خانه بر و بچه‌ها

غرقاب

کد خبر: ۵۲۵۷۶۹

2-از آب می‌ترسیدم! برای همین مرا در دریای محبتت غرق کردی؟!

برتینا

بالا... بالا... بالاتر

[...]تمام توانم را در بالهایم جمع می‌کنم. پر... پر... پر... و بالاخره پرواز آغاز می‌شود.

باورم نمی‌شود جوجه گنجشکی که تا دیروز غذا از دهان تو می‌گرفت اکنون دارد بتنهایی پرواز می‌کند. چه زیباست پرواز! بال می‌زنم، بال می‌زنم، بال می‌زنم... می‌خواهم به اوج آسمان بروم. بالهایم خسته می‌شوند. شروع می‌کنم به پایین آمدن؛ چون این را نیز از تو آموخته‌ام که در پی هر اوجی، ناگزیر فرودی خواهد بود. کسی که تحمل فرود را نداشته باشد، آن‌قدر در اوج بال می‌زند تا بالهایش خسته شوند و آن‌گاه سقوطی بس ناگوار خواهد داشت.

چه شیرین است فرود آمدن در اوج، برای اوج گرفتنی دوباره، در روزی دیگر، در جایی دیگر.

میرهادی تمدنی

اگه برای بروبچ می‌نویسی، به ایمیل همین صفحه بفرست؛ وگرنه مث الان وقتی به دستم می‌رسه که این‌همه گذشته!

زندگی، به قاعدة مثلثات

مثلث زندگی را می‌کشم.

ضلع کج‌وکولة روزهایم را با سیاهی تهِ مداد بچگی‌ام می‌کشم. ساقین آن مساوی، روزهایم تکراری‌ست؛ قاعدة زندگی برابر دو ساق دیگر است. زاویه‌های زندگی‌ام را هر گونه بنگری 60 است. فصل مشترک دو نیمسازم همیشه پاییز است. عمودی می‌کشم شاید فرجی شود. می‌شوم دو قائم‌الزاویة مسخره!

دایره‌ای دور زندگی، محدودم کرده؛ با پاک‌کن تفکر که محوش می‌کنم با کاغذ و قلم پروازش می‌دهم به ناکجاآباد.

اسکلت بستنی

الان اینا چی بود اون‌وخ؟! سواد من تو مثلثات در حد اَ...دَ... دَد...دَ... دیددوو... دود.‌دویه‌هاااا! عَع.عَ!

ناقص‌العضو

عشق قشنگ است اما همه چیز نیست. کامل می‌کند اما بتنهایی کامل نیست. شیرین می‌کند اما بتنهایی شیرینی‌اش کوتاه است. صبوری می‌کند اما بتنهایی صبر در آن می‌میرد. هیچ چیز همه چیز نیست. هیچ چیز بتنهایی کامل نیست.

ایمان، 21 ساله

آچار فرانسه

خودت را بیاب؛ دیدگاهت و افقی که خورشید فردایت را تابش می‌دهد. بنویس دوست داشتن و دوست داشته شدن در نگاه تو چیست؟ برای چیست؟ و برای کیست؟ پاسخها را که از نهانخانه‌های ذهنت بی‌دخل و تصرفِ دل یافتی، جاده را می‌بینی که همواره باز است اما بیراه و بن‌بست فراوان دارد. چشمی تیزبین می‌خواهد و حواسی که جمع کند توشه‌ای برای راه. [...]اینک وقت انتخاب همرهی است که یاریگرت باشد در همه حال، پا بر دریا زنی، شناگری کند؛ قدم بر کوه نهی، قله را رصد کند؛ بیراهه یافتی، راهی نمایان کند[...]

رؤیا میرزایی از ملایر

 

به‌به! چه رؤیایی! یه همچو آدمی پیدا کردی منم خبر کن!!

مهمانان ناخوانده

خواب بودم که صدای در اومد. سعید بود. گفت: «احمد جون مهمون داری».

سرش رفت به سمت بالا و من هم نگاه کردم: «این چیه اون‌وقت؟»

«ماموته»

«چی‌چی؟!»

«یادت می‌آد حسامی همه‌ش می‌گفت ماموت شکار کرداهه؟ رفیق فابریک حسامیه! حالا بذار بیایم تو»

«بیاین تو؟ ماموته، گربه که نیست! خودش عمراً این بولدوزر رو ببره توی خونه‌ش»

«پس یه چای بیار بخوریم»

گفتم: «فقط برای تو می‌آرم؛ حوض آبجوش که ندارم بدم بخوره! برش دار ببرش پیش خود حسامی»

بعدم یه لگد زدم به ماموته که یکدفعه نعره‌ای زد و دو تا دستش رو آورد بالای سرم! از ترس دادی زدم و بیدار شدم... این چه خوابی بود حسامی؟

احمد از بابل

ماموته اومده بود می‌گفت: فک کن! ما به اون پیرزنه یه کلوم گفتیم: بذاااارمممم برمممم؟ زودی گفت: نه... تو هم بمون!! این کی بود بابا؟ بذار دفعة بعد که اون می‌یاد تو خواب من، دارم براش! آبجوش که هیچ، آب خنکم دستش نمی‌دم!

آاادم بااااش!

دربارة سوال کنکوری که پرسیده بودی می‌خوام بگم چرا نمی‌شه؟ البته بستگی به نظر شخصی هر کسی هم داره که ایده‌آل​هاش چی باشه اما در کل می‌شه کنار اومد. باور کنید تحصیلات مهم نیست بلکه داشتن ذره‌ای «انسانیت» همه چیز رو درست می‌کنه. کسانی هستن که دکترا دارن اما اندازة یه بچة 10 ساله برای دیگران ارزش قائل نیستن.

رضوان

دیدی حالا؟ اون که به‌ت می‌گه دکتره اندازه بچة بیسواد هم برا بقیه ارزش قائل نیست، عقله‌س خب (تقید به تفکیک بر اساس انسانیت). چه ربطی به عشق (بدون قید و شرط) داره؟

اگه بتونیم

نگار من... وقتی بتوانیم فاصله‌های موجود میانمان [را] با محبت و عشق از میان برداریم، وقتی بتوانیم تفاوتهایمان را تحمل کنیم، وقتی بتوانیم همدیگر را درک کنیم، آن‌وقت دیگر این تفاوتها و فاصله‌ها سد راه خوشبختی من و تو نمی‌شوند. آن‌وقت دیگر من و تویی وجود نخواهد داشت و من و تو می‌شویم ما. اما معشوق من... مستلزم این همه توانستنها گذشت است. اگر من و تو گذشت نکنیم، نمی‌توانیم برابر فاصله‌ها و تفاوتهایمان دوام بیاوریم. آن‌وقت است که تو در زیر باران گران زندگی کمر خم می‌کنی و من مو سپید می‌کنم.

دربند

بله خب... وقتی بتوااانیییم... اما می‌توااانیییم؟ (آیا؟!) فرض کن زنه می‌بینه عشقش دستِ بزن داره یا معتاده! یا مرده می‌بینه عشقش بشدت شلخته و خودخواهه یا فقط نشسته پول خرج می‌کنه! گذشت می‌شه پول برا خرج ؟ مرهم برا کبودی صورت؟! آخ که اگه بتونیم منطقی و دقیق نگاه کنیم... می‌تووونیییم؟ (آیا واقعاً چرا؟! حافظا و سعدیااا!)

معیار انتخاب

باید در خانواده، آموزش فرهنگی بدهیم (فرهنگ نگاه، فرهنگ روابط صحیح، و...). باید عاقلانه انتخاب و عاشقانه زندگی کرد. ازدواج، شروع زندگی و تولد تازه و پذیرش مسئولیت‌هاست. انسان تا زمانی که به بلوغ اجتماعی، فکری، جنسی نرسیده ازدواجش کامل نیست. دو فکر متضاد هیچ گاه یک مسیر را طی نمی‌کنن. مشکل اینه که فکر کردن به ازدواج را در مسیر و زمان و شرایط درست انتخاب نمی‌کنیم. زمانی دوست داشتنمان درست است که فکرهایمان یکی است در غیر این صورت معنایی جز عادت، عشق زودگذر و دلبستگی ندارد. انتخاب چشم‌بسته و ظاهری بعد از مدتی به عدم تفاهم می‌رسم

پریسا، روان‌شناس جوان از سقز

​ مقااااله نوشتی‌هاااا... ولی خب، بیا یه دو سه قلوپم از نوشابه واسه تو (دِ... می‌گم نیما با لیوان خورد... دهنیش کرده چیه؟ وا!)؛ اما «خ.ن» خودش هم می‌دونست اینا رو. گفته بود نمی‌تونم هضم کنم که چرا بعضیا اینا رو درک نمی‌کنن و معیارشون نه عقل، بل‌که عشق می‌شه. حواست هس؟

عشق: بی‌قید و شرط

[در جواب خ.ن.] بستگی به تعریفی که از عشق می‌شه جواب سوال هم قابل تغییره. اصلاً عشق چیه؟ یه احساس زودگذر هیجانی؟ یه جور دلبستگی و عادت؟ یا دوست داشتن بی‌قید و شرط؟ اگه عشق شما جزو دو دستة اول باشه، هیچ تضمینی برای بقائش نیست، در صورتی که جزء دستة سوم هستید، یعنی طرف مقابلتان را با تمامی کمبودهایش همان‌طور که هست قبول کرده‌اید و تنها وجود خود اوست که سر منشأ عشق شماست؛ پس می‌توانید در کنارش زندگی موفقی داشته باشید (هر چند به گفتة بزرگترها: ازدواج، هندونه سربسته‌س و هیچ معیاری برای موفقیت صد در صد در اون نیست).

نیما از کرمانشاه

نُچ! ولی بیا دو قولوپ از نوشابه‌هه رو سر بکش واسه تعریف درستت از عشق... آففرین... خوشم اومد؛ چیییی کاااار می‌کنییی بااااباااا... گفتم دو قلوپ! عح! نگا کنا... خالیش کرد! حالا ولش! ازدواج که هندونه نیس خُ بابام جان. بماند که هندونة دربسته رو هم اگه راهش رو بدونی، می‌شه خیلی خوووب شناخت؛ مضمون سوال «خ.ن.» این بود که آدم وقتی عقل داره (پس می‌تونه خوب و بد رو تشخیص بده) نمی‌تونه با عشق (دوست داشتن بی‌قید و شرط) و بدون توجه به فرهنگ و نوع فکر و... طرف مقابل ازدواج کنه، چون وقتی عقل آدم سر جاش اومد، می‌بینه اگه شرط و شروط رو رعایت نکنه یه جا بالاخره ضربه‌ش رو توی زندگیش می‌بینه. می‌گیری چی می‌گم یا گیرنده تنظیم نیس؟!

اتوکشی عشق و عقل

عاشق که می‌شوی شاید اعجاز هورمون​ها چشم دلت را ضعیف می‌کند و دیگر آن ابر را نمی‌بینی؛ ابری نزدیک به زمین قلبت که به آن می‌گویند مه. آنچه می‌بینی زیباییهاست، حرفهای پروانه‌ای و عشقولانه. عاشق شده‌ای دیگر... اما چشم عقلت مه‌شکن دارد، آن سوی مه را می‌بیند. می‌بیند رنگ فکرهایی که با هم فرق دارند را حتی در حوض نقاشی گنجشکک اشی‌مشی هم نمی‌توان یکرنگ کرد. فرهنگهایی هستند که تو هر چه اتویشان کنی چروکشان باز نمی‌شود. در دوراهی عقل و دل، به راه دل که بروی، کلاهی روی سرت می‌گذارند به این بزرگیییی اما به راه عقل که بروی، می‌رسی به کلید طلاییِ این نوشته و لبخندی روی زندگی‌ات می‌نشیند به این بزرگیییی!

زندگیتون پر از لبخندهای صورتی!

نشمیل نوازی از بوکان

نُچ! برای هر جوابی، اول باید سوال رو خوب فهمید و تقسم‌بندیش کرد: (1)زندگی با کسی که (الف)تحصیلات و/یا (ب)سطح فکرش پایین‌تره، ریسک نیست؟ (2)چرا آدما این تفاوتها رو نمی‌بینن و (3)به کسی دل می‌بندن که باهاش همفکری ندارن؟ (4)چرا عشق باید ملاک ازدواج باشه؟ در حالی که (5)خلأ فکری و فرهنگی بین دو طرف معلومه. (مبنای نوشابه چی بود؟ جواب کاربردی، درست و درمون)

راضی به قفس

رهام نکن عزیز من که راضی‌ام تو این قفس/ توی رکاب عشق تو بذار باشم، همین و بس/ اگه اجازه‌شو بدی رسوای این زمونه می‌شم/ اگه فقط لب تر کنی خودم برات دیوونه می‌شم/ مصیبته تو خلوتم نمی‌دونی چه بی‌قرارم/ بپوش قشنگه، بِت می‌یاد پیرهنی رو که دوس دارم/ رهام نکن عزیز من که راضی‌ام تو این قفس/ توی رکاب عشق تو بذار باشم، همین و بس/ فک می‌کنم کسی شدم وقتی می‌گی که با منی/ تو عرشم اون موقعی که چشماتو سایه می‌زنی/ [...]/غصه نخور تموم می‌شه، اینا خودش یه خاطره‌س/ دست توئه رو دستم و مابینمون یه پنجره‌س/ خالیه دستامون اگه از عشق همدیگه پُریم/ حتی تو فصل نقطه‌چین از همدیگه نمی‌بُریم/ رهام نکن عزیز من که راضی‌ام تو این قفس/ توی رکاب عشق تو بذار باشم، همین و بس.

علیرضا ماهری

هدفمندسازی رودخانه‌ها

قبل از وقوع تو، من آب راکد و قلیلی بودم که خودم رو در گودال زندگی حبس کرده بودم. سیلی باد مشکلات، من رو به لرزه می‌انداخت و خورشید بدیمنی‌ها ذره‌ذره بخارم می‌کرد.

اما باران عشق تو بر من بارید و به من جرات بودن داد. قدرت جریان یافتن و زندگی داد. حالا دیگر من یک رود هستم و تو به من جرات می‌دهی سنگهای کوچک مشکلات را از سر راهم بردارم.

حالا من یک هدف دارم؛ آن هم دریا شدن است.

پاییز

آخه چرا؟

این دفعه جوری نگات می‌کنم تا بفهمی نادیده گرفتن یعنی چی! این دفعه جوری برات از آینده حرف می‌زنم که همه‌ش مجبور باشی سراغ خودت رو از من توی این آینده بگیری. آره، این دفعه جوری بلند بلند می‌خندم که اون لبخند صمیمی و معصومانة من از یادت بپره؛ شاید برای یه بار جای من و تو عوض شد و این دفعه، تو اون کسی باشی که با خودش می‌گه: آخه چرا؟ مگه من چی‌کارش کردم؟

پیمان مجیدی معین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها