تکیه برگریزان

کد خبر: ۵۱۸۸۱۷

یک روز نشسته بودم و با خودم فکر می‌کردم که ناگهان فکری به ذهنم رسید. رفتم و از وسایل مادرم یک قرقره برداشتم و به سمت کوچه دویدم. برگ‌های پاییزی همه روی زمین ریخته بود و همه جا نارنجی و زرد و قرمز شده بود که غم و اندوه را در ذهن تداعی می‌کرد.

برگ‌ها را جمع کردم و به حیاط خانه آمدم. نخ را از داخل برگ‌ها رد کردم و با کمک دختر عمویم این نخ‌ها را که برگ‌های زرد و قرمز و نارنجی از آنها آویزان بود، در عرض کوچه به درخت‌ها بستیم. روز بعد موقعی که دسته سینه‌زن وارد کوچه شد، برای این که وارد تکیه شوند باید از میان این نخ‌ها و برگ‌ها عبور می‌کردند. با گذر آنها و با ورود علم به کوچه، نخ‌ها پاره شد و برگ‌ها در سراسر فضای کوچه به هوا رفت و معلق در آسمان به حرکت درمی‌آمد و با صدای مداح و موسیقی مذهبی که نواخته می‌شد، به زمین ریخت و صحنه بسیار زیبایی به وجود آورد. از روز بعد بیشتر دخترهای محل در خانه ما به این کار مشغول بودند.

پسرها در تکیه محل کار می‌کردند و دخترها مشغول جمع‌کردن برگ‌ها و وصل کردن به نخ بودند. از آن روز اسم تکیه محل ما شد «تکیه برگریزان» که همه برای دیدن این صحنه به کوچه ما می‌آمدند.

یک روز برادرم به من گفت: بالاخره کار خودت رو کردی و وارد تکیه شدی! من هم خندیدم و گفتم: بله تو نگذاشتی، ولی من با فکر و خلاقیتم برنامه‌ریزی کردم و موفق شدم.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها