در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شما هنگام نگارش سریال راستش را بگو دنبال خلق یک داستان واقعگرای اجتماعی بودید یا میخواستید آرمانشهری خیالی را تصویر کنید؟
من نمیدانم بذر این آرمانشهر را چه کسی در دهان منتقدان گذاشته است. (میخندد) تمام کسانی که به سریال ما بد و بیراه میگویند مدام کلمه آرمانشهر را تکرار میکنند.
من همین الان این کلمه به ذهنم رسید. تاکیدم بیشتر روی واقعگرا بودن سریال است. این مساله چقدر برای شما اهمیت داشت؟
در هنر و نمایش، بحث بسیار مهمی داریم که نسبت واقعیت و نمایش چیست؟ آیا اگر ما واقعیت را عینا منعکس کنیم کار هنرمندانهای کردهایم؟ ما چه جور واقعیتی را بازتاب میدهیم؟ واقعیتی که خیلی عمیق و ریشهای است و نسبتی با حقیقت دارد. مثلا هدفت این است تصویری از جامعه دهه 80 ارائه بدهی. تو باید از همه تیپهای اجتماعی یک نماینده داشته باشی. مهم این است که آن نماینده دربردارنده ویژگیهای آدمهای واقعی باشد. نمیشود انتظار داشته باشی همه ویژگیهای یک هنرمند را در یک شخصیت ببینی. این شدنی نیست.
فرض کنیم شخصیتها استثنا هستند. رخدادهایی که برای این شخصیتها پیش میآید چطور؟ در طراحی این اتفاقات چقدر به واقعی بودنشان فکر میکردید؟
این بحث خیلی خوب دارد پیش میرود. قهرمان در درام چطور زاده میشود؟ شما همه تاریخ سینمای جهان را مرور کنید. قهرمان کسی است که برخلاف هنجار و عرف جامعه فکر میکند و قدم برمیدارد. کاری که میکند یک استثنا و نه قاعده است. استثنایی است که خیلی جلب توجه میکند. چون قهرمان دارد تعادل موجود را بر هم میزند. حالا جامعه با قهرمان مقابله میکند. این گونه است که قهرمان درام به وجود میآید. قهرمان تراژدی کسی است که آگاهی دردناکی دارد و میخواهد کنش داشته باشد. همیشه وقتی تعادل به هم میریزد عدم تعادل میل دارد دوباره به تعادل برگردد یا قهرمان میتواند نظم موجود را کاملا بر هم بریزد یا این که مرگ قهرمان یک اتفاق بزرگ است و این طوری او جاودانه میشود.
امکان دارد مثالی بزنید تا مصداقی صحبت کنیم؟
کاری که علی مولا شروع میکند یک کار خلاف عرف است. یک جور جنون و دیوانگی به شمار میرود. علی مولا دست به عمل میزند. یک عده آدم دورش جمع میشوند. اولش ماجرا را شوخی میگیرند. آنها زندگی روزمرهای داشتند و کارهای علی برایشان جذاب بود، اما به مرور موضوع جدی شد. جنگیدن، به آنها هویت دارد. هر چه مخالفت بیشتر میشد اینها هم محکمتر میشدند.
در «آژانس شیشهای» هم قهرمان به قول شما در جهت خلاف هنجارها حرکت میکند، اما رفتارش قابل باور است. یعنی امکان داشت فرد دیگری برای نجات دوستش دست به گروگانگیری بزند. ولی در سریال شما بیننده نمیتواند خودش را جای شخصیت بگذارد. مثلا کسی تا به حال مترو را جارو نزده است. در یک جامعه شهری هیچ کس نرفته به خودش آن همه سختی بدهد و بعد تصمیم بگیرد چند روز حرف نزند. قبول دارید رفتار قهرمانان داستان شما قابل باور نیست؟
علی دارد با خودش میجنگد. شما هم ممکن است یک روز تصمیم بگیری که میخواهم آدم دیگری بشوم. شما هم کارهایی میکنی که برای دیگران عجیب و غریب است. همین عجیب بودن است که این کارها را جذاب میکند. وگرنه مثل داستانهای سارتر میشود که علاقه دارد واقعیت را ایستا نگه دارد. علی مولا دارد با خودش کلنجار میرود. او نمیخواهد مترو را تنظیم کند. نمونه اش را در فیلم «مالکوم ایکس» هم میبینیم. یک نفر به یک آدم سیاهپوست میگوید فلان کار را انجام نده. او چند نفر را دور خودش جمع کرد و رهبر کل سیاهپوستها شد.
مثال دیگر من این است که بازخورد کار گروه در مطبوعات عادی نیست. شما برای این که کارشان را خیلی مهم جلوه دهید مدام روی هجوم خبرنگاران تاکید میکنید. آنها هم رسانهها را تحریم میکنند. در حالی که اگر چنین اتفاقی در عالم واقعیت رخ بدهد خیلی از مطبوعات بسادگی از کنارش رد میشوند.
شما ببینید گروه جوانمردان کجا دارند این کار را انجام میدهند. آنها سراغ مکان حساسی به نام مترو رفتهاند. اگر الان چنین اتفاقی در واقعیت بیفتد سریع انعکاس پیدا میکند. یک عده دانشجو دارند به مردم مشاوره رایگان میدهند. در مترو قشر متوسط به پایین رفت و آمد دارند. شما من را به تضاد رئالیستی ارجاع میدهید. من میخواهم بگویم این قاعده در دیگر فیلمها هم اتفاق افتاده است.
نکته بعدی این است که دانشجویان طیف متنوعی از سوالات مردم را جواب میدهند. آیا یک دانشجو که هنوز از پایاننامهاش دفاع نکرده این توانایی و تخصص را دارد؟
مبنای گفتوگوی اینها صداقت است. میخواهند ببینند مراجعان از ساز و کار دروغ چقدر استفاده میکنند. در یکی از نقدها خواندم که نوشته بود سریال دارد اعترافگیری و مسیحیت را رواج میدهد. این حرف خیلی خندهدار است. این دانشجویان به دروغ به عنوان یک آسیب نگاه میکنند. به مردم میگویند دروغ نگویید. منظور از دروغ معنای سیاسیاش نیست. میگویند با خودتان صادق باشید. یک عده از روی رودربایستی دروغ میگویند. یک عده از ترس آبرویشان دروغ میگویند. دانشجویان به مردم میگویند تصورتان را اگر عوض کنید نیازی نیست که دروغ بگویید.
برای شما نگارش سریال از چه نقطهای آغاز شد؟ بیشتر دغدغه صداقت داشتید یا بحث گفتوگوی بین نسلها و آرمانخواهی مطرح بود؟
رستگاری: در یکی از نقدها خواندم که نوشته بود سریال دارد اعترافگیری و مسیحیت را رواج میدهد. این حرف خیلی خندهدار است. این دانشجویان به دروغ به عنوان یک آسیب نگاه میکنند. به مردم میگویند دروغ نگویید. منظور از دروغ معنای سیاسیاش نیست. میگویند با خودتان صادق باشید
نویسنده هم مثل بقیه مردم دارد در جامعه زندگی میکند. نویسنده خوب کسی است که درست نگاه کند. نویسنده مینشیند با خودش فکر میکند که ایراد کار کجاست. مدام مساله را برای خودش ساده میکند. به ذهن من نویسنده رسیده که مساله صداقت خیلی کلیدی است. بسیاری از نیازها و بحرانها حول عدم صداقت شکل میگیرد. هیچ ربطی به جریانهای اجتماعی وسیاسی هم ندارد. دروغ از درون خود فرد شروع میشود. جرقه داستان برای من از اینجا زده شد.
احساس میشود نویسنده دارد از رفتار دانشجویان دفاع میکند. درست است؟
نه. ما اصلا نگفتیم اینها دارند کار خوبی میکنند. دوستان به خاطر کار این جوانها دارند به ما بد و بیراه میگویند. یک عده جوان میروند کار نپختهای انجام میدهند. در ادامه داستان میبینیم که چقدر موفق میشوند و چقدر شکست میخورند. ما این کار را ترویج نمیکنیم. در بهترین حالت باید در ذهن بیننده سوال ایجاد شود.
ولی شما علی مولا را به گونهای شخصیتپردازی کردهاید که انگار بهترین و پاکترین آدم سریال شماست.
همه میگویند علی مولا قدیس است. اتفاقا او خیلی خام است. از درون یک خانواده خوب وارد یک جامعه پیچیده میشود. علی مولا دارد بزرگ میشود و تجربه پیدا میکند. میفهمد که همه چیز به این سادگیها که فکر میکند نیست. او هزینه میدهد.
امکان دارد نقاط ضعفش را بگویید؟
ما خانواده را مبنا قرار دادیم. میگوییم اگر علی مولا این رفتار را دارد او چه هویت و چه گذشتهای دارد. علی مولا خانواده آرمانگرایی داشته است. ولی در جنگ به دنیا آمده. او با مادربزرگش زندگی کرده و خلأ داشته است. خلأ زندگیاش نداشتن پدر است. به همین خاطر با آقا وحید (حسن پورشیرازی) خیلی رابطه عاطفی پیدا میکند.
در رفتارش چه نقاط ضعفی دارد؟
نقطه ضعفش این است که خیلی ساده و بدون پیچیدگی رفتار میکند. نقطه مقابلش خانم سارا مسرور است. او از آمریکا به ایران آمده و خیلی با حساب و کتاب رفتار میکند.
یکی از شخصیتها در دیالوگی میگوید دنیا رو آدمهای متوسط پر کردن. یک دیالوگ دیگر هم دارید که میگوید: یک عده از جنگ زخم خوردن و یک عده نون خوردن. شبیه این جملات در سریال شما زیاد شنیده میشود. قبول دارید که بار انتقال معنای سریال بیشتر بر دوش دیالوگ است؟
این سوال دو تا جواب دارد. گونه سینمای سیاسی- اجتماعی دیالوگمحور است. سیاست یک چیز فیزیکی و بیرونی نیست. فقط در فکر آدمها شکل میگیرد. این فکر در سخنرانی و روزنامه نمود دارد. همه فیلمهای سیاسی تاریخ سینما گفتوگومحور هستند. در این سریال هم میبینید که آدمها نشستهاند درباره بعد از جنگ با هم حرف میزنند. اتفاقا داستان تعریف کردن این طوری خیلی سخت تر است. چون نویسنده باید کنش دراماتیک را در دیالوگ بیاورد. به نظر من این سریال بشدت قصه گوست. مدام دارد قصه تعریف میکند. وقتی شما دارید به لایههای زیرین فرهنگی و اجتماعی اشاره میکنید باید دیالوگهای زیادی داشته باشید.
در سریالتان به ماجرای اهل فتوت اشاره میکنید. در تحقیقاتتان به چه ریشههای تاریخی درباره این آیین رسیدید؟
جوانمردی یک سنت قدیمی ریشهدار است که ریشه در فرهنگ اسلامی دارد. پیامبر قبل از مبعوث شدنش پیمانی بست که به پیمان جوانمردان معروف شد. بعد از پیامبر شدن هم از حضرت علی(ع) خواست این کار را تکرار کند. کلمه شیعه به معنای مشایعتکنندگانی است که حضرت علی(ع) را همراهی میکنند. این سنت وقتی به ایران رسید با سنت پهلوانی ایرانی پیوند خورد و این دو تا بر هم منطبق شدند. یک جریان خودجوش مردمی بود که خودش سعی میکرد تعادل اجتماعی را برقرار کند. بتدریج رنگ و بوی سیاسی هم گرفت. حضور پررنگ این سنت را در صفویه میبینیم. قزلباشها فتوت نامههایی نوشتند و این سنت را رسمی کردند.
پیمانی که این جوانان با هم میبندند چه جزییاتی دارد؟
اینها جوانهایی بودند از محلات و شهرها که پیمان میبستند یک کارهایی را انجام بدهند. پیمانشان همین چیزهایی است که در سریال ما آمده است. پیمان میبستند که پاک بمانند و به زنها مثل خواهرشان نگاه کنند. گمنام باشند و... این گروهها بین مردم زندگی میکردند و عملگرا بودند. به نیکنامی و کمک به مستمندان شهره بودند. ورزش باستانی را همین جوانان به وجود آوردند. البته این سنت دچار انحرافهای زیادی هم شده و همیشه مثبت نبوده است. توصیه من به خوانندگانی که میخواهند اطلاعات بیشتری در این زمینه داشته باشند، این است که کتاب «آیین جوانمردی» ترجمه احسان نراقی را بخوانند.
در سریال به گفتوگودرمانی اشاره میشود و جوانان هم تلاش دارند با مردم کوچه و خیابان حرف بزنند. این بخش از داستان تا چه اندازه ناظر بر اندیشههای «هابرماس» و نکاتی چون حوزه عمومی و کنش ارتباطی است؟
من کتابهای این متفکر را خواندهام. بحثهای هابرماس همهاش مربوط به خودش نیست. در فلسفه هیچ فیلسوفی ابتدا به ساکن حرف نمیزند. این بحثها از زمان افلاطون شروع شده است. تازه در زمان او تدوین شده وگرنه قبل از افلاطون هم وجود داشته است. شما صحبتهای هر متفکری را میتوانید به متفکر قبلی و بعدی ربط بدهید. همه در یک راستا دارند حرف میزنند. این خیلی بد است که وقتی کسی چیزی میگوید میروند معادل آن طرفی اش را پیدا میکنند و میگوید فلانی مارکسیست یا فراماسون است.
البته هابرماس از آن متفکرانی نیست که بخواهد شما را به دردسر بیندازد!
بله. هابرماس که متفکر بزرگی است. اتفاقا طرح او ترمیم شکافهای مدرنیته است. او میدانست خلأهای بزرگی در مدرنیته وجود دارد که باید پر شود. من هم در سریال راستش را بگو به برخی از این نکات اشاره کردهام.
احسان رحیمزاده / گروه رادیو و تلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: