در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زمانی که گردان 153 هجوم غافلگیرانه تک دشمن به ذوالفقاریه را شکست می دهد، تعدادی از نیروهای مردمی برای کمک به آنها عازم منطقه می شوند.
پیرمردی باصفا در میان آنهاست که اصرار دارد به خط مقدم برود. سرهنگ نگاهی به چین و چروک صورت او می اندازد و در دل غیرت و همت او را تحسین می کند و برای اینکه به سختی نیفتد، سنگری را روی تپه های مشرف به تپه های «مدن» به او نشان می دهد و از او می خواهد مراقب باشد تا دشمن از آن سمت نفوذ نکند.
سرهنگ تصمیم می گیرد هر طور شده دشمن را از تپه ها «مدن» به عقب براند، به همین خاطر از بچههای عشایر می خواهد قبل از حمله یکی از عراقی ها را دستگیر کنند و بیاورند تا از موقعیت نیروهای عراقی و چگونگی نیروهای ایرانی در منظر آنها مطلع شوند. چند ساعت بعد دو تن از عشایر یک سرباز عراقی را طناب بسته مقابل سرهنگ روی زمین می اندازند.
سرباز عراقی اعتراف می کند که چند بار خواسته اند از سمت تپه های «مدن» به قصد شناسایی نفوذ کنند اما نتوانسته اند؛ چرا که سنگری در آنجا گردانشان را زمین گیر کرده و هر وقت کسی حتی برای چند لحظه کوتاه از سنگرشان خارج می شود هدف گلوله قرار گرفته و کشته می شود. سرهنگ با تعجب به همرزمانش می گوید آنجا که سرباز عراقی می گوید، نیروی رزمی و تیرانداز ندارند.
یکی از سربازها می گوید شاید منظور سرباز عراقی، آن پیرمردی است که برای حفظ آرامش اوضاع در آنجا مستقر شده است.
سرهنگ به دیدن پیرمرد رفته و می گوید: پدرجان! شنیده ام گل کاشته ای و دمار از روزگار دشمن درآورده ای.
پیرمرد با خنده در جواب می گوید: دود از کنده بلند میشه! فکر می کنید من پیرمردم و کاری از دستم برنمی آید. من مدتی شکارچی بودم و با اسلحه های بسیاری کار کرده ام و حال فرصتی پیدا شده تا نشانه گیری خود را آزمایش کنم.(نوید شاهد)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: