جنایتکاری که زیر سقف شیشه‌ای دست به کشتار می‌زند

دود سفید؛ جنایت سیاه

«صدیقه» بیست‌وهفت ساله، «ارشیا» چهار ساله و «شبیر» یک ساله؛ اینها اعضای یک خانواده بودند؛ مادر و دو فرزند و حالا هر سه زیر تلنباری از خاک مدفون شده‌اند. محل؛ قبرستان بهشهر، استان مازندران. حالا از این خانواده فقط دو نفر مانده‌اند: «ایلیا» پسرکی هفت‌و‌نیم ساله که باید تا پایان عمر اندوه مرگ برادران و مادرش را بر دوش بکشد و مجید، پدر خانواده که حتی اگر از چوبه دار رها شود، داغی که بر پیشانی‌اش خورده، هرگز پاک نخواهد شد، قاتل، جنایتکار.
کد خبر: ۵۲۶۲۰۳

چرا آنها را کشتی؟

مرد معتاد است، اعتیاد به شیشه، ماده‌ای توهم‌زا، محرکی مرگ‌آور و خونبار: «اول همسرم را در خواب خفه کردم، فکر می‌کردم شیطان است. بعد با چاقو چند ضربه هم زدم. سپس سراغ دو بچه دیگرم رفتم. آنها را هم به شکل شیطان می‌دیدم. پسر بزرگم مدرسه بود، برای همین زنده ماند.»

این پرونده، یکی از تازه‌ترین جنایاتی است که به دنبال مصرف «شیشه» به وقوع پیوسته، اما فقط تازه‌ترین، نه اولین و نه آخرین. سال‌هاست که «شیشه» و «قتل» باهم همنشین شده‌اند، هم‌پیمان، همدستانی شوم و آمار روز به روز بالاتر می‌رود. اعضای خانواده این معتادان بیش از دیگران در معرض خطر هستند. مردی از اهالی غرب کشور، چندی قبل پدرش را کشت، بیرحمانه و فجیع و چنین گفت: «شیشه که کشیدم توهم زدم، دیدم پدرم گوسفند شده است، احساس کردم سر گوسفند را باید ببرم، پدرم را کشتم و بعد تکه‌تکه‌اش کردم.»

«صدایی به من می‌گفت: اطرافیانت را بکش.» این را یکی دیگر از متهمان به قتل می‌گوید. نامش مصطفی است. او دوستش را در شهریار و پدرش را در تایباد کشته است: «شیشه به من توهم داده بود، آن صدا می‌گفت باید اعضای خانواده و دوستانت را بکشی. اول سراغ دوستم رفتم. به او پنج ضربه زدم، بعد به تایباد فرار کردم و پدرم را کشتم و دوباره به شهریار برگشتم تا زن، دو بچه‌ام و دو نفر از اقوامم را بکشم، اما فرصت نشد. صدا به من می‌گفت همه اینها انسان‌های بدی هستند، باید از روی زمین محوشان کنم.»

ده سال زندان، به حکم قضات دادگاه کیفری استان فارس، مجازات معتاد دیگری است که فرزندش را کشته است.

متهم می‌گوید: «من و پسر یک ساله‌ام در خانه تنها بودیم. زنم رفته بود برای خرید. نشستم به شیشه کشیدن. پسرم بازی‌کنان پایپم را شکست. عصبانی شدم و خفه‌اش کردم.»

پرونده‌ای دیگر؛ ماموران کلانتری جنت‌آباد تهران به پاگرد طبقه چهارم ساختمان محل حادثه که رسیدند جنازه مردی را دیدند، هفتاد و پنج ساله، غرق در خون. چرا کشته شد؟ پسرش جواب را می‌دانست: «دوستی دارم که به شیشه معتاد بود، تازگی‌ها دعوایمان شده بود. اکبر توهم داشت و می‌گفت دستگاهی را در مغزش کار گذاشته‌ام تا سر و صدا کند. امروز مادر او تلفن زد و گفت پسرش آمده است تا خون به پا کند، از من خواست در را باز نکنم، من هم حواسم جمع بود، غافل از این‌که پدرم برای دادن شارژ از خانه بیرون رفته است. اکبر او را در راه‌پله‌ها دید و کشت.» خود اکبر هم همین‌ها را می‌گوید: «دوستم در مغزم دستگاهی گذاشته بود که سر و صدا می‌کرد و نمی‌گذاشت آرامش داشته باشم، پدرش را کشتم تا انتقام بگیرم.»

اعترافات قاتلان شیشه‌ای به متن‌هایی از پیش آماده شده می‌ماند. همگی از توهم حرف می‌زدند. یکی شیطان می‌دیده، دیگری صدا می‌شنیده و قاتلی دیگر گمان می‌برده حیوانی را قربانی می‌کند.

«مسعود» کنج اتاقک نگهبانی گاراژ نشسته بود، پایپ در دست و دود سفید پر می‌کشید، هوا را می‌شکافت و بالا می‌رفت. گویی جهان در برابر چشمان مسعود به رقص واداشته شده بود؛ رقصی شوم، پیچ و تابی نحس. تصمیمش را گرفت. باید او را بکشد. او را که بهترین دوستش بود. او را که سالیان سال می‌شناخت، اما دیگر نمی‌توانست صبر کند. طاقتش تمام شده بود. چاقو را برداشت. به طرف ناصر رفت. غافلگیرش کرد و ضربه را زد. کارگران گاراژ جمع شدند. خون در چشمان مسعود نشسته بود. تهدید می‌کرد و فحش می‌داد، عربده‌کشان. پلیس باخبر شد. گزارش این بود: «جنایت در گاراژی در شرق تهران.» مسعود هرطور که بود خلع سلاح شد. دستبند به دست اعتراف کرد: «ناصر دوستم بود و در این گاراژ کار می‌کرد، گاهی پیش​اش می‌آمدم و گوشه‌ای شیشه می‌کشیدم. ناصر با اجنه همدست بود، آنها را فرستاده بود سراغم تا اذیتم کنند. چند روز پیش با او دعوا کردم و گفتم به جن‌ها بگو بروند، اما گوش نکرد. باید می‌کشتمش. چاره دیگری نداشتم.»

توهمات شیشه‌ای گاه حتی با جنایت هم از ذهن معتادان پاک نمی‌شود. مرتضی، سی​و سه ساله است، ساکن اصفهان، متاهل و زمان قتل فرزندش شش ماه بیشتر نداشت. او راننده وانتی را کشته است، بی‌دلیل و بدون انگیزه: «جلوی وانت را گرفتم و گفتم می‌خواهم کمی بار را جا‌به‌جا کنم. سوارم کرد، وسط راه بنزین هم زد، بعد به فکرم رسید او را بکشم. با میله به سرش زدم. وقتی تمام کرد، جسدش را عقب وانت گذاشتم. حال خوشی داشتم و اصلا ناراحت نبودم.» اما این پایان کار نبود. مرتضی جنازه مرد پنجاه وسه ساله را به خانه برد: «بردم تا با او حرف بزنم و حسابم را صاف کنم. می‌خواستم ببینم حرف حسابش چیست، اما مرتب دعوایمان می‌شد. چهار روز تمام با جنازه دعوا کردم. بعد دیدم دیگر نمی‌شود، نگهش داشت، مثله‌اش کردم، در گونی ریختم و در خیابان گذاشتم.»

«مجید» ـ همان مرد بهشهری که همسر و دو فرزندش را به قتل رسانده ـ حالا در زندان است و منتظر بازپرسی و محاکمه و حکم. سرنوشت او هم کلیشه‌ای است از پایان بسیاری از اعتیادهای شیشه‌ای، مثل پایان همین گزارش که ناتمام، تمام می‌شود و داستان همچنان ادامه خواهد یافت.

مهیاد غالبی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها