 و 13 آذر) و در دوم دیماه و ایام انتخابات مجلس شورای
اسلامی (30/11/82) پیرامون آن مرد بزرگ مقالاتی را آوردیم.
امسال نیز گزیده مطلبی از ملک الشعرای بهار را تقدیم می داریم که از 27 آبان تا 9 آذر 1322 به صورت پاورقی در روزنامه نوبهارش درج کرده است.
بدیهی است همه نظرات اظهار شده در این مقاله لزوما مورد قبول جام جم نیست ، لکن مطلب مزبور حاوی خاطرات و نکات جالبی است که آن را خواندنی می سازد.
روابط مدرس و شاه:
یکی از شخصیت های بزرگ ایران که از فتنه مغول به بعد نظیرش بدان کیفیت و استعداد و تمامی از حیث صراحت لهجه و شجاعت ادبی و ویژگی های فنی در علم سیاست و خطابه و امور اجتماعی دیده نشده سیدحسن مدرس اعلی الله مقامات بوده است.
ما رجال اصلاح طلب و شجاع و فداکار مانند امیرکبیر و سیدجمال الدین افغانی... و غیر اینان بسیار داشته و داریم که هر یک از این بزرگان شخصیت های برگزیده و تاریخی می باشند.
اما مدرس از حیث تمامی ، چیز دیگر بود و در مدرس جنبه فنی و صنعتی و هنری بود که او را ممتاز کرده بود علاوه بر آن که از جنبه علمی و تقدس و پاکدامنی و هوش و فکر نیز دست کمی از هیچ کس نداشت و سرآمد تمام این خصال ، سادگی و بساطت و شهامت آن مرحوم بود و مهمتر از همه از خودگذشتگی و فداکاری او بود که در احدی دیده نشد.
مدرس به تمام معنی علمی فقیر بود؛ آن فقری که باعث فخر پیغمبر ما صلی الله علیه وآله بود و می فرمود «الفقر فخری»، همان فقری که عین بی نیازی و توانگری و عظمت او بود.
مدرس پاک و راست و شجاع بود و مقام روحانیت با سیاست نزد او از یکدیگر منفک و جدا بود. با فناتیزم و خرافات دشمن بود. با اصلاحات تازه و نو همراه بود و بالجمله یکی از عجایب عصر خود شمرده می شد. مدرس مجتهد مسلم بود، فقیه و اصولی بزرگ بود.
به تاریخ و منطق و کلام آشنا و در سخنرانی و خطابه در عهد خود همتا نداشت و چون عوام فریب نبود و غرور و پاکدامنی و ثبات عقیده در او بی اندازه قوی بود، هیچ گاه درصدد دفاع از حمله ها و تهمتهایی که به او زده می شد برنمی آمد.
همچنین هتاک و بی نزاکت و مفتری نبود. حقایق در افکارش بیشتر متمرکز بود تا ظاهرسازی و مردم فریبی و یکی از اسرار موفقیت های او در خطابه نیز همین معنی بود، کینه جویی در آن مرحوم وجود نداشت.
به اندک پوزشی از دشمنان گذشت می کرد و از آنها به جزیی احتمال فایده عمومی حمایت می نمود و احساسات را در سیاست دخالت نمی داد.
مدرس در مجلس دوم جزو تراز اول و در انتخابات دوره سوم تا دوره ششم از تهران انتخاب شد... بعد از ختم دوره ششم مجلس دولت و شهربانی و شهرداری شروع به تجهیزاتی کردند و وکلای دولتی دسته بندی هایی آغاز نمودند که تهران را هم مانند ایالات و ولایات در زیر یوغ اطاعت خود درآورند چنانکه خواهیم گفت.
مدرس با تغییر قانون اساسی به آن طریق و حق دادن به مجلس که شاه را خلع کند، از لحاظ حقوقی مخالف بود. مدرس از احمدشاه راضی نبود. در انتخابات دوره پنجم احمدشاه به درباریانی که معروف بود هزار رای دارند سپرده بود که به شاهزاده سلیمان میرزا رای بدهند.
مدرس که این را شنید، گفت پادشاهی که به حزب سوسیالیست رای بدهد، منعزل است. این بود که مدرس ، تعمدش برداشتن احمدشاه نباشد، چنان که شهرت داده اند؛ بلکه مراد مدرس این بوده است که: هر پادشاهی که با مخالفان سلطنت همراهی و همکاری کند، طبعا با عزل خود همراهی کرده است.
سردار سپه مجلس موسسان را انتخاب کرد و در آن مجلس ، مدرس و اقلیت رفقای او انتخاب نشدند و هیچکدام در آن مجلس شرکت ننمودند و آن مجلس رای به پادشاهی او داد و تاج پادشاهی ایران زینت افزای فرق رضاخان شد. بعد از پادشاهی او مدرس خود را با امری واقع شده برابر یافت.
گفت: این کار نباید بشود، ولی سستی و اهمال هموطنان کار خود را کرد، ما هم تا جایی که بشر بتواند تقلا کند، سعی کردیم و حرف خود را گفتیم و کشته هم دادیم ، دیگر دینی به عهده نداریم و حالا باید با دولت و شاه موافقت کرد، بلکه خوب بشود و خدمتی کند.
این حرف را مرحوم مدرس با حضور من و آقای زعیم و سیدجلال الدین منجم که از دوستان او بود در خانه خود گفت . همین قسم هم شد.< مدرس و ما ترک مخالفت کردیم.
مجلس پنجم هم به زودی ختم گردید و مدرس به شاه در نتیجه اقدامات بعضی خیرخواهان نزدیک گردید و در انتخابات دوره ششم به شاه نصیحت کرد که در انتخابات مردم را آزاد بگذارند.
این پیشنهاد در ایالات موثر نیفتاد، اما در شهر تهران توانستند از آزادی مردم جلوگیری نمایند. افکار عمومی در نتیجه مشاهده فداکاری ها و شهامت های بی مانند جمعی قلیل در برابر آن قدرت بی باک... متوجه مدرس و یاران او بودند و مدرس 9 نفر از دوستان خود و اعضای فراکسیون اقلیت را کاندیدا کرده بود.
روزی شاه به او گفته بود بعضی از رفقای شما نباید از تهران انتخاب شوند، بهتر آن است که از ولایات آنها را انتخاب کنیم. او گفته بود: کاندیداهای من اگر انتخاب نشوند بهتر است تا به زور دولت وکیل شوند.
7 تن از 9 تن کاندیدای مدرس از تهران انتخاب شدند و یک تن از آنها آقای زعیم از کاشان انتخاب شد و مجلس ششم افتتاح گردید.
دولت مستوفی الممالک با موافقت شاه و مدرس به روی کار آمد و روزهای پنجشنبه مدرس با شاه ملاقات می کردند و در اصلاحات ضروریه همکاری می کردند.
آوردن آب کرج ، افتتاح خیابان ها و خریداری کارخانه آهن ذوب کنی و خیلی نقشه ها و طرحها ریخته شد و از مجلس گذشت و به سرعت به موقع اجرا درآمد.
1
روزی از روزهای تابستان - روز پنجشنبه بود و مدرس با شاه صبح زود ملاقات کرده بود- مدرس به من گفت: امروز به شاه گفتم مردم راجع به تهیه ملک و جمع پول پشت سر شما خوب نمی گویند - شما پول می خواهید چه کنید، ملک به چه کارتان می خورد، اگر شما پادشاه مقتدر و محبوبی باشید، ایران مال شماست هرچه بخواهید مجلس و ملت به شما می دهد، ولی اگر به پولداری و ملک گیری و حرص جمع مال شهرت کنید، برایتان خوب نیست.
مردم که پشت احمدشاه بد گفتند برای این بود که گندم ملک خود را یک سال گران فروخت و شهرت داشت که پول جمع می کند و چون مردم فقیرند، بالطبع از کسی که پول زیاد دارد بدشان می آید.
شما کاری نکنید که مردم از شما بدشان بیاید. شاه فرمود: من پول زیادی ندارم. ولی منبعد هم نصیحت شما را می پذیرم. مدرس گفت من به ایشان گفتم: پس ، از حالا طوری کنید که این حرفها گفته نشود، قدری پول به بهانه های مختلف خرج کنید، جایی بسازید، مدرسه ای ، مریضخانه ای ، کاری که بگویند اگر پولی هم داشت ، برای این کارها بود و بعد از این مخصوصا به املاک مردم کار نداشته باشید.
ملک داری حواس شما را پرت می کند... پس گفت : تو فردا جمعه به سعدآباد خواهی رفت؛ گفتم: صبح های جمعه امر فرموده اند خدمت ایشان برسم و می روم ، مقصود چیست؛
گفت: می خواهم ببینم حرفهای من چه اثری در او کرده است. فردا صبح بسیار زود در سعدآباد، به اتفاق مرحوم ، مجلل الدوله به حضور شاه شرفیاب شدم.
داستان یعقوب لیث صفار و عیاران و جوانمردان قدیم و اولین دفعه استقلال ایران بعد از تسلط عرب را نقل کردم... یک دفعه شاه گفت : بی پولی غریبی پیدا کرده ایم. سه روز است من و مجلل الدوله می خواهیم پنج هزار تومان پول برای مصرفی راه بیندازیم ، میسر نشده است و رو کرد به مجلل الدوله ، او هم تعظیمی کرده عرض کرد بله واقعا هنوز فراهم نشده...
بعد از این ، حرف تاریخی عجیب را گفت: «می ترسم اگر بنا باشد ما از این مملکت بیرون برویم ، با این پیرهن برویم» و بعد با دو دست دامن نیم تنه نظامی خود را گرفته آن را به من نشان دادند.
بار دیگر فرمودند: راستی گفته ام بهرامی مقاله ای بنویسید از قول من بدهد مجله قشون چاپ کنند. آن مقاله را بگیر و انتشار بده ؛ و آن مقاله ای بود که به قلم استوار و ماهرانه آقای دبیر اعظم در شماره 11 سال 5 مجله قشون مورخه شهریور ماه 1305 از صفحه 358 تا 361 تحت عنوان «حکم عمومی قشونی نمره361. حسب الامر جهان مطاع اعلی حضرت همایون شاهنشاهی ارواحنافداه ابلاغ می دارد» منتشر گردید و من چون خود روزنامه نداشتم از مرحوم فرخی مدیر طوفان خواهش کردم در سرمقاله یکی از شماره های طوفان نقل کرد، ولی بعد شنیدم بار دیگر امر شده است که کسی آن مقاله را نقل نکند.
شاه در این مقاله به موجب توصیه مدرس صریح می گوید، پول جمع کردن و به محاسبه بانکها مشغول شدن ، خاصه پول را در بانکهای خارجه جمع نمودن تولید بیماری خطرناکی خواهد کرد و ما خود تجربه کرده ایم و از آن عمل منصرف شده ایم و بالاخره به افسران توصیه می فرماید که از جمع ثروت دست بردارند و به حقوق خود و منافع مشروع قانع باشند و اگر پولی به قناعت به دست آورد، در داخل کشور صرف آبادی کنند. الی آخر...
2
بعضی را عقیده بر این است که شاه از این حرف مدرس بدش آمد و چندی نگذشت به سفر مازندران عزیمت فرمود و شاه در سفر بود.
روزی اطرافیان شاه او را متغیر دیدند، معلوم شد تلگرافی از تهران رسیده است که مدرس را تیر زده اند. کسانی هستند که بعضی از سران شهربانی را در آن ساعت نزدیک قتلگاه دیده اند و خود مدرس می گفت من قاتل را شناختم و او پلیس بود که بعدها در جنایات محکوم شد و از مردم کشان معروف است.
روابط تیره می شود
به مدرس چند تیر زدند و قلب او را نشانه کردند، ولی به دست چپ اصابت کرد و به قلب وارد نیامد. صبح سر آفتاب آقای رسا - مدیر قانون - به من تلفن کرد که مدرس را زده اند و او را به مریضخانه نظمیه برده اند. من با عجله درشکه گرفته ، به مریضخانه رفتم.
مرحوم مدرس روی آمبولانس دراز کشیده بود و از دست چپ او خون جاری بود و هنوز نبسته بودند. علیم الدوله حلقه لاستیکی را که باید بالای زخم قرار دهند تا از جریان خون ممانعت کند، برداشته ، آن را کشید و پاره شد. گفت : اه ، این که پوسیده است و یکی دیگر را گرفته با دو انگشت کشید و قهرا حلقه پاره شد، آن را هم انداخت و یکی دیگر برداشت.
مدرس مرا دید و گفت: نترس طوری نشده است. بعد به درگاهی گفت: به شاه تلگراف کن و بگو نزدیک بود دوست شما از میان برود، اما خدا نخواست. علیم الدوله مشغول لاستیک پاره کردن بود که مردم آمبولانس مدرس را برداشته و به مریضخانه دولتی برده تحت نظر دکتر سعیدخان لقمان و اعلم الدوله قرار دادند و زخم را بستند.
در مجلس بعد از این واقعه هنگامه راه افتاد. خاصه آقای آشتیانی و داور نطقهای مهیج کردند. علت تعقیب مرحوم داور این بود که همان روز تیر خوردن مدرس ، من وارد اتاق درگاهی شدم. جمعی آنجا بودند.
رئیس نظمیه عقیده اش این بود که اگر دولت مصونیت را از یک نفر وکیل بردارد، ایشان دست قاتل حقیقی مدرس را گرفته به عدلیه تحویل خواهند داد.
بعضی هم در کریدورهای مجلس گفتند که: داور محرک اصلی است. عجب این است که بعد از اطلاع یافتن داور از این تهمت به شاه از درگاهی شکوه کرد و شاه از درگاهی بازخواست کرد و درگاهی با آن که خود این شهرت را داده بود، آن را به گردن من انداخته ، عرض کرده بود که: ملک الشعرا چنین گفت.
بنابراین ، من نیز در حضور شاه ، سوابق بی مهری آقای درگاهی را از عهد حکومت وثوق الدوله با خودم و داستان صحبت او را راجع به یک وکیل مورد سوءظن که در حضور جمعی گفته بود، شرح دادم و بالاخره مرحوم داور قانع شد؛ ولی نطقهای او و سایر وکلا در پیدا کردن ضارب مدرس به جایی نرسید و همه می دانستیم اما گفتن نمی توانستیم.
حتی مدرس نام کسی که {کلت} ماوزر را به او قراول {نشانه} رفته و تیر می انداخت مکرر به ماها می گفت:... این واقعه کدورتی بین شاه و مدرس ایجاد کرد و دیگر ملاقات های روز پنجشنبه موقوف گردید و کابینه حاج مخبرالسلطنه به روی کار آمد و اطرافیان برای پیشرفت خود بار دیگر مدرس را لولو قرار دادند و او را به مخالفت مجبور می کردند، اما مدرس دیگر آن دل و دماغ سابق را نداشت و بوی دورویی و فساد و علایم ظلم و اجحاف را از در و دیوار می دید.
رفقایش روز به روز کاسته ، به چند تن انگشت شمار منحصر گردید. من و یکی دونفر افتخار داریم که تا ختم مجلس و بلکه تا شبی که مدرس را بردند، نسبت به او وفادار ماندیم و به نصیحت مکرر مرحوم تیمورتاش که آینده را کاملا (غیر از واقعه خودش را) پیش بینی می کرد توجه ننمودیم چه به زندگی در زیر سلطه قدرت اراذل چندان علاقه نداشتیم.
مجلس ششم تمام می شود
مجلس ششم به این طریق ختم می شد، دولت مقدمات انتخابات را با قدرت و دسته بندی هر چه محکمتر فراهم می کرد. مجلسیان و دولتیان ، همه همدست شدند و به اتفاق ادارات دولتی شروع به کار کردند.
مرحوم مدرس و دوستانش ناچار از شرکت در انتخابات دوره هفتم خودداری کردند، نامزد معین ننمودند و کسی را به گرفتن تعرفه های اجباری اجازت ندادند؛ زیرا مسلم بود که در نتیجه این عمل بایستی جنگ شدیدی با دولت مقتدر پهلوی شروع نمایند که عاقبتش جز پامال شدن گروهی مردم بدبخت و شاید دستگیری تمام نامزدهای وکالت چیز دیگری نبود!
تجهیزات دولت به اندازه ای قوی بود که در حمله اول هفتاد هزار تعرفه بین شهرداری و شهربانی تقسیم گردید و معلوم است که سپورها و آژانها و جمعی عمله و مزدور با ملائکه و جن همراه بودند و هفتاد هزار تعرفه به مصرف رسید و کاندیداهای دولت انتخاب شدند.
دولت و مرحوم تیمور تاش خیال کردند که صورت انتخابات تهران را به صورت ملی جلوه دهند تا مردم نگویند دولت مانع انتخاب مدرس و بهار و دکتر مصدق و تقی زاده و بیات و غیر هم شده است. و به این نیت آقایان موتمن الملک و مشیرالدوله و مستوفی الممالک و وثوق الدوله را هم انتخاب کردند.
انتخابات تمام شد و وزارت کشور نمایندگان را دعوت کرد؛ اما این چهار نفر شرافتمند که از کم و کیف زمینه انتخابات تحمیلی شهر مستحضر بودند، از وکالت استعفا دادند.
این واکنش عجیب تاثیر بدی در دماغ دولت کرد و حتی وادار کردند که در بعضی از جراید به این آقایان بد بنویسند و همین طور هم شد.
تصور نشود که استعفای این آقایان در دنباله تبانی یا اصراری بوده است که مدرس مرحوم به آنها کرده است ، لیکن تعجب خواهید کرد اگر بگویم که نه تنها مدرس با آقایان در این باب صحبتی نکرده بود، حتی اطلاع دارم که بین خود آنها هم تبانی و مشاوره ای در این امر به عمل نیامده بود و صرف برای حفظ آبروی ملی خود جداجدا این تصمیم را اتخاذ کرده بودند.
از آن به بعد دولت طریق انتخابات را یاد گرفت و این رویه تا دوره چهاردهم که اکنون در آنیم ، دوام یافت.
مدرس توقیف می شود
مدرس در خانه نشست. بعضی به اروپا گریختند مانند آقای زعیم، بعضی به کارهای شخصی و ملکی پرداختند مثل آقای دکتر مصدق و بیات و آشتیانی ، به بعضی هم کارهای عمده و مهم ازقبیل ایالت و سفارت و وزارت دادند مثل تقی زاده و علاء و من هم به تالیف و تصحیح کتاب و تدریس پرداختم و بعد از یک سال به زندان رفتم.
بنابراین ، این مرد عجیب شبها خوابش نمی برد و با آن که صورتا شکست خورده بود، باز هم روح قوی او بیکار نمی نشست ، می خواست جلوی این فتنه را یکه و تنها سد کند. به هر چیز فکر می کرد و عاقبت کسی نفهمید چه کرد... ولی اداره شهربانی مدعی است که مدرس می خواسته است مملکت را بر هم زند!
... روزی مرحوم مدرس به من فرمود پنج هزار تومان پول لازم دارم ، ولی نگفت برای چه مصرفی لازم است و من این مبلغ را با سند از آقای س ب به وام خواسته توسط آقای جهاداکبر و آقای ا م فرزند داین برای ایشان فرستادم ... سرتیپ محمدخان درگاهی ، رئیس شهربانی ، عداوت و بغض مخصوصی با مدرس و ماها داشت و محضا لله در انهدام بنیاد حیات ما ساعی و جاهد بود.
او مدرس خانه نشین را نتوانست سلامت ببیند پرونده هایی ساخت و شبی با چند تن دژخیم واردخانه سید شد آقا سید جلال الدین تهرانی قبلا آنجا بوده است محمد در گاهی وارد می شود و دشنام به مدرس می دهد.
مدرس به او تعرض می کند. درگاهی خود را روی پیرمرد می اندازد و او را کتک می زند. در این حین فرزند او سید عبدالباقی از اتاق دیگر می رسد و با درگاهی طرف می شود. سپس امر می دهد دژخیمان سید را سر برهنه و یک لاقبا دستگیر می کنند و اتاق او را هم تفتیش کرده چهار هزار و هشتصد تومان وجهی که باقی مانده پنج هزار تومان نامبرده بود از زیر تشک مرحوم مدرس بر می دارند و به او می گویند: «این پولها را از کجا آورده ای ، لابد از خارجی ها گرفته ای؛!...»
و با توهین های زیاد او را از خانه بیرون می برند. کیسه کرباسی آماده کرده بودند. بر سر آن مرحوم می اندازند و او را از میان افراد پلیس و صاحب منصب پلیس که قدم به قدم مخصوصا در دکاکین گذر گماشته بودند، عبور داده به ماشینی که مهیای این کار بود می رسانند و شبانه او را به دامغان می برند و چون عمامه مرحوم در تهران مانده بود، بین راه کلاهی پوستی سیاه رنگ مندرس برای آن که سرش برهنه نباشد و کسی هم او را نشناسد، بر سر او می گذارند و با این صورت او را به یکی از قلاع مخروبه خواف در جنوب خراسان که اتاقی نیمه خراب و سراچه و دو درخت توت داشته است حبس می کنند.
دو نفر عضو آگاهی و ده نفر امنیه و یک اتاق خراب مجموع زندان و زندانبانان او را تشکیل می داده است. مدتی کسی به فکر غذا و اسباب زندگی آنها نبوده ، ولی بعدها مصارف همه اینها را ماهی پانزده تومان معین کردند.
در واقع این مبلغ برای خرج سید بوده است ، اما بدیهی است ژاندارم ها و دو عضو آگاهی تا سیر نشوند، به محبوس بیچاره چیزی نخواهند داد...
کارد به استخوان رسید
روزی ورقه کوچکی به خط مرحوم مدرس در شهر مشهد به دست آقا شیخ احمدبهار مدیر روزنامه بهار (دایی زاده حقیر) می رسد. این ورقه را یک نفر از آن امنیه ها محض رضای خدا آورده و به آقای بهار داده بود.
مدرس در آنجا نوشته بود که زندگی من از هر حیث دشوار است حتی نان و لحاف ندارم... این ورقه رقم قتل آن امنیه و آن کسی بود که ورقه به نام او بود.
آقای بهار آن ورقه را به اعتماد مردانگی و وجدان داری ، به آقای امیرلشگر جهانبانی می دهد و از او اصلاح این وضع ناهنجار را درخواست می کند. جهانبانی قول اصلاح می دهد و به تهران می نویسد و گفته شد که قدری حالش از حیث غذا بهتر شد، اما کسی چه می داند؛
زیرا دیگر نامه ای از مدرس به احدی حتی به فرزند محبوبش هم نرسید.
یک بار پسرش با شیخ احمد، دوست آن مرحوم به دیدن پدر رفتند، در بازگشت ما نتوانستیم خبری جز عبارت «سلامتند» از ایشان کسب کنیم. فقط یک مشت توت خشکیده که آن مرحوم به دست خود از درخت محبس چیده و برای من ، یادبود فرستاد بود، از دستمالی سفید بیرون آوردند و به نام آن مرد بزرگ به آخرین دوست او دادند.
آقا سیدعبدالباقی اظهار می دارد که رئیس شهربانی تربیت حیدریه که چندی مامور مدرس بوده و به او عقیده داشته ، یادداشت هایی در شهر تربت ، هنگام عبور به سوی خواف به من داد ولی من نتوانستم با خود ببرم و گمان می رفت که تفتیش کنند و بگیرند؛ لذا گفتم در مراجعت از شما خواهم گرفت. ولی در مراجعت نتوانستم او را ملاقات کنم و آن یادداشت ها نزد مشارالیه باقی ماند و هنوز نزد آن شخص باقی است.
این است یادداشت های آن مرحوم که هنوز به دست نیامده است. مرحوم مدرس 65 سال داشت که دستگیر شد و 8 سال زندانی بود و در زندان با بدن نحیف و دل شکسته روز می گذرانید و گاهی چیزی می نوشت و اوقاتی به مامورین شهربانی درس فقه می داد و کسی که یادداشت های مدرس نزد او مانده است از شاگردان آن مرحوم بود.
این بود احوال مردی بزرگ که به سخت ترین احوال او را در زندان نگاه داشته بودند و حتی نان و ماست را هم درست به او نمی دادند. همه بدانند که مدرس در اواخر قلیان نمی کشید و به چای هم معتاد نبود و غذای او غالبا نان و ماست بود.
باید دید با این مرد قانع چه رفتاری می کردند که با آن استغنا، مناعت و این نخوت و قناعت به قرار گفته مردی موثق نامه محرمانه توسط این یک نفر از آن امنیه ها به مشهد نزد آقای حاج شیخ احمد بهار نوشته و از بدی وضعیت {ظ} شکوه کرده است... نوایی می گوید: من به دیدن او به خواف رفتم ، یک چشمش نابینا شده و موی سر و ریشش دراز و ژولیده و پشت او خمیده بود.
به تهران گزارش دادم. امر کردند: سلمانی برود و سر و صورتش را اصلاح کند... آیا چنین مردی بزرگوار 8 سال زجر دیده ، پیر شده و نابینا گشته و 73 سال از عمرش گذشته ، چه خطری داشت؛ کجا را می گرفت؛ اگر هم او را رها می کردند چه می کرد؛ چرا به او نان نمی دادند؛ چرا او را به حمام نمی فرستادند؛
بعضی اشخاص می گویند: ما به خواف رفتیم ، شبی که به حمام می رفت ، پولی به حمامی دادیم و در حمام ، آن حضرت را زیارت کردیم ؛ ولی با آشنا بودن به عادات مردم که هر کس میل دارد به یک وسیله خود را با مردان بزرگ آشنا و دوست جلوه بدهد و از قول آنان حکایت و احادیث نقل نماید نمی توان این حکایت را نیز قبول کرد و روایت نوایی رئیس شهربانی خراسان صحیح تر است که می گوید: موهایش دراز و ژولیده و بدنش نحیف و لباسش ژنده و پشتش خمیده و یک چشمش از حلیه بینایی عاطل شده بود.
می گوید: گزارش دادم که این شخص خطرناک نیست. اما خدا عالم است که راست می گوید یا نه؛ تنها وضع بدبختی مدرس را بدون شک از خود نساخته است ، زیرا مسموعات دیگر این سخن نوایی را تایید می نماید...
پانوشت ها:
1- مطلب فوق نقشی را که شهید مدرس در شکل گیری و پیشبرد خدمات «مثبت» دوران پهلوی اول داشته ، برملا می سازد و نشان می دهد که توسعه و سازندگی اقتصادی و صنعتی آن دوران نیز وامدار رهنمودها و تشویق های روحانیت مبارز بوده است.
در اینجا ناگفته ها و اسرار تاریخی بسیاری وجود دارد که شرح آن منوط به فرصت دیگری است.(جام جم).
2-مشروح این مقاله در روزنامه نوبهار سال 33 شماره های 99 و 100 (روزهای سه شنبه 8 آذر و چهارشنبه 9 آذر) درج شده است.
3-مجموعه مکاتبات ، اسناد و خاطرات و آثار فیروز میرزا فیروز (نصرت الدوله)، جلد اول: مجالس چهارم و پنجم تقنینیه به کوشش : منصوره اتحادیه (نظام مافی) و سیروس سعدوندیان ، (تهران: نشر تاریخ ایران ، 1369)، صص 137 138