پُستخانه

کد خبر: ۵۱۸۸۱۶

 2-مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم یا به قول مسئولان مورددار، هممممه‌شون می‌شن «بدون نام»؛ حواست باشه. 3-مطالب وبلاگ​ها، کتابا و اینترنت رو نفرست، چاپ نمی‌شه. 4-کوتاه و نهایتاً تا 120 کلمه بنویس وگرنه کمبود جا باعث می‌شه جای بخش​های کوتاه‌شده علامتِ [...] گذاشته شه. 5-اصاً خوشم می‌یاد واسه نوشته‌های طنز و بانمک پارتی‌بازی کنم! 6-پارتی نداری؟ آاااخی... گو‌گولی‌مگول! چفت و بستِ نوشته‌ت رو محکم کن، یه‌نمه‌م خلاقانه‌تر و روون‌تر بنویس، هوات رو دارم. 6-تا رسیدن نوبت چاپ نامه‌ها و ایمیل​هاتون، دست و روی خود را شُسته! چی ببخشین...! بچه رو از رو گاز بردارین! نع...! شعله رو کم کنین...! (عحححح... اصاً ولش... فقط یخده صب کن کافیه!)

مهسا امیری از تنکابن: از رفتنت بنویسم یا از جا ماندن دلم کنارت؟ دلی که با غرور تو شکست و عبور ثانیه‌ها را برایم کُندتر کرد! از باریدن باران بنویسم یا از قصة تکرار اشک​هایم؟ قصه‌ای که با همدردی ابرها با من بود تا گذر ثانیه‌ها را زودتر احساس کنم! حالا نوبت توست! بیا و بگذار این نامه تمام شود و پاسخگو نامه‌ام را چاپ کند. دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد. خواهش می‌کنم بیااااا...! (من دوباره اومدم، اینم طنز! پس لطفاً پارتی‌بازی دربیار و بچاپ وسط صفحه. نبینم دور و بر چاپش کنیا، وگرنه نه من نه تو).

این‌جانب همسایة بالایی حافظ اینا! اومدم! هان چی می‌گی؟ پاسخگو دو دِقه رفت یه چایی واس خودش بریزه بیاد. رو نامه‌ت نوشته پارتی‌بازی شه! ولی چون دفعه پیش به من گفت: گفتم پارتی‌بازی، نه که حتماً وسط صفحه! تا خودش نیس آوردمت این‌جا​که دفعة بعد، طنز و لبخندش رو بیشتر کنی! (آخی... حالا نه تو می‌شی، نه من!)

فاطمه بایرامزاده: جعبة مداد رنگی استعدادهایم را می‌گشایم. مداد سبزی برمی‌دارم. می‌خواهم فقط با آن نقاشی زندگی را بکشم و فقط آن را به کار ببرم، فقط آن را... تا آخر عمر... و اثر پررنگی بر صفحة زندگی بگذارم به جای آن‌که بیهوده، هر روز با یک [رنگ متفاوتـ]ـی نقاشی کنم که معلوم نباشد چه می‌کشم!

غزل شیدایی: کاش می‌دانستی دستانم پر از خالی ا‌ست. کاش می‌دانستی که چشمان من پر از التهاب بغض یخ است. کاش می‌دانستی... کاش کاشهایم لحظه‌ای در باغ آرزوها کاشته می‌شد. کاش می‌دانستی دیوار غرور من مرتفع‌تر از ترس بلوری تو بود. کاش می‌دانستی چشمانم پر از التماس ماندن چشمانت است. کاش می‌توانستم آنقدر این جاده را پر از نیلوفر و یاس کنم که هوس پرواز از جادة چشمانم به سرت نزند. کاش می‌توانستم آنقدر شمیم رازقی نثار احساس خاکسترنشینت کنم که تا ابد عطر عشق به چشمانت ببخشم. کاش می‌توانستم آنقدر رنگین‌کمان در چشمانم نقاشی کنم که هیچ جای دنیا هیچ رنگی بالاتر از آبی چشمانم نیابی[...].

...و کاش بدون کاش، فقط شیدایی‌ات را می‌گفتی غزل.

فاطیما: آبان، ماهی است که تو را برای همیشه در کوچه پس​کوچه‌های نمور و دلکش پاییز گم کردم. یادمه اون روزا که دلم گرفت، گفتی بنویسم، از تو، از خودم... از خاطراتمون... حالا کجای خاطراتم گم شدی که نیستی و ببینی که نوشتم... اما تو مرد... هه... نامرد داستان​های منم نشدی!

نرگس، 18 ساله از کنگاور: 1-هوایم را داشته باش... نفس کشیدن برایم دشوار شده! 2-برای من فرقی نمی‌کند هوا ابری باشد و نم‌نم باران ببارد. من قدم زدن با تو را در هر هوایی دوست دارم.

کاغذ رنگی: برای اوج گرفتن خواسته‌هایت چقدر از داشته‌های کاغذی شعر خواندی؟ من با آهنگ صدایت، خانه‌ای ساختم از جنس دلبستگی. عادت کرده بودم به تنهایی‌ام زیر سقف تاریک. عادت کرده بودم به تکرار بی‌پایان با تو بودن در آخرین نفس​های شب. زمزمة آب را گوش کن؛ ماهی​ها بیدارند زیر چراغ خورشید و من تنهاتر از همیشه در قفس عادت​ها. می‌خواهم کنار ماهی​ها باشم؛ ماهی​هایی که مثل من به حباب​های روی آب فکر نمی‌کنند. می‌خواهم نم‌نم باران را حس کنم؛ صورتم را به دست باد بسپارم و برای ماهی​ها آواز بخوانم.

آخرش بهتر از اولش بودهاااا.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها