او همچنین توانست در بیست و چهارمین جشنواره فیلم کودک و نوجوان دیپلم افتخار بهترین بازیگر کودک دختر را برای بازی در فیلم «خوابهای دنبالهدار» پوران درخشنده از آن خود کند. با او که هم نقش فرزندی در خانواده و هم نقش اجتماعی اش را خوب ایفا می کند ، درباره مسائل مختلفی به گفتوگو نشستیم.
از خاطرات و خطرات بازیگری بگو؟
بازیگری حرفه سختی است. هر اتفاقی ممکن است سر صحنه بیفتد. سر فیلم «تاکسی نارنجی» یک سگ در خیابان دنبالم کرد. من هم فرار کردم و خوردم به دوربین و پایهاش را شکستم. سر فیلم «به خاطر طوبی» که در اطراف شهرکرد بودیم، افتادم توی رودخانه و داشتم غرق میشدم که بچهها پریدند تو آب و مرا نجات دادند. اما یک خاطره شیرینم مربوط به جشن تولد چهار سالگیام است که پدربزرگم دوچرخه زردرنگی را به من هدیه داد که آرزویش را داشتم. هنوز هم آن را دارم.
حالا که بازیگر هستی، چقدر به اسباببازی علاقه داری؟
از بچگی تا الان هزار تا اسباببازی داشتم. خرس و باربی و بیبیبورن. بیشترشان را سالم نگه داشتهام، اما بعضیها را انداختهام توی انباری خانه. تعدادی از عروسکها را هم به بچههایی که در بهزیستی زندگی میکنند، هدیه کردهام. الان زیاد وقت بازی ندارم. قبلا هر هفته با بابام میرفتم پارک. سرسرهبازی خیلی دوست داشتم.
بزرگترین آرزویت چیست؟
ماه مهر را خیلی دوست دارم. ماه تولدم هم مهر است. در این ماه مدرسهها باز میشود. روز جهانی کودک هم شانزدهم مهر است. دلم میخواهد روز کودک کارتونها و فیلمهای شادبرای بچهها پخش کنند. آرزو دارم یک روز بتوانم جشن بزرگی برای همه کودکان برگزار کنم و بزرگترین کیک دنیا را بپزم و روی سر همه بچهها برفشادی و بادکنکهای رنگی بریزم تا لبخند را روی لب همه بچهها ببینم. بخصوص بچههایی که در ناراحتی زندگی میکنند، مثل بچههای آفریقایی و فلسطینی و آنهاکه در زلزله پدر و مادرشان را از دست دادهاند.
بزرگترین آرزویم این است که یک داداش داشته باشم. دیگر این که به شهرت برسم و در آینده، هم کارگردان شوم، هم مهندس آرشیتکت.
با درس و مشق چطوری؟
من کلاس اول مدرسه نرفتم، چون سر کار بودم با کمک مامانم و یک معلم خصوصی درس خواندم. تا کلاس پنجم همهاش معدلم 20 بوده. وقتی کلاس سوم بودم یک بار معلم دعوایم کرد، چون مشقهایم را ننوشته بودم. از ریاضی و تاریخ و زبان خیلی خوشم میآید، اما جغرافی را دوست ندارم.
با پولهایت چه میکنی؟
خوشحالم که کار میکنم و درآمد دارم. قسمتی از پولم را پسانداز میکنم. قسمتی را هم خرج. همیشه مبلغی را به بچههای بهزیستی و محک اهدا میکنم. دوست دارم در آینده یک برج با تمام امکانات بسازم و بچههای بیسرپرست و معلول را آنجا ببرم تا راحت زندگی کنند.
در خانه به مادرت کمک میکنی؟
بله، در کار خانه به مامانم کمک میکنم. ظرف میشویم و گردگیری میکنم. تازه آشپزی هم میکنم. املتهایم حرف ندارند، سوپ هم خوب درست میکنم. عاشق مرغ سوخاری و شیشلیک هستم، اما از خورش کرفس بدم میآید، اما بد غذا نیستم. سر صحنه هم هر غذایی بدهند، میخورم. خیلی دلم میخواهد بروم خرید سبزی و میوه و لباس ، اما مامانم نمیگذارد.
رابطهات با رایانه چطور است؟
یک وبلاگ دارم. تقریبا روزی دو ساعت را پای اینترنت هستم. به کامنتها جواب میدهم و با طرفدارانم در تماسم. مردم خیلی به من لطف دارند و من هم دوستشان دارم. یک بار دختری به نام پارمیدا این پیام را داد: یا بگو من دختر خالهات هستم یا وبلاگت را هک میکنم. خب بعضیها هم اذیتم میکنند، اما من تو دلم به آنها میخندم و ازشان ناراحت نمیشوم.
حرف آخرت؟
سلامتی پدر و مادرم و همه مردم آرزوی قلبی من است. دوست دارم همه بچهها شاد باشند، چون شادی حق همه بچههاست.
سعیده موسوی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم