در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
راستش دل منم بدجوری چسبیده به این مداده، همدم همیشگیمه؛ یه همدم ساکت و مهربون... عاشقتم همدم!عاطفه شکرگزار
مسابقه
هوا بارانی بود و من از پشت پنجره، قطرههای بارانی که به شیشه میخورد رو نگاه میکردم. مسابقة عجیبی بود. هر قطره سعی میکرد زودتر از بقیه به پایین شیشه برسه، حتی در بین راهش قطرههای دیگه رو در خودش حل میکرد و سریعتر به راهش ادامه میداد. درست مثل مسابقة زندگی که همه میخوان زودتر به هدفشون برسن؛ ولی چه خوب میشد به جای زمین زدن همدیگه، دست هم رو میگرفتیم.
نیما از کرمانشاه
پایان
بیا تمامش کنیم... همه چیز را... که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور شوی به ماندن. نگران نباش، قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد، اما تو فراموشم کن.
بیخیال من؛ بیخیال همة خاطرههای ریز و درشتی که جا گذاشتی، بیخیال دفترهایی که یکی بعد دیگری پر میشدند از نامههایی که تو هرگز نخواندی؛ بیخیال دلی که شکست؛ بیخیال، بخند... تو که مقصر نبودی. من این بازی را شروع کردم خودم هم تمامش میکنم. میدانی؟ گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است. بیا به هم نرسیم.
اسما از ایلام
* آففرین! بهبه! هوم! عمراً که نمیشه بیخیال شد (خوبه قلمت. واسه دفعات بعد هم، یکی دو کامیون از همینا بیزحمت!)
خانه ادب و فرهنگ
خانه بروبچ یک صفحه نیست، خانهای به سوی ادب و فرهنگ و امید است. خانوادهای از موج احساسات و اوج تفکرات انسانی.
پریسا، روانشناس جوان
* مسئول چاردیواری وقتی داشت پیامکت رو میخوند چشاش گرد شده بود اییین هواااا، لباشم هویجور بااااز و متبسم! که دیگه گفتم همالانه چشاش قولوپپی درآاااد بیفته زمین! من که کلی ژست گرفتم و کلاس گذاشتم به خاطر فاصلهت از کلیشههای رایج تعریف و تمجید و هندونهگذاری و اینا! به همین دلیلم، اومدی وسط، شدی موضوع هفته.
برو حالش رو ببر.
موضوع: تغییر یا اثری را که صفحة بروبچ یا کلیدهای طلایی پاسخگو در زندگی یا تفکر یا نگاه، یا قلم و نوشته، یا هر چیز دیگر شما یا خانواده، یا دوست، یا آشنا، یا دیگر وابستگان آن عزییییز! دااااشته، بد یا خوب، زشت یا زیبا، نهایتاً در 100کلمه بنویسید (دو نمره!) با ذکر مثال شرح دهید (4 نمره). برای بهترینها نوشابهای اسااااسی باز خواهد شد.
کلاس
آدم بودن تو دنیای امروزی خیلی سخت شده؛ یا کلاس نداره یا انقد باهامون فاصله داره که تا آخر عمرمون هم بهش نمیرسیم و بیخیالش میشیم[...].
کاغذ رنگی
آتش بر دلستان
نرو، یک نیمکت اینجاست، صبور و یکه و خالی/ نرو، این پیر تنها را، نکوبان با سبکبالی/ تو که عاشق بُدی آن شب، طریق ماه پیمودی/ بسان برکه چون گشتم، ورای ابرها بودی/ چه رؤیاگون شبی بودش، به رازآلودی مهتاب/ به عطرآگینی شببود، به سحرآمیزی شبتاب/ نرو یک نیمکت اینجاست، پر از احساس «ما» بودن/ پر از بیتابی مردی، اسیر رسم فرسودن/ نگاهی کن به چشمانم، چه خونی میفشانند و/ خدایا چشمهای تو، کجاها میکشانند و/ تو را در خواب میبینم، برون میگردد از من «من»/ تمام من «تو» میگردد، نمیبینی مرا در من/ نرو، یک نیمکت اینجاست، که شاهد بوده بر عهدت/ مرا آتش زدی ای عشق، سلامی گرم بر مهدت.
مجتبی افشاری از ابهر
* همینه که شاعر میفرمااااد (اونم چیییی؟ هیچی، با یه غبغبی هم بر گلو!): «یِحک شَحب آااتحش... بر... نِیِستااااحن... میییییفتااااحد.../ سووووخت... بابا میگم سووووخت! آییی...! یکی کمک کنه! آی ملت! ای دااااحد!»! حالا حکایت توست! خُ عیز مااادر، اونجا نیستان بود ایطو شد! دیگه ببین دلستان چیطو شه! آتیشش زده این عشقه، بعد هنو داره بهش سلام میکنه! خوبه اصاً حالت؟ خوشی؟ خُرّمی؟!
سالمی؟
بابا اینکاره!
حبس کردهای خود را در خویش و از چهچهه بلبلان در باغها مینویسی؟ تویی که تاکنون دل به دریا نزدهای چه میدانی غرق شدن یعنی چه؟ از دور نظارهگری و توصیف میکنی، غافل از اینکه نوشتههای من میدان دیده؛ منی که خاک صحنه، دفتر خاطراتم بود، [نوشتههایم] صد بار از نوشتههای تو کارگرتر است.
آری، مسأله این است: باید هملت باشی تا شکسپیر شوی!
مجیری
* بابا شکسپیر! یعنی مسئله این بووود؟ واااقعاً؟!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: