در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه مدتی است که در زندان هستی و در مورد جرمت توضیح بده.
حدود یک سالی میشود. من و دوستم متهم هستیم که یکی از هممدرسهایهایمان را کشتهایم.
اتهام را قبول داری؟
بله. قبول دارم من این کار را کردم با چاقو زدمش.
چرا؟
داشت با رادین دوستم دعوا میکرد خواستم از رادین محافظت کنم و او را از زیر دست نیما بیرون بکشم.
به تو چه ربطی داشت؟
خب دوستم بود مرا برده بود تا اگر دعوا شد کمکش کنم. من هم میخواستم آسیبی به رادین نرسد، اما نمیدانم چه شد که چاقو مستقیم به سینه او برخورد کرد.
تو هم با نیما مشکلی داشتی؟
نه من هیچ درگیری با او نداشتم. ما فقط هممدرسهای بودیم حتی سلام هم به هم نمیکردیم.
تو که او را نمیشناختی و دشمنی هم با او نداشتی و حتی حرف هم نمیزدید به چه دلیل وارد این دعوا شدی اگر مسأله کمک به دوستت بود خب راه دیگری را انتخاب میکردی؟
فکر میکردم چون دوستم است پس باید خودم از او دفاع کنم. البته نمیخواستم کسی را بکشم اصلا نمیخواستم او را بزنم فقط چاقو را سمتش پرت کردم که بترسد و عقب برود که این اتفاق افتاد.
دعوا کجا اتفاق افتاد؟
در یکی از خیابانهای خلوت محله، چون آدم زیاد رد میشد قرار شد بروند و جای خلوتی دعوا کنند. رفتند به یکی از کوچهها من هم دنبالشان رفتم که این اتفاق افتاد.
چطور از این دعوا با خبر شدی؟
من با رادین دوست بودم ما در یک مدرسه درس میخواندیم. یک روز قبل از این ماجرا زنگ تفریح دیدم رادین خیلی ناراحت است. از او پرسیدم برای چه ناراحتی پیامکهای نیما را به من نشان داد و متوجه شدم آنها با هم جروبحث داشتهاند.
رادین گفت که نمیتواند این رفتار نیما را تحمل کند، بعد نیما دوباره پیامک داد و از رادین خواست جایی همدیگر را ببینند و دعوا کنند. رادین هم قبول کرد بعد من و رادین قرار گذاشتیم با هم برویم و او را ببینیم. البته نه اینکه من وارد دعوا شوم فقط برای اینکه از رادین محافظت کنم.
گفتی دعوا در دو مرحله بود. چرا مرحله اول جلوی این درگیری را نگرفتی مگر نمیخواستی از دوستت محافظت کنی؟
اصلا به فکرم نرسید جلو بروم و نگذارم آنها باهم دعوا کنند.
رادین و نیما چرا با هم دعوا میکردند؟
رادین میگفت مدتی است که با هم اختلاف دارند. درست به من توضیح نداد چرا؛ اما میگفت چون نیما چندبار از او خواسته بیرون بروند و او نرفته از دستش ناراحت است و بعد هم یک تماس اشتباه گرفته که نیما را بیشتر عصبانی کرده است.
چرا سعی نکردی آنها را آشتی بدهی؟
خیلی حرفهای بدی به هم زده بودند و من فکر نمیکردم با آن حرفهایی که رد و بدل شده بود جایی هم برای آشتی مانده باشد.
تو چه زمانی وارد درگیری شدی؟
نیما داشت رادین را میزد و گردن او را گرفته بود و به او مسلط شده بود رادین نمیتوانست هیچ حرکتی کند و کتک میخورد. من هم جلو رفتم که به او کمک کنم. میدانستم که با دست خالی زورم نمیرسد به همین خاطر هم چاقو را بیرون کشیدم و به طرفش پرت کردم.
متوجه زخمی شدن نیما شدی؟
بله. خونریزی کرد فهمیدم چاقو به سینهاش خورده است. اما ترسیدم بمانم.
فکر نمیکنی اگر میماندی و کمکش میکردی حالا حرفت راحتتر باور میشد؟
بله. اینطور است، اما من واقعا میترسیدم. البته وقتی داشتم فرار میکردم با اورژانس تماس گرفتم و خبر دادم که او زخمی شده و بعد هم پیگیری کردم که اورژانس رفته باشد.
کی متوجه شدی نیما فوت کرده است؟
تا زمانی که بازداشت نشده بودم نفهمیدم. ماموران اول سراغ رادین رفته بودند و بعد با رادین به خانه ما آمدند و من را بازداشت کردند. آن زمان بود که متوجه شدم نیما مرده است.
پدر نیما مدعی است تو و رادین با دستور شخصی پسرش را کشتهاید، اما نمیخواهید او را لو بدهید. این درست است؟
من از ابتدای بازجوییهایم همین حرفها را گفتهام. واقعا کس دیگری نبود. من و رادین با هم و بدون اینکه کسی به ما فرمانی بدهد دست به این قتل زدیم. اصلا در جریان درگیریهای پدر نیما نبودیم و اصلا آنها را نمیشناختیم.
پدر نیما گفته اگر شما واقعیت را بگویید اعلام رضایت میکند؟
قسم میخورم هرچه واقعیت بود گفتم. من اصلا با کسی در ارتباط نبودم، خانواده نیما را نمیشناختم و از درگیریهای آنها خبر نداشتم. اگر کسی بود میگفتم تا خودم را از مرگ نجات بدهم. قسم میخورم که کسی پشت این پرونده نیست و ما پولی برای به قتل رساندن نیما نگرفتیم.
میدانی چه کسانی بودند که پدر نیما را تهدید میکردند؟
نه. من اصلا در اینباره چیزی نمیدانم و خبر ندارم که آنها چه درگیریهایی دارند. من حتی خود نیما را هم بدرستی نمیشناختم وقتی بیرون از مدرسه او را دیدم نشناختمش و رادین به من نشانش داد.
تو به قتل اعتراف کردی و پدر و مادر نیما درخواست قصاص کردهاند فکر میکنی بتوانی رضایت بگیری؟
اعدام کابوس هرشب من است. از کاری که کردم پشیمان و ناراحت هستم. هرشب خواب میبینم دو نفر دستم را میگیرند و به سمت طناب دار میکشند. من خیلی میترسم و خیلی اذیت میشوم.
با نیما هیچ دشمنی نداشتم و برای هیچ و پوچ او را کشتم و حالا خودم هم دارم قربانی همین مسأله میشوم. پدر نیما در دادگاه گفت که موافق اعدام نیست و اگر من واقعیت را بگویم از قصاص گذشت میکند، اما تا به حال هرچقدر که پدر و مادرم به مقابل خانه آنها رفتهاند نتوانستند رضایت بگیرند.
مادرم میگوید آنها حق دارند که ناراحت باشند، چون فرزندشان را از دست دادهاند و من باید این موضوع را درک کنم. اگر خانواده نیما به دنبال واقعیت هستند قسم میخورم که واقعیت را گفتم. من با کسانی که پدر نیما را تهدید میکردند دست به یکی نکردم و اصلا از این ماجرا خبر ندارم.
در حال حاضر در زندان چه میکنی؟
راستش خیلی حالم خوب نیست تحت نظر روانپزشک هستم، اما سعی میکنم درسم را ادامه دهم. روانکاوم خیلی من را امیدوار کرده و گفته است همراه خانوادهام برای جلب رضایت خانواده نیما میرود. با این حال خوب نیستم و فکر میکنم اعدام میشوم. من پسر شروری نبودم و نیستم و فکر هم نمیکردم که این اتفاق بیفتد. تا آن زمان چاقویی دستم نگرفته بودم و نمیدانستم که چطور از چاقو استفاده میکنند.
حرفی با خانواده نیما داری؟
حرفم این است که از آنها عذرخواهی میکنم و میگویم اشتباه کردم و تاوان سختی هم برای اشتباهم پس دادم. آنها را به روح پسرشان قسم میدهم که مرا ببخشند. آنچه پیش آمد با نقشه قبلی نبود و یک اتفاق بود. من عذاب وجدان شدیدی دارم و فقط آنها میتوانند به من کمک کنند نه کس دیگر.
اگر من را ببخشند میتوانم بر ترس و اضطراب و عذابی که میکشم غلبه کنم و اگر نبخشند نمیدانم تا کی بتوانم به این زندگی ادامه دهم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: