در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کم پیش میآید از شادیهایش بگوید و اگر هم بگوید، تعجب میکنیم ـ چه معنی دارد آدم بخندد! ـ تعجب هم اگر نکنیم، خنده آنها حداقل عجیب میشود برای ما مثل یک موجود فضایی وسط شهر، مثل... مثل مردی که میخندد میان یک شهر غمزده... .
به هر حال، اگر رانندهای را دیدید که میخندید! سلام ما را به او برسانید و بگویید گاهی دلمان برایش خیلی تنگ میشود، وقتی بیهدف از پشت شیشه به خیابان زل میزنیم... .
* عمرمان تمام شد و هنوز دو نکته مهم و حیاتی را نفهمیدهایم. یکی اهمیت مداد سفید در جعبه مداد رنگی و دوم این که این همه تاکسی فرسوده را از کجا آوردهاند که حسرت سوارشدن به تاکسی که حداقل فنرهای صندلی آن تا آخر مسیر شلوارمان را اورژانسی نکند، سالهاست روی دلمان مانده! باور بفرمایید بارها شنیدهایم مثلا هزار تاکسی جدید به ناوگان حمل و نقل افزوده شده، اما بعد از عمری هنوز هم نمیدانیم که تاکسیهای نو کجا کار میکنند!
به جان خودم یک شب وسط بزرگراه همت داخل یک تاکسی نارنجی لحظات شیرین قبل از مرگ را تجربه کردیم، کور شویم اگر دروغ بگوییم!... در آن شب مهتابی و پرستاره، حوالی میدان پونک منتظر تاکسی بودیم که صدایی دلنشین و مخملی نجواکنان سکوت شب را شکست! و به آرامی گفت: «ونک، یک نفر حرکت.»
ما هم از همهجا بیخبر با یک فروند پیکان عازم اتوبان همت شدیم و با ماشینی که زوزه موتور آن مثل شیپور مرگ در دل شب میپیچید، چند بار فرشته زیبای مرگ را جلوی چشممان دیدیم، آنشب مطمئن بودیم این درشکه مدرن که درست مثل درشکههای دوران مشروطه تلق، تلوق میکرد (حمل بر خودستایی نباشد ما حدود صد سالی عمر داریم!) هیچ رقمه در کنترل راننده نبود، چیزها آموختیم.
آن شب مثلا با دیدن بخاری که از زیر کاپوت ماشین خارج میشد ـ اگرچه راننده میگفت: «بیپدر دوباره جوش آورده» ـ اما ما معنی اسب بخار را فهمیدیم! در کل مسیر راننده محترم مدام تلاش میکرد تا سرعت ماشین را کم کند، اما ترمز درست و حسابی عمل نمیکرد و ما فهمیدیم که ماشین بدون ترمز هم عاقبت یک جایی توقف میکند ولو روی نردههای وسط خیابان!
راستی مزه ماشین کولردار را هم چشیدیم، چون تمام اتاق ماشین شبیه کولر عمل میکرد، حتی از کف ماشین هم باد میآمد! اصلا انگار پشت وانت نشسته بودیم، البته از این محاسن که بگذریم چیزی که در آن شب تاریک روی شیشه جلوی ماشین جلب توجه میکرد و عینهو خورشید میدرخشید برچسب معاینه فنی بود! برچسبی که گواهی میداد ماشین از نظر فنی سالم است و ما با دوتا چشم کور خودمان دیدیم که سالم نیست.
راستی این برچسب معاینه فنی از کجا آمده بود؟... امکان ندارد، اشتباه میکنید، مگر معاینه فنی الکی است؟ ماشین خود ما را فقط به دلیل این که صدای بوق آن شبیه بز سرماخورده بود رد کردند! نه... خیالتان راحت آنجا نظارت کامل است مگر نمیبینید با چه حساسیتی عملکرد برف پاککن و راهنمای ماشینها را کنترل میکنند!
* یک سالنامه روغنی و یک بروشور تبلیغاتی و یک روزنامه کهنه آفتابخورده مسافران ثابت و همیشگی ماشین آقاجواد هستند. آقاجواد هنوز بیمه ندارد، چون از طرف اتحادیه تاکسیرانی به او گفتهاند سنش بالای50 است و بیمه نمیشود، آقا جواد ده جای دیگر هم کار میکند، روزها بچههای ابتدایی را تا سقف ماشین میچیند! و شبها تا صبح در انتظار مسافر روی مبل وسط آژانس چرت میزند و رویا میبیند، آقاجواد تا آخرین لحظه عمرش باید دنده عوض کند، آقا جواد... شاید به همین دلیل است که آقا جواد دیگر با مسافرهایش گپ نمیزند و نمیخندد.
مهیار عربی - جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: