جنایا ت اسرائیل از زبان یک امریکایی فلسطینی تبار

مونا حمزه درقدس به دنیاآمد، در اردن و امریکا به تحصیل پرداخت و بیش از 10 سال در اردوگاه آوارگان دحیشه در کرانه باختری اشغالی زندگی کرد وسرانجام از شدت ستمگری های اسرائیل به امریکا مهاجرت کرد.
کد خبر: ۵۲۶۹۲

آنچه درادامه می آید خاطرات او از سال ها زندگی در فلسطین است. او مطالب متعددی را در نشریات اکونومیست ، کریستین ساینس مانیتور و... و همچنین کتابی درباره آوارگان اردوگاه های مستقر در بیت لحم نوشته است.


جمعه هم مانند دیگر روزهای عادی در دحیشه آغاز شد. البته منظورم از روز عادی ، روز دیگری از زندگی ما تحت حاکمیت و تبعیض نژادی اسرائیل است ؛ حاکمیتی که پس از امضای توافقنامه اسلو درسال 1993، سرکوب کننده تر و تحقیرکننده تر شده است.
پستهای ایست و بازرسی نظامیان اسرائیل هنوز هم ورودی شمالی بیت لحم را در بر گرفته اند. ما را مجبور به دوری از قدس و عدم استفاده از جاده ها برای دسترسی به اداره ها، بیمارستان ها، دانشگاه ها یا هر جای دیگری می کنند.
شهرک های اسرائیلی که در موقعیتی استراتژیک و بر روی تپه های مشرف بر بیت لحم ساخته شده اند، به ما گوشزد می کردند این اسرائیل است که کنترل منطقه را در دست دارد نه حکومت فلسطینی.
خط کشی های خاکستری و بلوکهای زرد رنگ بتونی ، پیاده روهای سراسر منطقه بیت لحم را در بر گرفته بود و به ما تاکید می کرد که مرزبندی مشخصی میان محله های تحت کنترل کامل فلسطینی ها و محله های تحت کنترل کامل اسرائیلی ها وجود دارد.
چند سال پیش ما با نگرانی و انزجار شدید، تصاویر ورود آریل شارون را که همراه با گروهی از نظامیان به مسجدالاقصی هجوم آورد را بر صفحه تلویزیون مشاهده کردیم ؛ هنوز هم ، خشم و احساسات غلیان آمده مردم در آن روز از خاطرم نرفته است.
آیا شارون بدون محافظتی این چنین گسترده جرات می کرد به صحن آن مکان مقدس گام نهد؛ جدای از ابراز توهین مستقیم به هر مسلمان ، (هر فرد عرب و هر شخص فلسطینی)، مقصود این دیدار چه می توانست باشد. شارون برای آن که به فلسطینی ها نشان دهد اختیار مکانهای مقدس در قدس به دست کیست ، چنین هتک حرمتی را موجب شد.
اما این بار اسرائیلی ها برای آزمودن حد تحمل فلسطینی ها، اشتباه بزرگی را مرتکب شده بودند. اندکی قبل از ظهر آن جمعه سرنوشت ساز، به بیت لحم رفتم تا دوستم میا را ببینم.
میا یک عکاس و خبرنگار سوئدی است که فیلمی درباره مردم آرتاص تهیه می کرد. آرتاص ، روستایی باستانی است در دره ای حاصلخیز و درست پشت دحیشه.
به او قول داده بودم مصاحبه هایش با برخی زنان کهنسال آرتاص را ترجمه کنم. بعد از چندین ساعت کار تصمیم گرفتیم به رستورانی در بیت لحم برویم.
غذا تنها چیزی بود که ما بعد از ساعتها کار به آن نیاز داشتیم. هنگامی که تاکسی به پایین شهر بیت لحم رسید راننده به ما گفت جلوتر نمی تواند برود و ادامه داد: درگیری هایی در میدان مقبره راشل در جریان است.
ما نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده اما راننده به سرعت ما را از وقایع آن روز آگاه کرد: «پس از برگزاری نماز جمعه در مسجد الاقصی ، پلیس و سربازان اسرائیلی به سوی نمازگزاران آتش گشودند و 6 نفر را به قتل رساندند و 220نفر را هم زخمی کردند».
اسرائیل به جای آن که نیروهایش را از مسجد دور نگه دارد آنها را به محل اعزام کرده بود و مشخص بود که تشنه خونریزی بوده است. اگر غیر از این بود، چرا در زمانی که مسلمانان هنوز از اقدام شارون خشمگین بودند، این تعداد از نیروهای نظامی و امنیتی به مسجدالاقصی اعزام شدند؛ راننده ما را در چند خیابان مانده به مقبره راشل پیاده کرد.
هنگامی که به سمت مکان درگیری ها می رفتیم بوی وحشتناک گاز اشک آور هوا را آکنده بود. دهها جوان فلسطینی ، مشغول پرتاب سنگ به سربازان کاملا مسلح اسرائیلی بودند. آنها هم با تیراندازی و گاز اشک آور به جمعیت پاسخ می دادند.
هر چند دقیقه ، یک آمبولانس ، آژیرکشان فلسطینی های مجروح را به بیمارستانی که در همان نزدیکی بود می برد. من و میا درون یک رستوران پناه گرفتیم و درگیری ها را از پنجره نظاره کردیم.
به سربازان سرمست اسرائیلی که به جوانان فلسطینی شلیک می کردند نگاه می کردم و با خود می گفتم آیا این سربازان جرات دارند تا خود را بدون اسلحه در مناطق فلسطینی آفتابی کنند؛
در جریان انتفاضه اول ، گاهی اوقات ، جوانان ساکن اردوگاه ها، سربازی را که از دسته خود جدا شده بود به اسارت می گرفتند. داستانهای زیادی از ترس و وحشت سربازان و تشکر فراوانشان از مردان جوانی که آنها را سالم به دسته خود بازگردانده بودند بر سر زبان هاست ؛ اما این سربازان اکنون در فاصله چند متری من و مجهز به کلاهخود، جلیقه های ضد گلوله و سلاح های آتشین به سوی شهروندان غیر مسلح آتش می گشودند و به سرعت به مواضع خود باز می گشتند تا از سنگهای پرتاب شده در امان باشند.
این ، تصویر واقعی اسرائیل است. تصویری که اسراییل سخت تلاش می کند آن را ازمردم دنیا پنهان دارد. من و میا پس از استنشاق مقدار زیادی گاز اشک آور و دیدن جوانانی که بسوی زخمی ها می شتافتند، تا به آنها کمک کنند، تصمیم گرفتیم به سراغ کارخود بازگردیم.
میا توانست یک تاکسی پیدا کند که او را به محل اقامتش در قدس ببرد و من هم به خانه ام در دحیشه بازگشتم. چشمها و گونه هایم از شدت گاز اشک آور می سوخت و کم کم دردی سخت را در سینه ام احساس کردم وقتی به خانه رسیدم پای تلویزیون نشستم تا گزارش درگیری های امروز را از طریق یکی از کانالهای محلی بیت لحم تماشا کنم.
کمتر کسی بود که نداند آن روز جمعه ، یعنی 29 سپتامبر 2000 یک روزعادی نبوده است و کمتر کسی می توانست حدس بزند که این شروع انتفاضه دوم یعنی انتفاضه الاقصی خواهد بود که سالها به طول خواهد انجامید.اسرائیل ، اقدامات خشونت بار بیشتری را برای ما تدارک دیده بود؛ سرکوبی وحشیانه که هیچ یک از ما حتی بهترین تحلیلگران هم ، آن را پیش بینی نمی کرد.
در جریان 6 روز اول انتفاضه ، ارتش اسرائیل 61 فلسطینی را کشته و 2657 نفر که بسیاری از آنها بچه های زیر 18 سال بودند، را مجروح کرده بود. البته فلسطینی ها کاملا منفعل نبودند.
بر اثر درگیری ها و مقاومت هایی که رخ داد، اسرائیلی ها هم 4 نفر از افراد خود را از دست داده بودند و 35نفر مجروح بر روی دستشان باقی مانده بود.
هر لحظه که به تلویزیون نگاه می کردیم سعی می کردیم اسمها و چهره های قربانیان را به خاطر بسپاریم ، ولی به دلیل آمار رو به افزایش آنها این کار هر روز سخت و سخت تر می شد.در گزارشها می آمد که یکی از شهدا تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود، یکی دیگر یک هفته بود عروسی کرده بود، فردی دیگر بتازگی صاحب اولین فرزند خود شده بود و دیگری تنها یک کودک بود.
ما تنها متحیرانه به این صحنه ها نگاه می کردیم و هرگز نمی توانستیم حدس بزنیم قربانی بعدی کدامیک از عزیزان ، همکاران ، همکلاسی ها یا همسایگان ما خواهد بود. شروع هر روز ما با این احساسات رنج آور همراه بود و با همین احساس نیز در پایان هر شب به خواب می رفتیم.
در حالی که تحمل اینها برای مردم بسیار سخت بود، اسرائیل سرسختانه مناطق فلسطینی ها را محاصره می کرد تا همه به صورت دسته جمعی مجازات شوند. سربازان و نیروهای اسرائیلی هر موجود زنده ای را مانند شکارخود هدف قرار می دادند و ما را مانند حیوانات زندانی کرده بودند، به طوری که نتوانیم احساس کنیم زندگی در جریان است.
در روزهای اولیه انتفاضه الاقصی ، ما در خانه های خود در دحیشه می ماندیم و فکر می کردیم ازآتش باری اسرائیلی ها در امان هستیم. اما وضعیت این انتفاضه برخلاف انتفاضه اول بود.
در آغاز بر این تصور بودیم که در مرزهای امن منطقه A و تحت کنترل حکومت فلسطین قرار داریم ، اما چقدر نادان بودیم که فکر می کردیم چون در مناطق تحت کنترل فلسطین هستیم پس تحت محفاظت و در امان هستیم.
اگرچه برخلاف زمان انتفاضه اول ، اسرائیل دیگر پستهای نظامی در هر گوشه ای از کرانه باختری و نوار غزه را در اختیار نداشت اما راه دیگری را در پیش گرفته بود و آن استفاده از تانکهای مرکاوای اسرائیلی و هلیکوپترهای مدل AH-62D ساخت امریکا برای حمله بود. اگر اسرائیل نمی توانست مثل گذشته سربازانش را به داخل مناطق تحت کنترل فلسطین اعزام کند، به خود اجازه می داد براحتی بمب های مخرب را روانه شهرها و روستاهای ما سازد.
در فوریه 2001 وزرات دفاع امریکا برای تشویق اسرائیل ، قراردادی را با این رژیم منعقد کرد که که فروش 9فروند هلکوپترآپاچی جدید را تضمین می کرد. هلیکوپترها اندکی پس از طلوع آفتاب شروع به پرواز می کردند و تمام روز در بالای سر ما گشت می زدند.
بعد از غروب آفتاب هم چراغهای خود را خاموش می کردند و مجتمع های مسکونی بیت جالا، بیت ساهور، روستای الخدیر و اردوگاه آوارگان آیدا در منطقه بیت لحم را بمباران می کردند. 3 ایستگاه تلویزیونی خصوصی در بیت لحم ، بمباران ها را به صورت زنده پخش می کرد و ما در خانه می ماندیم و مشغول تماشای تلویزیون می شدیم تا بدانیم خانه های چه کسانی تخریب شده و چه کسانی مجروح یا کشته شده اند.
برخی شبها به پشت بام می رفتیم و همان طور که امریکایی ها، آتش بازی های فستیوال چهارم جولای (روز استقلال ) را تماشا می کردند سینه خیز بمباران بیت جالا را نگاه می کردیم ! تنها در فلسطین بود که آتش بازی ها با بمبها و موشکهای واقعی انجام می شد. بمبهایی که بر سر خانه ها و مردمی که در آن زندگی می کردند فرود می آمد و اندکی بعد گروهی را به خاک و خون می کشید.
خانه های ما فاقد پناهگاه بود و هیچ جای امنی وجود نداشت که ما را از آتش شلیک تانکها یا خمپاره ها در امان نگاه دارد. در این شرایط همواره احساس کسی را داشتیم که به روش روسی با کلتی که فقط یک فشنگ در آن است به سوی او شلیک شود.
در این بازی اسرائیلی هر لحظه در انتظار شلیک بودیم و در انتظار شهادت. خانه هر یک از ما احتمالا هدف بعدی و هر یک از ما شاید قربانی بعدی بودیم زمانی که بمبها در اطراف شما فرود می آیند حالت عجیبی را تجربه می کنید؛ ترسی که موجب درد در زانوها و شکمتان می شود.
پس از چند شب دیگر به خاطر جلوگیری از ترس شدید بچه ها وانمودمی کنید که نمی ترسید و در عوض خشمی خرد کننده وجودتان را دربرمی گیرد.
خشم از این که کودکان اطراف شما ممکن است کشته شوند و از شما هیچ کاری برنمی آید. این احساس از احساس ترس بسیار ناگوارتر است. احساس دیگری که شما را احاطه می کند آن است که مدرک دانشگاهی ، سطح اجتماعی ، پول یا هر چیز دیگری در این مواجهه ظالمانه ناکارآمد است.
با این حال فلسطینی ها بعد از این همه سال اشغالگری وحشیانه ، خود را نباخته اند و این مساله ای است که اسرائیلی ها هرگز قادر به درک آن نخواهند بود.
ممکن است اسرائیل سلاحهای جدیدتری برای کشتن ما به کارببرد اما ما شجاعت آن را داریم که همچنان به زندگی ادامه دهیم. تقریبا هر روز از پنجره اتاق پذیرایی پیرمرد آواره ای را می دیدم که هر روز صبح زود برای خواندن نماز صبح به سختی وبا کمک عصایش به مسجد واقع در پایین تپه می رفت و اندکی بعد از نمازهم مقابل یکی از مغازه های خوار وبارفروشی اردوگاه در زیر آفتاب می نشست.
یکبار هلیکوپتری در ارتفاعی پایین و بر بالای سر او ظاهر شد؛ پیرمرد ایستاد و کمر خم شده خود را صاف کرد و عصایش را بالا آورد و با خشم آن را به سمت خلبان هلیکوپتر گرفت و فریاد زد: «لعنت بر تو ای حرامزاده. به جهنم برو. لعنت بر تو» و بعد در حالی که زیر لب الفاظی را تکرار می کرد به راه خود ادامه داد.
پس از پایان مذاکرات کمپ دیوید دوم در جولای 2000، اگر چه کودکان ساکن مناطق فلسطینی هم می توانستند به دیگران بگوید یک قیام مردمی دیگر در راه است ، اما کسی از ابعاد گسترده این انتفاضه خبر نداشت.
دوستان من هر روز عصر به پیش من می آمدند تا درباره آخرین اخبار مذاکرات ، گفتگو کنیم. برخی مانع شده بودند که سرانجام اسرائیل و حکومت فلسطینی با پشتیبانی دولت امریکا به توافقنامه ای دقیق در کمپ دیوید دست یافته اند و آنچه باقی مانده بود اجرای آن است.
برخی هم معتقد بودند اسرائیل برنامه ریزی کرده است با ریختن خون فلسطینی های بیشتر، آنها را به پذیرش توافقنامه بعدی مجبور کند اما هیچ کس انتفاضه ای در مقیاس کامل را پیش بینی نمی کرد.
این که شهروندان فلسطینی خود به خود به خیابان ها ریختند، نارضایتی آنها از وخامت نفس گیر شرایط بعد از امضای توافقات اسلو را نشان می داد. از زمان قرارداد هیچ چیزی انجام نشده بود که به ما این امید یا اطمینان را بدهد که وارد صلح با اسرائیل شده ایم ، بلکه برعکس ، در طی این سالها، تخریب خانه ها، مصادره اراضی ، از ریشه درآوردن درختها، موج بازداشتها، اعمال محدودیت ها بر تردد، کنترل اقتصادی و بستن مناطق فلسطینی ، به یکی از سیاست های همیشگی اسرائیل تبدیل شده است.
انتظار اسرائیلی ها این بود که ما مانند نوکران سیه چرده ای باشیم که همیشه گوش به فرمان اربابان سفید اسرائیلی خود هستند.
بیت لحم بواسطه شهرک های اسرائیلی که همگی در اراضی فلسطینی که در 1967مصادره شده اند، محصور شده است. درجنوب دحیشه ، شهرک افرات که تپه های مرتفعترین بلندیها مشرف بر بیت لحم را بلعیده است کم کم سر از تخم بر می آورد.
در حالی که سیاستمداران اسرائیلی تلاش کرده اند دنیا را متقاعد سازند که اسرائیل می خواهد قسمتهای وسیعی از کرانه باختری را تخلیه کند در عمل هر روز بلدوزرهای نظامی اسرائیل را مشاهده می کنیم که هر چه بیشتر و بیشتر اراضی فلسطینی ها را تخریب می کنند و شهرک های موجود را توسعه داده و شهرک های جدیدی نیز می سازند.

* دحیشه ، نام یکی از اردوگاه های آوارگان فلسطینی در کرانه باختری است.

مونا حمزه
مترجم: داوود فیاضی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها