در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با اینکه بسیاری از آنها جوان هستند و نهایت روزشمار زندگیشان به زحمت به 35 سال میرسد، اما از دور میتوان فهمید زندگی چگونه کمرشان را خم و آنان را مجبور کرده تا برای به دست آوردن قرص نانی بار به دوش بکشند و باری از دوش زندگیشان بردارند.
بعضی از آنها بسیار تنومند و بعضی دیگر لاغر اندامند، اما یک درد مشترک در بین آنها وجود دارد و آن چیزی نیست جز درد غربت و دوری از خانواده.
به قول «فواد» درآمد کم و سختیهای زندگی دیدار خانواده را برای وی به آرزویی مبدل ساخته که فقط سالی یکبار محقق میشود.
دستهای زمختشده، پوستهایی زخمی و ابروهای درهمکشیده نشان از زخم بیپایانی دارد که هر روز در زیر بارهای چند ده کیلویی عمیقتر میشود و کسی صدای ناله آن را نمیشنود.
باربرهای جوان بازار تهران هر روز پیرتر میشوند و عمر خود را زیر بار دیگران به پیری میکشانند؛ آن هم فقط برای یک 5000 تومانی ناقابل که قرار است برای جابهجایی باری صد کیلویی به آنها داده شود.
خستهام...
در حالی که بارش برف، سوز سرما را در محوطه بازار نسبت به روزهای قبل افزایش داده، اما عرقهای جا خوشکرده روی پیشانی رسول گویی خشکشدنی نیست.
به دیوار مسجد امام تکیه زده و سیگاری را که با آتش دوستی از جنس خودش روشن شده، زیر لب دود میکند.
او میگوید چهار سال است از کرمانشاه به تهران آمده و در این مدت به اندازه 40 سال پیر شده است.
رسول با ساعدش عرقهای نشسته روی صورتش را پاک میکند و ادامه میدهد: من 28 سال دارم، اما اینقدر در این مدت به من فشار آمده که هرکس مرا میبیند، فکر نمیکند من جوان باشم.
پوست چروک برداشته، زبری دستان مردانهاش، ظاهر آشفته و کبودی صورت از فرط سیلی زمانه، چیزی برای او باقی نگذاشته تا بتوان او را جوان دانست.
رسول ادامه میدهد: یک پسر دو ساله دارم و همسرم پیش پدر و مادرم زندگی میکند. در نهایت سالی یکبار میتوانم به آنها سر بزنم و روحیه خود را به دست آورم.
اسم «یاسر» فرزند دو ساله «رسول» چنان اشکی در چشم پدر ایجاد میکند که کیلوکیلو بارهای عابران از همه جا بیخبر، این اشکها را سرازیر نمیکند. سهم یاسر از دیدن روی پدر سالی یکبار است.
«خیلی خستهام»؛ این تمام حرفی است که رسول از ته دل میگوید و البته خستگیهایش با خستگی من و توی کارمند پشت میزنشین، صادرکننده، نماینده مجلس و دولتمردانمان فرق میکند.
از چک و چانهزدنهای مشتریان، از بیتوجهی مسئولان به این کار و عدم ساماندهیشان، از برخوردهای بد و حتی تحقیرآمیز و از تمام چیزهایی که افراد از آن منزجر هستند، خسته است؛ اما خستگیاش فرق میکند چراکه خیلیها نمیدانند با چه سختی نان درمیآورد و برای همان نان نصف و نیمهاش هزار بار چانه میزنند.
کاش میتوانستم ازدواج کنم
در حالی که در بازار تهران هر روز پولها دستهدسته از جلوی چشمان رسول و همکارانش رد و بدل میشود، تنها سهم این همه سختی و مرارت نگاهی ملتمسانه برای 5000 تومان است.
کاوه از اهالی ایلام که در نزدیکی ما ایستاده و سخنانمان را میشنود، میگوید: خیلی از بازاریها با وجود اینکه به ما نیاز دارند، اما متاسفانه بعضی مواقع به ما توهین میکنند و ما مجبوریم فقط بشنویم و دم نزنیم. ما مجبوریم با این شرایط کار کنیم وگرنه شرایط زندگی برای خانواده ما بسیار سخت میشود.
کاوه پنج سال جوانتر از رسول است و مجرد، اما فکر ازدواج هم از حوالی ذهنش نمیگذرد: «با این شرایط اصلا نمیشود به فکر ازدواج بود. هر چه بار این طرف و آن طرف میبریم خرج شکممان میشود یا برای خانواده میفرستیم. برای ما چیزی باقی نمیماند تا بخواهیم پسانداز کنیم و بعد به ازدواج برسیم.»
او از درآمد روزانه 40 هزار تومانیشان میگوید: «نهایتا روزی هفت الی هشت بار به ما میخورد. برای اینکه بتوانیم کار کنیم باید خوراکمان خوب باشد، برای همین بیشتر درآمدمان صرف خرید مواد غذایی میشود. اگر یک روز نتوانیم وعدههای غذایی کاملی داشته باشیم، فردای آن روز کارمان به جایی نمیرسد و زود خسته میشویم و از پا میافتیم. خودتان حساب کنید بعضی از مواقع 150 کیلو بار را باید در لابهلای این همه آدم ـ که در بازار رفت و آمد دارند ـ به دوش بگیریم و با آن کندی حرکت به مقصد برسانیم.
کاوه ادامه میدهد: بعضی مواقع، خانوادههایی که برای خرید جهیزیه به بازار میآیند، بارهایشان را به ما میدهند تا به خودرویشان ببریم. گاهی اوقات که این نوع بارها را میبرم دلم میشکند و با خودم میگویم کاش این شرایط را نداشتم و من هم میتوانستم زندگی با شرایطی آسانتر داشته باشم و میتوانستم همسری برای خودم اختیار کنم. اما افسوس که با شرایط الانم هیچ کاری نمیتوانم بکنم.
سفره حقیرانه با طعم پیاز
عقربههای ساعت کمکم به ساعت 12 ظهر نزدیک میشود و صدای اذان در گوش بازار میپیچد. در راسته کفشفروشها، یکی از باربرها در حجرهای به نماز ایستاده. وقتی سلامش تمام میشود با «قبول باشه» همصحبت ما میشود.
«فواد» میگوید: با وجود آنکه زندگی برای من خیلی سخت است، اما باز خدا را شکر میکنم و به داده و ندادهاش قانع هستم.
او بیستو هفت ساله است و یک دختر و یک پسر دارد. خانهاش در کبریتسازی شهرری است و هر روز با متروی جوانمرد قصاب، خود را به بازار میرساند.
فواد از سختیهای زندگیاش چنین میگوید: من حدود سه سال است از شهرستان به همراه همسرم به تهران آمدم. هر دری که زدم کار پیدا نکردم. به پیشنهاد یکی از دوستانم به بازار آمدم و مشغول باربری شدم، ولی این کار به هیچوجه نمیتواند هزینههای زندگیام را تامین کند و هر روز من فرسودهتر از روز قبل میشوم.
او ادامه میدهد: درآمد کم و سختیهای زندگی باعث شده من نتوانم والدینم را ببینم و از احوال آنان باخبر باشم. سالی یکبار میتوانم به زادگاهم بروم و برگردم وگرنه بیشتر از آن، شرایط به من اجازه نمیدهد.
وقت ناهار است، سفره فواد بسیار ساده است و به قول خودش بسیار حقیرانه و نان و پیازی بیش نیست. بیریا سفره کوچکش را که در پلاستیکی خلاصه شده درمیآورد و با چاقو پیازش را خرد میکند و لای نان سنگک میپیچد و میخورد.
فواد میگوید: من در بازار با تعداد خاصی از حجرهدارها کار میکنم، چون هم آنها من را میشناسند و هم من آنها را. دوست ندارم کسی به من توهین کند، برای همین با تعداد کمی کار میکنم. یکی از همین حجرهدارها برای من خط موبایلی خریده و گوشی به من داده تا هر وقت باری داشتند، بتواند من را پیدا کند و کار انجام شود.
در حالی که فواد کمربند چرمی بزرگش را دور کمرش سفت میکند و شلوار کردیاش را زیر آن جا میدهد «یاعلی» میگوید و میرود.
مچ پایی که در رفت
با آنکه باربرهای بازار تهران هر روز سایه ترس مصدومیت بر سرشان وجود دارد، اما گویی فشار زندگی این حرفها سرش نمیشود و باید خرج و مخارج آن را تامین کرد حتی به قیمت اینکه مچ پا در برود و با همان پا مجبور به ادامه کار باشد.
یونس که نهایتا 33 سال دارد، در نزدیکی آرامگاه امامزاده زید نشسته و بارهایش ـ که چهار بسته بزرگ برگه
A4 است ـ را کنار دیوار گذاشته و آرامآرام دست روی مچ پای راستش که متورم شده میکشد.یونس میگوید: وقتی بار را تحویل گرفتم و میخواستم آن را به مقصد برسانم، پایم در چاله کوچکی افتاد. تمام بار روی زمین ریخت و مردم کمک کردند تا من بلند شوم و دوباره به راه ادامه دهم، اما پایم خیلی درد گرفت. پایم ورم کرده و فکر میکنم در رفته باشد.
او ادامه میدهد: زندگی ما هم این مدلی است. هر روز یک جای آن لنگ میزند و امروز لنگزدنش به پای من رسیده. این چندمین بار است که آسیب میبینم. با این منوال اگر پیش بروم فکر نمیکنم بتوانم کار کنم و باید دنبال کار دیگری باشم.
یونس میگوید: برای اینبار 6000 تومان به من میدهند، ولی الان برای اینکه دکتر بروم تا پایم معالجه شود باید حداقل 20 هزار تومان هزینه پرداخت کنم. ما کل درآمدمان در روز به زحمت به 40 هزار تومان میرسد که بخش عمده آن را باید خرج خودمان بکنیم، وقتی مشکلاتی اینچنینی به وجود بیاید نهتنها باید قید کار کردن در یک روز را بزنیم، بلکه باید از پول روزهای قبل هم برداریم و برای سلامتیمان خرج کنیم. ما هر چه میدویم انگار به هیچ جا نمیرسیم، ولی چه میشود کرد. زندگی ما همین است و باید با آن ساخت.
و اما...
بارها بر دوششان سنگینی میکند، ولی بیش از آنکه فشار بارها آزارشان دهد، پولی که آخر سر برایشان ماندگار نیست، بیتابشان میکند. به قول خودشان هر چه میدوند به جایی نمیرسند و هر روز بارها روی دوششان سنگینتر میشود، سنگینیای که با گذر زمان آنان را از پا خواهد انداخت.
باید قبول کرد هماکنون جوانانی هستند که در زیر بارها نفسنفس میزنند و ما بیهیچ دغدغهای از کنار آنها رد میشویم و تنها واکنش ما نگاه سنگین و معنیداری است که به آنها ارزانی میکنیم.
سخت است زیر بار رفتن تا باری از دوش زندگی برداشته شود، اما باربرهای بازار این را قبول کردهاند؛ هرچند در این میان سلامتشان را به حراج گذاشته و بر سر آن شرطبندی کردهاند.
مردانی زحمتکش و از جنس درد
باربرها هر روز میروند و میآیند و جسمشان مانند کولهای که بر دوش دارند، فرسوده و زهوار در رفتهتر میشود. این را «فرید» یکی از کسبه بازار تهران میگوید.
او ادامه میدهد: ما انبار بزرگی از پارچه داریم و برای اینکه بتوانیم اجناس را از انبار به مغازه بیاوریم یا جنسها را به دست مشتری برسانیم از باربرها استفاده میکنیم، چراکه گاری با توجه به حجم رفت و آمد در بازار نمیتواند جنس را جابهجا کند.
این کسبه بازار میگوید: باربرها افراد زحمتکشی هستند که سلامتشان هر روز تهدید میشود و کسی به فکر ساماندهی آنان نیست. هر روز ممکن است یکی از آنها زیر باری که بلند میکنند، دچار آسیب شوند و دیگر نتوانند خرج و مخارجشان را تامین کنند و خانوادهشان با مشکل روبهرو شود.
فرید ادامه میدهد: در 30 سالی که در بازار هستم، متاسفانه دیدهام خیلی از این افراد دچار آسیبهای جدی شدهاند، اما خوشبختانه بعضی از کسبه با همکاری هم پولی جمع میکنند و به درمان آنها میپردازند.
فرید در مقابل این پرسش که چرا کسبه برای جابهجایی بارهای خود پول بیشتری به این باربرها پرداخت نمیکنند، پاسخ میدهد: عرف بازار پنج الی هفت هزار تومان است، ولی بعضی از کسبه با توجه به شناختی که به باربر دارند پول بیشتری پرداخت میکنند، اما هم من و هم کسبه دیگر میدانیم این پولها نمیتواند تاوان کمرهای فرسوده شده این جوانها باشد. به نظرم باید سیستمی در بازار ایجاد شود تا این جوانان در قالبی جدید مشغول فعالیت شوند؛ مثلا گاری در اختیار آنها قرار داد یا کاری اساسی کرد؛ کاری که هم مشکل جسمی برای این جوانان به وجود نیاورد و هم کار کسبه زمین نماند.
مصطفی خدابخشی - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: