یلدای مادربزرگ

کد خبر: ۵۲۴۰۱۷

یلدای درازگیسوی سال با سرمای استخوان‌سوز و سیاهی بی‌سابقه‌اش ما را جمع می‌کند زیر کرسی مادربزرگ تا قصه‌های اجدادی‌مان را دوره کنیم از زبان پدربزرگی که تا بوده و هست زبانش زلال و ضمیرش آینه بوده است.

حالا پدربزرگ سینه صاف می‌کند و با جمله : «داشتم می گفتم که ...» ما را می‌برد تا «یکی بود، یکی نبود» تا «زیر گنبد کبود»، تا آنجا که «غیر از خدا هیچکی نبود» و تعریف می‌کند از زیبایی دختر پادشاه و اژدهای هفت‌سری که همیشه خوابمان را پریشان کرده بود.

ما را می‌برد تا آنجا که خوبی بر بدی پیروز می‌شود و این‌گونه گوشزدمان می‌کند که: «پایان شب سیه سپید است» و یلدا با همه طولانی بودنش به ناچار می‌نشیند پیش پای خورشیدی که فردا از پشت بلندترین کوه سینه‌خیز بالا می‌آید تا «ایمان بیاوریم به فردای آفتاب» و زیر لب زمزمه کنیم که: «فردا از آن ماست به فتوای آفتاب.»

ما را می‌برد تا پایان قصه دیو و پری. تا آنجا که «دیوا آواره شدن، دیوا بیچاره شدن» و می‌نشیند به تماشای لبخندی که از لب‌هایمان تلاوت می‌شود.

خوب است امشب، زیر این کرسی که هزار آتش پنهان در سینه دارد، و «رنگ رخساره‌اش نشان می‌دهد از سرّ ضمیر» ثانیه به ثانیه پای صحبت شیرین پدربزرگ و با چای تازه‌دم و انار دانه شده مادربزرگ، سیاهی یلدا را به روشنی خورشید فردا، که خیمه زده است در ابتدای دی، پیوند بزنیم.

امشب یلداست و ما باور خواهیم کرد؛ «فردا از آن ماست به فتوای آفتاب.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها