در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امضا پای این جمله امضا پیچیدهای است و کارآگاه عقیده دارد امضا مردانه است مگر اینکه زنی با مراودات مالی گسترده که نیاز به امضای غیرمتعارف دارد این جنایت را انجام داده باشد.مردی به نام ارسلان که مباشر و راننده مقتول بود به عنوان اولین مظنون تحت بازجویی قرار میگیرد و ضمن انکار قتل میگوید حاضر به هرگونه همکاری است تا حقیقت فاش شود. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
ارسلان ریز مکالمات تلفنی و عملیات بانکیاش را به کارآگاه داد هیچ مورد مشکوکی به چشم نمیخورد. ارسلان قبلا هم مدارک محکمی ارائه داده بود که ثابت میکرد زمان قتل به اهواز رفته بود تا مقدمات سفر زمستانی صاحبکارش را فراهم کند.
اعتماد شهاب نسبت به مباشر مقتول جلب شده بود و دیگر تردیدی نداشت که باید دنبال مظنونان دیگری بگردد. او فهرست کاملی از نام و نشانی و شماره تماس دوستان پیرمرد که به منزلش رفت و آمد داشتند را به دستیارش داد تا تکتکشان را احضار کند.
آنها همگی مردانی مسن و پولدار بودند که در طول دو روز بازجویی هیچ سرنخی از این جنایت در اختیار شهاب قرار ندادند. هیچیک نه انگیزهای برای قتل داشتند و نه توانایی آدم کشتن. جملهای که قاتل روی دیوار نوشته بود نشان میداد کینه عمیقی از بکتاش به دل دارد اما دوستان مقتول نه مراوده مالی با او داشتند و نه مناسباتشان چندان عمیق بود که به شکلگیری عداوت و دشمنی بینجامد.
یک هفته از روزی که کارآگاه پرونده را به دست گرفته، گذشته بود و هیچ پیشرفتی به دست نیامده بود. در این بین روزنامهها شلوغ میکردند و گاهی با گمانهزنیهای نامربوط و بیحساب معادلات را به هم میریختند. شهاب از همان اول هم دلش نمیخواست پروندهای را که یکی دیگر از همکارانش مسئولیت آن را برعهده داشت، پیگیری کند ولی دستش را در پوست گردو گذاشته بودند و چارهای جز اطاعت نداشت و حالا احساس پشیمانی میکرد.
در این مدت تمام راههایی را که ممکن بود به شناسایی قاتل منجر شود امتحان کرده بود اما عامل این جنایت خیلی حساب شده عمل کرده و هیچ ردی از خودش به جا نگذاشته بود. حسابهای بانکی مقتول، فهرست مکالماتش، گفتههای همسایگان و آشنایان او همه حکایت از آن داشت که بکتاش خیلی سالم زندگی میکرد و خیلی هم محتاط بود. حتی مستاجران مقتول نیز از او بخوبی یاد میکردند و میگفتند هیچوقت کرایهها را بیش از حد متعارف بالا نمیبرد یا اگر کسی دستش تنگ بود او را در منگنه نمیگذاشت.
پس چه کسی از چنین مردی کینه به دل گرفته بود و چرا؟ آیا بکتاش را اشتباه کشته بودند؟ پیرمرد خودش با افراد مختلف طرف نمیشد و این کارها را ارسلان برایش انجام میداد، هیچ بعید نبود کسی با ارسلان اختلاف داشته و به جای او بکتاش را قربانی کرده باشد اما مشکل این بود که این دو هیچ شباهتی به هم نداشتند و ظاهرشان به واسطه اختلاف سنی خیلی با هم فرق میکرد و امکان نداشت آن دو را اشتباه بگیرند.
ستوان ظهوری در تمام مدت رسیدگی به این پرونده سکوت اختیار کرده بود. او هم هیچ فرضیهای نداشت و سلولهای خاکستری مغزش کمکی به وی نمیکرد. ارسلان هرروز به اداره آگاهی سر میزد تا خبری بدهد یا به قول خودش اگر کمکی از دستش برمیآمد انجام بدهد.
در همین گفتوگوها بود که ارسلان خبر داد پسر بکتاش به تهران آمده است.حمید شب قبل دیروقت رسیده و برای همین نتوانسته بود برای پیگیری پرونده بیاید.
کارآگاه بعید میدانست فرزندی که سالها جدا از پدرش و در کشوری دیگر زندگی میکرد خبر و اطلاعات دست اولی داشته باشد اما به هرحال باید از او هم تحقیق میشد.
آن روز بعد از ناهار حمید همراه ارسلان وارد اتاق شهاب شد و بعد از صحبتهای اولیه با اشاره به او فهماند میخواهد تنهایی صحبت کنند. سرگرد هم مباشر را همراه دستیارش دنبال نخود سیاه فرستاد.
حمید حرفهایش را این طور شروع کرد که نمیخواهد قاتل پدرش اعدام شود اما نمیتواند این را هم بپذیرد که فردی جنایتکار همینطور برای خودش آزادانه بچرخد. برای همین هم میخواهد بخشی از اطلاعات محرمانه مربوط به زندگی پدرش را فاش کند. موضوع داشت برای شهاب جالب میشد. حمید مکثی کرد و گفت: پدرم به غیر از آپارتمان فرحزاد، ویلایی هم در لواسان داشت که آخر هفتهها و تعطیلات به آنجا میرفت.
ارسلان حرفی از این ویلا نزده بود. کارآگاه روی صندلیاش جابهجا شد و در حالیکه چانهاش را به دو دست تکیه داده بود محو حرفهای حمید شد.
مدتی بود با زن جوانی رابطه برقرار کرده بود. من نمیدانستم تا اینکه خودم با آن زن حرف زدم. در ویلای پدرم موبایل آنتن نمیدهد برای همین به تلفن ثابت زنگ زدم و زنی جواب داد و بعد از آن پدرم مجبور شد ماجرا را برایم توضیح بدهد. اتفاقا من اصلا ناراحت نشدم تازه فکر کردم این طور برای پدرم خوب هم هست او خیلی تنها بود و به کسی نیاز داشت که با هم درددل کنند و به پدرم روحیه بدهد. او به خاطر افسردگی شدیدی که داشت خیلی مشروب مصرف میکرد و این برای سلامتیاش بد بود.
شهاب احساس کرد دارد به حل معما نزدیک میشود. از حمید پرسید: اسم آن زن را میدانی؟
اسم را نه اما میدانم قوم و خویش ارسلان است. مباشر که قبلا بیگناهیاش را ثابت کرده بود حالا دوباره داشت در مظان اتهام قرار میگرفت.قطعا کاسهای زیر نیم کاسه این مرد یا قوم و خویشش بود که ماجرای ویلا را پنهان کرده بود اما چرا حاضر شده بود حمید را به اداره آگاهی بیاورد، آیا از این نمیترسید که دستش رو شود.
سرگرد ترجیح داد فعلا به روی خودش نیاورد و قبل از هر کاری همراه ستوان به ویلا برود. حمید نشانی دقیق آنجا را نمیدانست و دو همکار مجبور شدند کلی وقت بگذارند تا با استفاده از شماره تلفن، نشانی ویلا را به دست بیاورند. دو همکار وقتی به آنجا رفتند از جستجو در ویلا به نشانههای زیادی از رابطه مقتول با یک زن برخوردند. حالا میشد حدس زد قتل چرا و چگونه اتفاق افتاده است.
شهاب و دستیارش وجب به وجب خانه را گشتند ولی هیچ نشانهای از هویت زن ناشناس به دست نیاوردند. تنها راه چاره این بود که از خود ارسلان بازجویی کنند. ظهوری همان طور که روی یکی از مبلهای سالن ویلا نشسته بود پرسید: چطور ممکن است زن و مردی با هم رابطه داشته باشند اما هیچ مکالمه تلفنی بین آنها انجام نشده باشد؟
واقعا چنین چیزی ممکن نبود اما فهرست مکالمات مقتول گویای آن بود که تمام تماسهایش با دوستانش بوده است.
ستوان دنباله حرفش را گرفت: شاید خط آن زن به نام یک مرد است.
این احتمال هرگز به ذهن شهاب نرسیده بود. آنها باید دوباره شمارهها را بررسی میکردند تا شاید ردی به دست بیاورند اما تا به تهران برسند دیگر دیر وقت شده بود و این کار را به صبح روز بعد موکول کردند.
شهاب فردای آن روز بیشترین شمارههای تماس را که در فهرست مخابرات بود، روی کاغذی نوشت. یکی از آنها برای ارسلان بود. شماره دیگر برای یکی از همان پیرمردانی بود که دوست بکتاش محسوب میشد اما شماره سوم برای فردی ناشناس بود. کارآگاه با آن خط تماس گرفت. گوشی خاموش بود. چطور میشد این مرد را پیدا کرد و به هویت واقعیاش پی برد؟
معماهای این پرونده تمام شدنی نبود هر گام که پیش میرفتند مانعی تازه در برابرشان قرار میگرفت و آنها را غافلگیر میکرد اما شهاب همچنان امیدوار بود و حسی به او میگفت به پایان نزدیک شده است.
علیرضا رحیمی نژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: